bad boyfriend
bad boyfriend
season : 1
part : 12
از اون طرف کوک تو ماشین بود داشت رانندگی میکرد ولی به یک مسیر به هدف معلوم نبود مقصدش کجاست فقط برای خالی کردن خودش خیابونا رو دور میزد بعد از چند دور خسته شد ماشین و نگه داشت و سرشو رو فرمون گذاشت
کوک : چرا این کارو میکنی لعنتی...چرا...چرا وقتی دلت پیش اون گیره..چرا بهش نمیگی...چرا نمیگی...چرا دست دست میکنی...عوضی...اولش حتی بود و نبودش برات فرقی نمیکرد...ولی الان حتی نمیتونی بدون اون به زندگی فک کنی...اولش فک کردی اینکه برات مهمه برا اینه که زنه اجباریته ولی نه...دیگه نمیتونی بهش به یه چیزی به اسم اجبار نگاه کنی...پسر اصلا نفهمیدی کی عاشقش شدی(یه پوزخند صدا دار زد)یعنی عشق کاری کرد من نفهمم چطوری عاشق شدم...یعنی جئون جونگ کوک نفهمید چطوری عاشق شد... عشق چیکارا که نمیکنه..آره..همون لحظه که بخاطرش با هیون دعوا کردی..دلت پیشش گیر بود..پسر..تو تا الان برات مهم نبود هر اتفاقی سر هرکسی بیوفته...ولی چرا وقتی بحث ا.ت میشه...کلا عوض میشی..
اینا همه حرف هایی بود که کوک با خودش میگفت آره دخترک و پسرک جفتشون یه حسو داشتن ولی انگار سرنوشت میگفت که هنوز نباید به هم برسن..درسته ازدواج اجباری بود ولی انگار اجبار دیگه برا هیچکدومشون معنی نداشت جفتشون دلشون پیش هم گیر کرده بود و فقط کافی بود با یه حرف جفتشون بفهمن
کوک بعد از کلی فکر کردن رفت سمت خونه میخواست همچی رو به ا.ت بگه درو باز کرد ا.ت و دید که باهاشون بغل کرده رو کاناپه نشسته کوک آروم رفت سمتش و زانو زد جلوش و با صدای لطیف و اروم گفت
کوک : حالت خوبه فسقلی
دید ا.ت جوابی نداد
کوک : قهری باهام....میخوام باهات حرف بزنم
ا.ت سرشو برد بالا تو چشمای کوک نگاه کرد تا چند ثانیه جفتشون به چشمای هم نگاه کردن که ا.ت این ارتباط چشمی و تموم کرد و اروم گفت
ا.ت : بعدن الان حالم خوب نیس میرم استراحت کنم
ا.ت بدون شنیدن حرف کوک رفت طبقه بالا و رو تخت دراز کشید و خوابید کوک هم مثل همیشه رو کاناپه بود و به تمام اتفاقات فکر میکرد...اصلا فکرشم نمیکرد..یه بخواد..جلوی یه دختر زانو بزنه و بخواد باهاش حرف بزنه اونم دختری که تو بچگی با هم دعوا داشتن ولی الان شدن بخشی از زندگی همدیگه کوک نمیخواست این زندگی رو از دست بده نمیخواست ا.ت و از دست بده این حس برای ا.ت هم همینطور بود جفتشون یه حسی داشتن ولی این غرور بود که همیشه برندس
season : 1
part : 12
از اون طرف کوک تو ماشین بود داشت رانندگی میکرد ولی به یک مسیر به هدف معلوم نبود مقصدش کجاست فقط برای خالی کردن خودش خیابونا رو دور میزد بعد از چند دور خسته شد ماشین و نگه داشت و سرشو رو فرمون گذاشت
کوک : چرا این کارو میکنی لعنتی...چرا...چرا وقتی دلت پیش اون گیره..چرا بهش نمیگی...چرا نمیگی...چرا دست دست میکنی...عوضی...اولش حتی بود و نبودش برات فرقی نمیکرد...ولی الان حتی نمیتونی بدون اون به زندگی فک کنی...اولش فک کردی اینکه برات مهمه برا اینه که زنه اجباریته ولی نه...دیگه نمیتونی بهش به یه چیزی به اسم اجبار نگاه کنی...پسر اصلا نفهمیدی کی عاشقش شدی(یه پوزخند صدا دار زد)یعنی عشق کاری کرد من نفهمم چطوری عاشق شدم...یعنی جئون جونگ کوک نفهمید چطوری عاشق شد... عشق چیکارا که نمیکنه..آره..همون لحظه که بخاطرش با هیون دعوا کردی..دلت پیشش گیر بود..پسر..تو تا الان برات مهم نبود هر اتفاقی سر هرکسی بیوفته...ولی چرا وقتی بحث ا.ت میشه...کلا عوض میشی..
اینا همه حرف هایی بود که کوک با خودش میگفت آره دخترک و پسرک جفتشون یه حسو داشتن ولی انگار سرنوشت میگفت که هنوز نباید به هم برسن..درسته ازدواج اجباری بود ولی انگار اجبار دیگه برا هیچکدومشون معنی نداشت جفتشون دلشون پیش هم گیر کرده بود و فقط کافی بود با یه حرف جفتشون بفهمن
کوک بعد از کلی فکر کردن رفت سمت خونه میخواست همچی رو به ا.ت بگه درو باز کرد ا.ت و دید که باهاشون بغل کرده رو کاناپه نشسته کوک آروم رفت سمتش و زانو زد جلوش و با صدای لطیف و اروم گفت
کوک : حالت خوبه فسقلی
دید ا.ت جوابی نداد
کوک : قهری باهام....میخوام باهات حرف بزنم
ا.ت سرشو برد بالا تو چشمای کوک نگاه کرد تا چند ثانیه جفتشون به چشمای هم نگاه کردن که ا.ت این ارتباط چشمی و تموم کرد و اروم گفت
ا.ت : بعدن الان حالم خوب نیس میرم استراحت کنم
ا.ت بدون شنیدن حرف کوک رفت طبقه بالا و رو تخت دراز کشید و خوابید کوک هم مثل همیشه رو کاناپه بود و به تمام اتفاقات فکر میکرد...اصلا فکرشم نمیکرد..یه بخواد..جلوی یه دختر زانو بزنه و بخواد باهاش حرف بزنه اونم دختری که تو بچگی با هم دعوا داشتن ولی الان شدن بخشی از زندگی همدیگه کوک نمیخواست این زندگی رو از دست بده نمیخواست ا.ت و از دست بده این حس برای ا.ت هم همینطور بود جفتشون یه حسی داشتن ولی این غرور بود که همیشه برندس
- ۷۷
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط