تقاص عشق / فصل ۲/ part ۹۴
تقاص عشق / فصل ۲/ part ۹۴
یونگی به عمارت رفت فکر کرد ات اونجا باشه اما وقتی از ماشین پیاده شد با عمارتی که در تاریکی بود مواجه شد
عمارت سوت و کور بود نه صدای خنده های ات .... نه صدای اعتراضات یونگی از دست آزار های ات به گوش نمیرسید .....
ات همیشه علاقه داشت که عمارت غرق نور و روشنایی باشه شب ها تمام چراغ ها رو روشن میکرد هرجا کم نور یا تاریک بود رو روشنایی می بخشید اما ....حالا نیمی از عمارت به تاریکی فرو رفته بود در سالن باز بود صدای پنجره ها رو که باد میزد تو همه عمارت پیچیده بود هیچ صدای نمی اومد انگار به عمارتی اومده بود که صد ساله کسی توش نبود ....
یونگی وارده سالن شد و مستقیم به سمته پله ها رفت اما با صدای گرفته مادرش نگاهش رو به مادرش که تو سالن نشسته بود داد
م/ت: اینجا نیست
یونگی با چشم های پر از غم سمته مادرش رفت و جلوی پاش نشست
یونگی : همه این ها بخاطر من شد اما من دیوانه وار عاشق پارک اونجی هستم اما ات الان کجاست دارم دیونه میشم
م/ت: صبر کن پسرم اون به یکم تنهایی نیاز داره خودش برمیگرده
یونگی از رویه زمین بلند شد و درحال رفتن گفت
یونگی : نه تا صبح هم که شده دنبالش میگردم
بعد از این حرف اش از عمارت بیرون رفت
ات تویه تاکسی نشسته بود و سرش رو گذاشته بود رویه شیشه ماشین هر دقیقه که پاک هایش را میذاشت رو هم اشک ها از چشم هایش سر میخوردن رویه گونه های سفیدی که الان از گریه زیاد قرمز شده بودن صدا های زیادی تو سرش می پیچیدن به کدوم یکیش گوش میکرد باید این سرنوشت رو قبول میکرد با باهاش میجنگید باید باید به فکره بچه ای که تو شکمش بود میبود با صدای راننده چشم هایش رو باز کرد
راننده : خانم رسیدیم
ات درو باز کرد و از ماشین پیاده شد قدم های آرامی سمته عمارت برداشت وارده عمارت شد عمارت مثله قبلش نبود تویه سیاهی مطلق بود وارده سالن شد چراغ ها خاموش بودن مادر ات وقتی اون رو دید سریع آمد سمتش و از شونه هایش گرفت و بغلش کرد دوباره از بغلش در آوردش و با بغض گفت
م/ت: خیلی نگرانت شدیم
ات که مثله مرده متحرک شده بود دست های مادرش رو پس زد و از پله ها بالا رفت وارده اتاق شد و درو بست
نزدیک تخت شد و پایین تخت نشست دستشو برد سمته قاب عکسی که رویه میز کناره تخت گذاشته بود عکس ات و جیمین بود به چهره جیمین که نگاه کرد اشک هایش بیشتر شدن انگشت شصت اش رو رویه صورته جیمین کشید ... و همون لحظه قطرات اشک هایش رو شیشه چکید زیر لب با گریه گفت
ات: هیچوقت فکرشو نمیکردم که به روز نگاه کردن به لبخندت اشک منو دربیاره .....بعد تو هیچ چیزی تو این جهان وجود نداره که بخاطرش انگیزه زندگی داشته باشم مستی نگاهت بهتر از هر شرابیه.....
قاب عکسو انداخت رویه زمین و این باعث شکستن قاب عکس شد همینطوری قلب ات شکست همانجا که نشسته بود زانوهایش را تو بغلش گرفت و دوباره از چشم هایش اشک ریختن چیزه سنگینی رو رویه قلبش حس میکرد..
یونگی به عمارت رفت فکر کرد ات اونجا باشه اما وقتی از ماشین پیاده شد با عمارتی که در تاریکی بود مواجه شد
عمارت سوت و کور بود نه صدای خنده های ات .... نه صدای اعتراضات یونگی از دست آزار های ات به گوش نمیرسید .....
ات همیشه علاقه داشت که عمارت غرق نور و روشنایی باشه شب ها تمام چراغ ها رو روشن میکرد هرجا کم نور یا تاریک بود رو روشنایی می بخشید اما ....حالا نیمی از عمارت به تاریکی فرو رفته بود در سالن باز بود صدای پنجره ها رو که باد میزد تو همه عمارت پیچیده بود هیچ صدای نمی اومد انگار به عمارتی اومده بود که صد ساله کسی توش نبود ....
یونگی وارده سالن شد و مستقیم به سمته پله ها رفت اما با صدای گرفته مادرش نگاهش رو به مادرش که تو سالن نشسته بود داد
م/ت: اینجا نیست
یونگی با چشم های پر از غم سمته مادرش رفت و جلوی پاش نشست
یونگی : همه این ها بخاطر من شد اما من دیوانه وار عاشق پارک اونجی هستم اما ات الان کجاست دارم دیونه میشم
م/ت: صبر کن پسرم اون به یکم تنهایی نیاز داره خودش برمیگرده
یونگی از رویه زمین بلند شد و درحال رفتن گفت
یونگی : نه تا صبح هم که شده دنبالش میگردم
بعد از این حرف اش از عمارت بیرون رفت
ات تویه تاکسی نشسته بود و سرش رو گذاشته بود رویه شیشه ماشین هر دقیقه که پاک هایش را میذاشت رو هم اشک ها از چشم هایش سر میخوردن رویه گونه های سفیدی که الان از گریه زیاد قرمز شده بودن صدا های زیادی تو سرش می پیچیدن به کدوم یکیش گوش میکرد باید این سرنوشت رو قبول میکرد با باهاش میجنگید باید باید به فکره بچه ای که تو شکمش بود میبود با صدای راننده چشم هایش رو باز کرد
راننده : خانم رسیدیم
ات درو باز کرد و از ماشین پیاده شد قدم های آرامی سمته عمارت برداشت وارده عمارت شد عمارت مثله قبلش نبود تویه سیاهی مطلق بود وارده سالن شد چراغ ها خاموش بودن مادر ات وقتی اون رو دید سریع آمد سمتش و از شونه هایش گرفت و بغلش کرد دوباره از بغلش در آوردش و با بغض گفت
م/ت: خیلی نگرانت شدیم
ات که مثله مرده متحرک شده بود دست های مادرش رو پس زد و از پله ها بالا رفت وارده اتاق شد و درو بست
نزدیک تخت شد و پایین تخت نشست دستشو برد سمته قاب عکسی که رویه میز کناره تخت گذاشته بود عکس ات و جیمین بود به چهره جیمین که نگاه کرد اشک هایش بیشتر شدن انگشت شصت اش رو رویه صورته جیمین کشید ... و همون لحظه قطرات اشک هایش رو شیشه چکید زیر لب با گریه گفت
ات: هیچوقت فکرشو نمیکردم که به روز نگاه کردن به لبخندت اشک منو دربیاره .....بعد تو هیچ چیزی تو این جهان وجود نداره که بخاطرش انگیزه زندگی داشته باشم مستی نگاهت بهتر از هر شرابیه.....
قاب عکسو انداخت رویه زمین و این باعث شکستن قاب عکس شد همینطوری قلب ات شکست همانجا که نشسته بود زانوهایش را تو بغلش گرفت و دوباره از چشم هایش اشک ریختن چیزه سنگینی رو رویه قلبش حس میکرد..
- ۲۳.۹k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط