{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 66

[هفت ماه بعد]

["ویو آوا"]

دستم می‌لرزید.

واقعاً می‌لرزید.

برای بار سوم به تست توی دستم نگاه کردم.

دو خط.

واضح.

پررنگ.

واقعی.

_"خدای من..."

اشک توی چشم‌هام جمع شد.

و ناخودآگاه دستم روی شکمم نشست.

اینجا...

یه کوچولو وجود داشت.

بچه من و جونگ‌ کوک..

در حموم باز شد.

جونگ‌کوک با حوله روی شونه‌اش بیرون اومد.

همین که صورتم رو دید اخم کرد.

_"آوا؟"

سرمو بلند کردم.

چشم‌هام پر از اشک بود.

_"کوکی..."

رنگش پرید.

_"چی شده؟!"

سریع اومد سمتم.

_"حالت خوبه؟"

تست رو سمتش گرفتم.

چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

و بعد...

ساکت شد.

کاملاً ساکت.

انگار مغزش از کار افتاده باشه.

_"جونگ‌کوک؟"

پلک زد.

دوباره به تست نگاه کرد.

بعد به من.

بعد دوباره به تست.

_"یعنی..."

صداش گرفت.

_"یعنی من...؟"

اشک از چشمم پایین افتاد.

و با خنده سر تکون دادم.

+"آره."

جونگ‌کوک چند ثانیه فقط خشکش زد.

بعد یهو نشست روی زمین.

_"خدای من..."

دستش رفت روی موهاش.

_"خدای من..."

و بعد...

شروع کرد به گریه کردن.

واقعی.

بلند.

مثل بچه‌ها.

["ویو سلین"]

وقتی آوا زنگ زد و گفت سریع بیاین خونمون، فکر کردم اتفاقی افتاده.

برای همین من و تهیونگ و آمِلیا با عجله رفتیم.

اما همین که وارد شدیم...

جونگ‌کوک رو دیدیم که نشسته بود وسط هال و هنوز چشم‌هاش قرمز بود.

اخم کردم.

+"کی مرده؟"

_"هی!"

آوا خندید.

تهیونگ هم ابرو بالا انداخت.

+"پس چرا گریه کردی؟"

جونگ‌کوک به جای جواب دادن، یه سونوگرافی کوچیک رو سمتم گرفت.

چند ثانیه طول کشید تا بفهمم.

بعد...

جیغ کشیدم.

+"نهههههه!"

آوا خندید.

و من دویدم بغلش.

_"بارداری؟!"

+"آره."

_"واقعی؟!"

+"آره."

_"خدای من!"

آمِلیا گیج نگاهمون می‌کرد.

بعد به تهیونگ نگاه کرد.

_"بابا."

_"جان بابا؟"

_"چرا همه جیغ میزنن؟"

تهیونگ خندید.

بعد نشست کنار دخترش.

_"چون خاله آوا یه نی‌نی توی شکمش داره."

چشم‌های آمِلیا گرد شد.

_"واقعی؟"

_"آره."

_"واااو."

بعد چند ثانیه فکر کرد.

و با هیجان گفت:

_"یعنی من خواهر دار شدم؟"

همه خندیدیم.

جونگ‌کوک گفت:

_"نه عزیزم."

_"پس چی؟"

آوا نشست کنارش.

و گونه‌اش رو بوسید.

_"تو دختر دایی میشی."

تهیونگ با غرور گفت:

_"و من دایی میشم."

جونگ‌کوک سریع جواب داد:

_"من بابا میشم."

من دستم رو بالا بردم.

+"من عمه میشم."

آوا خندید.

+"و من مامان."

آمِلیا چند ثانیه فکر کرد.

بعد با جدیت کامل گفت:

_"خیلی شلوغ شد."

و کل خونه از خنده منفجر شد.

اون شب...

وقتی همه دور هم نشسته بودیم و درباره اسم بچه حرف می‌زدیم...

به آدم‌هایی که دوستشون داشتم نگاه کردم.

به برادرم.

به آوا.

به تهیونگ.

به آمِلیا.

و به بچه کوچولویی که هنوز به دنیا نیومده بود.

و برای اولین بار بعد از سال‌ها...

زندگی شبیه چیزی شده بود که همیشه آرزوش رو داشتم.

یه خانواده.

واقعی.

کامل.

و پر از عشق...
دیدگاه ها (۳)

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 67["ویو آوا"]من فکر می‌کردم بیشت...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 68["ویو سلین"]شب دیر وقت به خون...

پاک شده بودـ. آرزوی دیدارت را دارم... پارت 62["ویو تهیونگ"]م...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 65[فلش‌بک | دو ماه بعد]["ویو سلی...

تو مال منی...p5

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۰سه ماه دیگر گذشت.سئول ده ماهه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط