bad boyfriend
bad boyfriend
season : 1
part : 14
کوک : عیب نداره...نترس...خب...هیچی نیس ..تموم میشه عادیه ( داشت موهاشو نوازش میکرد و اینارو میگفت)
چند دقیقه ا.ت بدون اینکه حرف بزنه تو بغل کوک بود و هق هق های آرومی میکرد و دستش رو شیکمش بود کوک آروم ا.ت و از خودش جدا کرد
کوک : همینجا بشین فسقلی برات مسکن میارم بهتر میشی... بعدشم خجالت نکش ازم...اگه درد داشتی صدام کن
کوک رفت اشپزخونه تا مسکن بیاره و ا.ت نمی تونست درک کنه که چرا رفتار کوک اینقد عوض شده و باهاش خوبه تو همین فکرا بود که کوک از اشپزخونه با یه لیوان اومد
کوک :بیا اینو بخور...شاید یکم بهتر شی
ا.ت قرص و خورد و پتو رو رو خودش کشید کوک دستای ا.ت و گرفت
کوک : دستات هنوز سردن
ا.ت : خوب میشه
کوک : دلت هنوز درد میکنه
ا.ت : آره یکم
کوک ا.ت و کشید تو بغلش و لباسشو داد بالا تا شکمش و دستشو گذاشت رو شمکش
ا.ت : چیکار میکنی
کوک : با مسکن بهتر نمیشی...نترس..دلتو ماساژ میدم...کاری نمیکنم
اروم کوک دل ا.ت و ماساژ میداد و براش آهنگ میخوند که ا.ت خوابش برد کوک همینطور داشت به ا.ت نگاه میکرد عین یه فرشته خوابیده بود کوک ا.ت و برآید استایل بغل کرد و برد گذاشت رو تخت و سرش بوسه ی ریزی گذاشت و کنارش دراز کشید انگشت شصتشو اروم رو صورت ا.ت میکشد موهاشو از روی صورتش کنار زد و چشماشو بست
صبح
کوک از خواب بیدار شد و ا.ت پشت بهش بود و تو بغلش بود بود اروم موهاشو ناز میکرد که ا.ت برگشت سمتش فاصله صورتشون کم بود کوک میخواست از لحظه استفاده کنه و ببوستش که ا.ت سرشو به طرف دیگه ی برد و بیدار شد
کوک : سلام فسقلی صبحت بخیر
ا.ت : سلام
کوک : دلت چطوره درد میکنه
ا.ت : نه زیاد
کوک : مسکن بیارم...یا ماساژ بدم
ا.ت : چرا اینقد نگران منی
کوک : چون زنمی
ا.ت : خودت گفتی ازدواج اجباری پس من از لحاظ اجباری زنتم پس چرا اینقد نگرانمی
کوک : چون دوست دارم
ا.ت یه لحظه خشکش زد و زبونش بند اومد نمیتونست حرفی بزنه که کوک نزدیکش شد سرشو بوسه ای زد
کوک : به حرفم فک کن...تو هیچ وقت برام چیزی به اسم اجبار نیستی
season : 1
part : 14
کوک : عیب نداره...نترس...خب...هیچی نیس ..تموم میشه عادیه ( داشت موهاشو نوازش میکرد و اینارو میگفت)
چند دقیقه ا.ت بدون اینکه حرف بزنه تو بغل کوک بود و هق هق های آرومی میکرد و دستش رو شیکمش بود کوک آروم ا.ت و از خودش جدا کرد
کوک : همینجا بشین فسقلی برات مسکن میارم بهتر میشی... بعدشم خجالت نکش ازم...اگه درد داشتی صدام کن
کوک رفت اشپزخونه تا مسکن بیاره و ا.ت نمی تونست درک کنه که چرا رفتار کوک اینقد عوض شده و باهاش خوبه تو همین فکرا بود که کوک از اشپزخونه با یه لیوان اومد
کوک :بیا اینو بخور...شاید یکم بهتر شی
ا.ت قرص و خورد و پتو رو رو خودش کشید کوک دستای ا.ت و گرفت
کوک : دستات هنوز سردن
ا.ت : خوب میشه
کوک : دلت هنوز درد میکنه
ا.ت : آره یکم
کوک ا.ت و کشید تو بغلش و لباسشو داد بالا تا شکمش و دستشو گذاشت رو شمکش
ا.ت : چیکار میکنی
کوک : با مسکن بهتر نمیشی...نترس..دلتو ماساژ میدم...کاری نمیکنم
اروم کوک دل ا.ت و ماساژ میداد و براش آهنگ میخوند که ا.ت خوابش برد کوک همینطور داشت به ا.ت نگاه میکرد عین یه فرشته خوابیده بود کوک ا.ت و برآید استایل بغل کرد و برد گذاشت رو تخت و سرش بوسه ی ریزی گذاشت و کنارش دراز کشید انگشت شصتشو اروم رو صورت ا.ت میکشد موهاشو از روی صورتش کنار زد و چشماشو بست
صبح
کوک از خواب بیدار شد و ا.ت پشت بهش بود و تو بغلش بود بود اروم موهاشو ناز میکرد که ا.ت برگشت سمتش فاصله صورتشون کم بود کوک میخواست از لحظه استفاده کنه و ببوستش که ا.ت سرشو به طرف دیگه ی برد و بیدار شد
کوک : سلام فسقلی صبحت بخیر
ا.ت : سلام
کوک : دلت چطوره درد میکنه
ا.ت : نه زیاد
کوک : مسکن بیارم...یا ماساژ بدم
ا.ت : چرا اینقد نگران منی
کوک : چون زنمی
ا.ت : خودت گفتی ازدواج اجباری پس من از لحاظ اجباری زنتم پس چرا اینقد نگرانمی
کوک : چون دوست دارم
ا.ت یه لحظه خشکش زد و زبونش بند اومد نمیتونست حرفی بزنه که کوک نزدیکش شد سرشو بوسه ای زد
کوک : به حرفم فک کن...تو هیچ وقت برام چیزی به اسم اجبار نیستی
- ۲۷
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط