{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم..

آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 72

["ویو سلین"]

من مطمئن بودم همه خوشحال میشن.

اما فکر نمی‌کردم...

همه گریه کنن.

واقعاً همه.

تهیونگ از لحظه‌ای که تست رو دیده بود آروم و قرار نداشت.

پنج بار کلید ماشین رو جا گذاشت.

سه بار کیفش رو گم کرد.

و دو بار نزدیک بود با دمپایی از خونه بیرون بره.

در نهایت هم دستمو گرفت.

_"بریم."

+"کجا؟"

_"خونه جونگ‌کوک."

+"الان؟"

_"الان."

+"تهیونگ شبه."

_"باید بدونن."

بیست دقیقه بعد...

جلوی خونه جونگ‌کوک ایستاده بودیم.

در باز شد.

جونگ‌کوک با بچه توی بغلش ظاهر شد.

_"کی مرده؟"

اخم کردم.

+"چرا اولین فکرت اینه؟"

_"چون شما دو تا ساعت ده شب اومدین."

از پشت سرش آوا ظاهر شد.

_"چی شده؟

همه توی هال نشسته بودن.

پسر کوچولوی آوا خواب بود.

آمِلیا هم روی فرش با عروسکش بازی می‌کرد.

و تهیونگ...

مثل کسی که می‌خواد خبر پایان دنیا رو بده، وسط مبل نشسته بود.

جونگ‌کوک اخم کرد.

+"بگو دیگه."

آوا هم نگران شد.

_"ترسوندمون."

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

بعد دستم رو گرفت.

و گفت:

_"سلین بارداره."

سکوت.

کامل.

جونگ‌کوک پلک زد.

آوا پلک زد.

حتی آمِلیا هم پلک زد.

بعد...

_"چی؟!"

آوا اولین نفری بود که جیغ کشید.

و بعد دستش رفت روی دهنش.

چشم‌هاش پر از اشک شد.

_"واقعی؟!"

خنده‌ام گرفت.

+"آره."

و اینجا بود که فاجعه شروع شد.

آوا گریه کرد.

واقعی.

بلند.

و خودش رو انداخت بغلم.

_"خدای من..."

جونگ‌کوک هم چشم‌هاش قرمز شد.

_"من دایی میشم دوباره..."

تهیونگ همزمان اشکش دراومد.

_"من بابا میشم دوباره..."

_"تو از قبل بابا بودی!"

جونگ‌کوک داد زد.

_"ولی این فرق داره!"

_"میدونم!"

_"خیلی خوشحالم!"

_"منم!"

و بعد...

هر دو گریه میکردن..

من داشتم نگاهشون می‌کردم.

و نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم.

هورمون‌های بارداری هم لطف کرده بودن.

برای همین...

شروع کردم خندیدن.

بلند.

خیلی بلند.

آوا گریه می‌کرد.

جونگ‌کوک گریه می‌کرد.

تهیونگ گریه می‌کرد.

و من از شدت خنده اشک می‌ریختم.

_"شما سه تا دیوونه‌این!"


در همین لحظه آمِلیا سرش رو بلند کرد.

_"چی شده؟"

تهیونگ با چشم‌های خیس نگاهش کرد.

و دست‌هاشو باز کرد.

_"بیا پیش بابا."

آمِلیا رفت توی بغلش.

_"چی شده؟"

تهیونگ پیشونیش رو بوسید.

_"تو خواهر یا داداش دار میشی."

سه ثانیه سکوت.

بعد جیغی کشید که احتمالاً همسایه‌ها هم شنیدن.

_"واااااااای!"

از روی پای تهیونگ پرید پایین.

شروع کرد دور هال دویدن.

_"من خواهر میخوام!"

_"من داداش میخوام!"

_"من نی‌نی میخوام!"

پسر آوا از خواب پرید.

شروع کرد گریه کردن.

آوا گریه می‌کرد.

جونگ‌کوک گریه می‌کرد.

تهیونگ گریه می‌کرد.

بچه گریه می‌کرد.

و من...

از شدت خنده نمی‌تونستم نفس بکشم.

آخر شب...

همه روی مبل‌ها نشسته بودن.

چشم‌هاشون هنوز قرمز بود.

تهیونگ دستش روی شکمم بود.

آوا سرش روی شونه جونگ‌کوک.

آمِلیا هم داشت اسم‌های عجیب برای بچه انتخاب می‌کرد.

و من به خانواده عجیبمون نگاه می‌کردم.

خانواده‌ای که برای هر خبر خوبی...

به جای جشن گرفتن...

اول گریه می‌کردن.

و بعد جشن می‌گرفتن.

و راستش؟

من عاشقشون بودم....
دیدگاه ها (۳)

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 73["ویو جونگ‌کوک"]من هنوز معتقد...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 74[هفت ماه بعد]["ویو تهیونگ"]من...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 71["ویو تهیونگ"]زندگی خوب بود.خ...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 70[هشت ماه بعد]["ویو جونگ‌کوک"]م...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲۰سه ماه دیگر گذشت.سئول ده ماهه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط