تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۹۳
تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۹۳
جیمین از رویه سن اومد پایین و رویه رویه یونگی بدون هیچ توجه ای به ات که رویه زمین نشسته بود به یونگی گفت
جیمین : تقاص کاریو که کردی بودی باید پس میدادی
یونگی یقه جیمین رو گرفت و با مشتی که بهش زد جیمین افتاد رویه زمین اونجی به سمته جیمین رفت
ات فقط همونجا رویه زمین نشسته بود و اشک میریخت
مادر پدر جیمین و یونگی اومدن سمتشون دینا با بدو آمد سمته و با گریه همونجا نشست جیمین از رویه زمین بلند شد ات هم از رویه زمین بلند شد اشک هاشو با دست اش پاک کرد و جلوی جیمین ایستاد
یونگی به سمتشون آمد ولی ات با دستش مانع اش شد
جیمین : مین ات
با سیلی که ات بهش زد صورت جیمین به طرف دیگه ای چرخید ات توفی انداخت تو صورته جیمین و با بغضی که تویه گلوش بود و دردی که تویه قلبش بود گفت
ات : با هر نفسی که میکشی.... اسمه من میاد تو ذهنت هرگز فراموش نخواهی کرد . ...که این قلب... تا ابد از این کاره تو میسوزه
بعد از این حرف اش دامن لباسشو با دست هایش گرفت و
با قدم های سریع از سالن مهمانی بیرون رفت
با مشتی که دوباره یونگی به جیمین زد اون افتاد رویه زمین و دهنش پر از خون شد
یونگی : کارم هنوز باهات تموم نشده
یونگی سریع از سالن بیرون رفت اما ات نبود با بدو این طرف رفت و اون طرف رفت اما هیچ ردی از ات نبود کلافه دستی تو موهاش کشید
یونگی : همه این ها تقصیر منه
ات همانطوری قدم میزد قدم میزد یعنی دیگه هیچی براش مهم نبود اشک های که رویه گونه هایش جاری بودن بند نمی اومدن لباس های بزرگش رو تو دست هایش گرفته بود و دوید سمته وسطه جاده ماشین ها از کنارش رد میشدن ات به اون طرف جاده رسید دیگه از سالن مهمانی دور شده بود دیگه توان راه رفتن نداشت همونجا رویه زمین نشست صدای گریه هایش بلند تر شده بود همه مردم که از آنجا رد میشدن بهش نگاه میکرد اما ات فقط گریه میکرد دستشو گذاشت رو قلبش و با گریه های که میکرد گفت
ات : چرا.. باهام همچین کاری کردی قلبی.. که بخاطر تو می تپید.. دیگه نمی... تپه تو که انقدر برات... آسون بود که پا رو قلبه من.. بزاری چرا از اول... منو عاشق.. خودت کردی تو با ،عشق ، و ،حس، ،قلبم، بازی کردی
دستشو گذاشت رویه چشم هایش و فقط گریه میکرد قلبی که آتیش گرفته بود دیگه هیچوقت درست نمیشد
با اشک های که بی صدای میریخت از رویه زمین بلند شد و دوباره به راهش ادامه داد
جیمین همانجا تویه همان سالن نشسته بود دینا جلوش نشسته بود و گریه میکرد اونجی هم ایستاده بود همه خانوادش دور برش بودن اما جیمین همه چی براش تار بود فقط نگران حال ات بود اما تا الان آخه چرا ..
جیمین از رویه سن اومد پایین و رویه رویه یونگی بدون هیچ توجه ای به ات که رویه زمین نشسته بود به یونگی گفت
جیمین : تقاص کاریو که کردی بودی باید پس میدادی
یونگی یقه جیمین رو گرفت و با مشتی که بهش زد جیمین افتاد رویه زمین اونجی به سمته جیمین رفت
ات فقط همونجا رویه زمین نشسته بود و اشک میریخت
مادر پدر جیمین و یونگی اومدن سمتشون دینا با بدو آمد سمته و با گریه همونجا نشست جیمین از رویه زمین بلند شد ات هم از رویه زمین بلند شد اشک هاشو با دست اش پاک کرد و جلوی جیمین ایستاد
یونگی به سمتشون آمد ولی ات با دستش مانع اش شد
جیمین : مین ات
با سیلی که ات بهش زد صورت جیمین به طرف دیگه ای چرخید ات توفی انداخت تو صورته جیمین و با بغضی که تویه گلوش بود و دردی که تویه قلبش بود گفت
ات : با هر نفسی که میکشی.... اسمه من میاد تو ذهنت هرگز فراموش نخواهی کرد . ...که این قلب... تا ابد از این کاره تو میسوزه
بعد از این حرف اش دامن لباسشو با دست هایش گرفت و
با قدم های سریع از سالن مهمانی بیرون رفت
با مشتی که دوباره یونگی به جیمین زد اون افتاد رویه زمین و دهنش پر از خون شد
یونگی : کارم هنوز باهات تموم نشده
یونگی سریع از سالن بیرون رفت اما ات نبود با بدو این طرف رفت و اون طرف رفت اما هیچ ردی از ات نبود کلافه دستی تو موهاش کشید
یونگی : همه این ها تقصیر منه
ات همانطوری قدم میزد قدم میزد یعنی دیگه هیچی براش مهم نبود اشک های که رویه گونه هایش جاری بودن بند نمی اومدن لباس های بزرگش رو تو دست هایش گرفته بود و دوید سمته وسطه جاده ماشین ها از کنارش رد میشدن ات به اون طرف جاده رسید دیگه از سالن مهمانی دور شده بود دیگه توان راه رفتن نداشت همونجا رویه زمین نشست صدای گریه هایش بلند تر شده بود همه مردم که از آنجا رد میشدن بهش نگاه میکرد اما ات فقط گریه میکرد دستشو گذاشت رو قلبش و با گریه های که میکرد گفت
ات : چرا.. باهام همچین کاری کردی قلبی.. که بخاطر تو می تپید.. دیگه نمی... تپه تو که انقدر برات... آسون بود که پا رو قلبه من.. بزاری چرا از اول... منو عاشق.. خودت کردی تو با ،عشق ، و ،حس، ،قلبم، بازی کردی
دستشو گذاشت رویه چشم هایش و فقط گریه میکرد قلبی که آتیش گرفته بود دیگه هیچوقت درست نمیشد
با اشک های که بی صدای میریخت از رویه زمین بلند شد و دوباره به راهش ادامه داد
جیمین همانجا تویه همان سالن نشسته بود دینا جلوش نشسته بود و گریه میکرد اونجی هم ایستاده بود همه خانوادش دور برش بودن اما جیمین همه چی براش تار بود فقط نگران حال ات بود اما تا الان آخه چرا ..
- ۲۳.۷k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط