پاک شده بودـ.
پاک شده بودـ.
آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 62
["ویو تهیونگ"]
من واقعاً فکر میکردم بعد از اون همه اتفاق، امروز قراره روز آرومی باشه.
اما نه.
چون جونگکوک و آوا تصمیم گرفته بودن اعصاب منو نابود کنن.
روی صندلی کنار تخت سلین نشسته بودم و دستش توی دستم بود.
آمِلیا هم کنار مامانش با عروسکش بازی میکرد.
همه چیز خوب بود.
تا اینکه جونگکوک خم شد و پیشونی آوا رو بوسید.
اخم کردم.
خیلی سریع.
خیلی ناخودآگاه.
آوا خندید.
_"چی شد داداش؟"
+"هیچی."
جونگکوک لبخند شیطونی زد.
و دوباره آوا رو بغل کرد.
من این بار واضحتر اخم کردم.
سلین که متوجه شده بود، خندهش گرفت.
+"تو چرا ناراحتی؟"
+"ناراحت نیستم."
_"هستی."
+"نیستم."
آوا دست جونگکوک رو گرفت و سرش رو روی شونهاش گذاشت.
_"من خیلی شوهرمو دوست دارم."
جونگکوک لبخند زد.
_"منم زنمو دوست دارم."
اخم من عمیقتر شد.
سلین دیگه رسماً داشت از خنده میمرد.
+"تهیونگ داره حرص میخوره."
+"من حرص نمیخورم."
_"داداش."
آوا با شیطنت نگاهم کرد.
_"من ازدواج کردم."
+"متأسفانه."
جونگکوک دستش رو روی قلبش گذاشت.
_"شنیدی؟"
_"خیلی هم شنیدم."
آوا خندید و گونه جونگکوک رو بوسید.
و من تقریباً آماده بودم از پنجره بیرون بپرم.
_"مامانی؟"
همه نگاهمون سمت آمِلیا رفت.
دختر کوچولو عروسکش رو بغل کرده بود.
و خیلی جدی به سلین نگاه میکرد.
سلین لبخند زد.
+"جان دلم؟"
آمِلیا چند ثانیه فکر کرد.
بعد پرسید:
_"من چرا خواهر یا داداش ندارم؟"
سکوت.
کاملاً سکوت.
من سرفه کردم.
جونگکوک سرش رو پایین انداخت.
آوا لبش رو گاز گرفت که نخنده.
و سلین چشمهاش گرد شد.
+"چی؟"
آمِلیا با معصومیت ادامه داد:
_"همه دوستام دارن."
بعد به جونگکوک و آوا اشاره کرد.
_"اونا هم بعداً بچه دار میشن."
جونگکوک از شدت خجالت نزدیک بود خفه بشه.
_"آمِلیا!"
اما دخترک بیتوجه ادامه داد:
_"پس منم میخوام."
سلین حالا رسماً قرمز شده بود.
و من...
برای اولین بار بعد از مدتها لبخند زدم.
خم شدم و دخترم رو بغل کردم.
+"عجله نکن خانوم کوچولو."
_"چرا؟"
+"چون مامانت تازه از اتاق عمل اومده بیرون."
آمِلیا چند ثانیه فکر کرد.
بعد سر تکون داد.
_"باشه."
همه نفس راحتی کشیدیم.
اما جمله بعدیش باعث شد دوباره سکوت کنیم.
_"پس وقتی خوب شد یه خواهر میخوام."
جونگکوک زد زیر خنده.
آوا هم خندید.
سلین بالش کنار تختش رو برداشت و سمتم پرت کرد.
+"هی!"
و من درحالی که میخندیدم، بالش رو گرفتم.
_"ببین دخترمون چه برنامههایی برای آینده داره خانوم خوشگله."
و این بار صدای خنده همه اتاق بیمارستان رو پر کرد...
آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 62
["ویو تهیونگ"]
من واقعاً فکر میکردم بعد از اون همه اتفاق، امروز قراره روز آرومی باشه.
اما نه.
چون جونگکوک و آوا تصمیم گرفته بودن اعصاب منو نابود کنن.
روی صندلی کنار تخت سلین نشسته بودم و دستش توی دستم بود.
آمِلیا هم کنار مامانش با عروسکش بازی میکرد.
همه چیز خوب بود.
تا اینکه جونگکوک خم شد و پیشونی آوا رو بوسید.
اخم کردم.
خیلی سریع.
خیلی ناخودآگاه.
آوا خندید.
_"چی شد داداش؟"
+"هیچی."
جونگکوک لبخند شیطونی زد.
و دوباره آوا رو بغل کرد.
من این بار واضحتر اخم کردم.
سلین که متوجه شده بود، خندهش گرفت.
+"تو چرا ناراحتی؟"
+"ناراحت نیستم."
_"هستی."
+"نیستم."
آوا دست جونگکوک رو گرفت و سرش رو روی شونهاش گذاشت.
_"من خیلی شوهرمو دوست دارم."
جونگکوک لبخند زد.
_"منم زنمو دوست دارم."
اخم من عمیقتر شد.
سلین دیگه رسماً داشت از خنده میمرد.
+"تهیونگ داره حرص میخوره."
+"من حرص نمیخورم."
_"داداش."
آوا با شیطنت نگاهم کرد.
_"من ازدواج کردم."
+"متأسفانه."
جونگکوک دستش رو روی قلبش گذاشت.
_"شنیدی؟"
_"خیلی هم شنیدم."
آوا خندید و گونه جونگکوک رو بوسید.
و من تقریباً آماده بودم از پنجره بیرون بپرم.
_"مامانی؟"
همه نگاهمون سمت آمِلیا رفت.
دختر کوچولو عروسکش رو بغل کرده بود.
و خیلی جدی به سلین نگاه میکرد.
سلین لبخند زد.
+"جان دلم؟"
آمِلیا چند ثانیه فکر کرد.
بعد پرسید:
_"من چرا خواهر یا داداش ندارم؟"
سکوت.
کاملاً سکوت.
من سرفه کردم.
جونگکوک سرش رو پایین انداخت.
آوا لبش رو گاز گرفت که نخنده.
و سلین چشمهاش گرد شد.
+"چی؟"
آمِلیا با معصومیت ادامه داد:
_"همه دوستام دارن."
بعد به جونگکوک و آوا اشاره کرد.
_"اونا هم بعداً بچه دار میشن."
جونگکوک از شدت خجالت نزدیک بود خفه بشه.
_"آمِلیا!"
اما دخترک بیتوجه ادامه داد:
_"پس منم میخوام."
سلین حالا رسماً قرمز شده بود.
و من...
برای اولین بار بعد از مدتها لبخند زدم.
خم شدم و دخترم رو بغل کردم.
+"عجله نکن خانوم کوچولو."
_"چرا؟"
+"چون مامانت تازه از اتاق عمل اومده بیرون."
آمِلیا چند ثانیه فکر کرد.
بعد سر تکون داد.
_"باشه."
همه نفس راحتی کشیدیم.
اما جمله بعدیش باعث شد دوباره سکوت کنیم.
_"پس وقتی خوب شد یه خواهر میخوام."
جونگکوک زد زیر خنده.
آوا هم خندید.
سلین بالش کنار تختش رو برداشت و سمتم پرت کرد.
+"هی!"
و من درحالی که میخندیدم، بالش رو گرفتم.
_"ببین دخترمون چه برنامههایی برای آینده داره خانوم خوشگله."
و این بار صدای خنده همه اتاق بیمارستان رو پر کرد...
- ۳.۸k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط