آرزوی دیدارت را دارم...
آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 71
["ویو تهیونگ"]
زندگی خوب بود.
خیلی خوب.
آمِلیا هر روز یه دردسر جدید درست میکرد.
پسر آوا و جونگکوک تازه یک ماهه شده بود.
و من هنوز با افتخار خودمو "دایی مورد علاقه" صدا میکردم.
البته جونگکوک معتقد بود بچه هنوز توانایی انتخاب نداره.
اون روز همه خونه ما جمع شده بودن.
آوا با پسرش روی مبل نشسته بود.
جونگکوک کنارش.
آمِلیا هم دور خونه میدوید.
و سلین داشت برای همه قهوه درست میکرد..
تا اینکه یهو...
رنگش پرید.
اخم کردم.
_"سلین؟"
دستش رفت روی دهنش.
و قبل از اینکه چیزی بگه...
دوید سمت آشپزخونه.
چند ثانیه بعد صدای بالا آوردنش اومد.
همه ساکت شدیم.
من سریع بلند شدم.
و رفتم دنبالش.
کنار سینک ایستاده بود.
رنگش سفید شده بود.
دستم رو روی کمرش گذاشتم.
_"عشقم؟"
سرش رو تکون داد.
+"خوبم."
_"خوب نیستی."
+"خوبم."
_"دروغگو."
چشمهاشو چرخوند.
اما چیزی نگفت.
از اون روز چند بار دیگه هم حالش بد شد.
صبحها بیشتر.
بعضی بوها اذیتش میکرد.
و هر بار که میپرسیدم چی شده...
فقط میگفت:
+"هیچی."
اما من کیم تهیونگ بودم.
معلوم بود یه چیزی هست.
سه روز بعد
وقتی از سر کار برگشتم، خونه عجیب ساکت بود.
آمِلیا پیش آوا بود.
و سلین توی اتاق بود.
آروم در رو باز کردم.
روی تخت نشسته بود.
و یه چیزی توی دستش بود.
چشمهاش خیس بودن.
قلبم فرو ریخت.
_"سلین؟"
سرش رو بلند کرد.
و فقط نگام کرد.
برای چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم.
بعد آروم اون چیزی که توی دستش بود رو سمتم گرفت.
نگاه کردم.
و مغزم برای چند لحظه از کار افتاد.
تست بارداری.
دو خط.
واضح.
پررنگ.
واقعی.
نفسم بند اومد.
دوباره نگاه کردم.
و دوباره.
و دوباره.
_"نه..."
سلین لبخند لرزونی زد.
اشک روی گونهاش سر خورد.
+"تهیونگ..."
اما نتونست ادامه بده.
چون من همون لحظه روی زانو افتادم.
واقعاً افتادم.
دستم رفت روی صورتم.
و چشمهام پر از اشک شد.
_"خدای من..."
سلین خندید و گریه کرد.
همزمان.
درست مثل من.
بلند شدم.
و سریع کنارش نشستم.
دستهام دو طرف صورتش قرار گرفت.
_"واقعیه؟"
سر تکون داد.
+"آره."
_"واقعاً؟"
+"آره."
_"سلین..."
صدام لرزید.
_"ما..."
اشک از چشمم پایین افتاد.
_"ما بچه داریم؟"
سلین خندید.
و اشکهاشو پاک کرد.
+"آره احمق."
دیگه نتونستم تحمل کنم.
بغلش کردم.
محکم.
خیلی محکم.
انگار میترسیدم این یه خواب باشه.
چند دقیقه بعد...
هنوز سرم روی شونهاش بود.
دستم روی شکمش.
و لبخند احمقانهای روی صورتم.
_"آمِلیا خواهر یا داداش میخواد."
سلین خندید.
+"یادم هست."
_"فکر کنم دعاش مستجاب شد."
+"تهیونگ."
_"هوم؟"
+"داری گریه میکنی."
اشکامو پاک کردم.
_"نه."
+"دروغگو."
_"خیلی خوشحالم."
و این بار...
هیچکدوم سعی نکردیم اشکهامون رو پنهان کنیم.
چون بعد از تمام سختیهایی که پشت سر گذاشته بودیم...
یه معجزه کوچیک دیگه داشت وارد زندگیمون میشد... ـ
پارت 71
["ویو تهیونگ"]
زندگی خوب بود.
خیلی خوب.
آمِلیا هر روز یه دردسر جدید درست میکرد.
پسر آوا و جونگکوک تازه یک ماهه شده بود.
و من هنوز با افتخار خودمو "دایی مورد علاقه" صدا میکردم.
البته جونگکوک معتقد بود بچه هنوز توانایی انتخاب نداره.
اون روز همه خونه ما جمع شده بودن.
آوا با پسرش روی مبل نشسته بود.
جونگکوک کنارش.
آمِلیا هم دور خونه میدوید.
و سلین داشت برای همه قهوه درست میکرد..
تا اینکه یهو...
رنگش پرید.
اخم کردم.
_"سلین؟"
دستش رفت روی دهنش.
و قبل از اینکه چیزی بگه...
دوید سمت آشپزخونه.
چند ثانیه بعد صدای بالا آوردنش اومد.
همه ساکت شدیم.
من سریع بلند شدم.
و رفتم دنبالش.
کنار سینک ایستاده بود.
رنگش سفید شده بود.
دستم رو روی کمرش گذاشتم.
_"عشقم؟"
سرش رو تکون داد.
+"خوبم."
_"خوب نیستی."
+"خوبم."
_"دروغگو."
چشمهاشو چرخوند.
اما چیزی نگفت.
از اون روز چند بار دیگه هم حالش بد شد.
صبحها بیشتر.
بعضی بوها اذیتش میکرد.
و هر بار که میپرسیدم چی شده...
فقط میگفت:
+"هیچی."
اما من کیم تهیونگ بودم.
معلوم بود یه چیزی هست.
سه روز بعد
وقتی از سر کار برگشتم، خونه عجیب ساکت بود.
آمِلیا پیش آوا بود.
و سلین توی اتاق بود.
آروم در رو باز کردم.
روی تخت نشسته بود.
و یه چیزی توی دستش بود.
چشمهاش خیس بودن.
قلبم فرو ریخت.
_"سلین؟"
سرش رو بلند کرد.
و فقط نگام کرد.
برای چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم.
بعد آروم اون چیزی که توی دستش بود رو سمتم گرفت.
نگاه کردم.
و مغزم برای چند لحظه از کار افتاد.
تست بارداری.
دو خط.
واضح.
پررنگ.
واقعی.
نفسم بند اومد.
دوباره نگاه کردم.
و دوباره.
و دوباره.
_"نه..."
سلین لبخند لرزونی زد.
اشک روی گونهاش سر خورد.
+"تهیونگ..."
اما نتونست ادامه بده.
چون من همون لحظه روی زانو افتادم.
واقعاً افتادم.
دستم رفت روی صورتم.
و چشمهام پر از اشک شد.
_"خدای من..."
سلین خندید و گریه کرد.
همزمان.
درست مثل من.
بلند شدم.
و سریع کنارش نشستم.
دستهام دو طرف صورتش قرار گرفت.
_"واقعیه؟"
سر تکون داد.
+"آره."
_"واقعاً؟"
+"آره."
_"سلین..."
صدام لرزید.
_"ما..."
اشک از چشمم پایین افتاد.
_"ما بچه داریم؟"
سلین خندید.
و اشکهاشو پاک کرد.
+"آره احمق."
دیگه نتونستم تحمل کنم.
بغلش کردم.
محکم.
خیلی محکم.
انگار میترسیدم این یه خواب باشه.
چند دقیقه بعد...
هنوز سرم روی شونهاش بود.
دستم روی شکمش.
و لبخند احمقانهای روی صورتم.
_"آمِلیا خواهر یا داداش میخواد."
سلین خندید.
+"یادم هست."
_"فکر کنم دعاش مستجاب شد."
+"تهیونگ."
_"هوم؟"
+"داری گریه میکنی."
اشکامو پاک کردم.
_"نه."
+"دروغگو."
_"خیلی خوشحالم."
و این بار...
هیچکدوم سعی نکردیم اشکهامون رو پنهان کنیم.
چون بعد از تمام سختیهایی که پشت سر گذاشته بودیم...
یه معجزه کوچیک دیگه داشت وارد زندگیمون میشد... ـ
- ۱.۲k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط