bad boyfriend
bad boyfriend
season : 1
part : 13
صبح
ا.ت از خواب بیدار شد و با تخت خونی مواجه شد هوفی کشید
ا.ت : وایی بازم شروع شد(چشماش هنوز بستس)
ا.ت تو این دوران خیلی درد بدی داشت نمیتونست از درد حتی تکون بخوره از روی تخت به سختی بلند شد و کاراشو انجام داد به سختی از پله ها اومد پایین که دید کوک نیس حتما رفته بود سر کار نمیتونست بره اشپزخونه و صبحونه بخوره خودشو به سختی رسوند به کاناپه ای که کوک روش میخوابه و خودشو انداخت رو کاناپه پتو روی کاناپه رو رو خودش کشید پتو بوی مردونه میداد ولی ا.ت از شدت درد توجهی نکرد و فقط پتو رو کشید رو خودش چند ساعت گذشته بود و نمیدونست چطوری باید با این درد کنار بیاد بغض کرده بود چون مامانش پیشش نبود که کمکش کنه هیچکسی نبود حالشو خوب کنه سعی میکرد گریه نکنه که در خونه باز شد کوک بود ا.ت به سختی بلند شد و رو کاناپه نشست
کوک : سلام...الان بیدار شدی
جوابی از ا.ت نگرفت اروم رفت سمتش که دید ا.ت سرش پایینه و پتو رو خودش کشیده کوک سرشو برد بالا و باهاش چشم تو چشم شد که فهمید بغض کرده
کوک : چیشده...چرا بغض کردی...چیزی شده(اروم)
ا.ت : ن..ن..نه..خ..خو..بم (با لکنت از شدت درد)
کوک : طوریت شده...جاییت درد میکنه...میخوای بریم بیمارستان
ا.ت : چیز..یم نی..نیس(یه لحظه چشماشو محکم رو هم فشار داد)
کوک : ا.ت منو ببین (از چونش گرفت و تو چشماش نگاه کرد)میدونم از دستم ناراحتی ولی اگه چیزی شده بهم بگو(با لحن اروم)
ا.ت : خو..بم
کوک : مطمئن باشم
ا.ت : هو..م
کوک : باشه...غذا چی داریم؟
ا.ت : هیچی(سعی کرد بغضش قورت بده)
کوک : عیب نداره یه چی درست میکنم
کوک پاشد و میخواست بره به اشپزخونه که صدای لرزون ا.ت و شنید
ا.ت : ک...کو..کوک(دستشو گذاشته رو شیکمش و چشماشو بسته)
کوک : جونم
ا.ت : میشه نری
کوک از این حرف ا.ت تعجب کرد رفت پیشش رو کاناپه نشست و موهاشو زد پشت گوشش
کوک : مطمئنی خوبی... چیشده بگو
ا.ت : نه خوب نیستم(صدای لرزون)
کوک : جاییت درد میکنه...بریم بیمارستان...یا چی...حالت بده...ناراحتی از حرفای دیروزم...یا..(که حرفای کوک و ا.ت قطع کرد
ا.ت : دل..لم درد می..کنه(بغضش شکست)
کوک وقتی دید ا.ت داره گریه میکنه اروم ا.ت و کشید تو بغلش و اروم موهاشو نوازش کرد
کوک : هیشش..من اینجام...هیچ نیس ...دیشب غذای مسموم خوردی یا...مریض شدی
ا.ت : پر..یودم ( ا.ت اینو گفت و بدتر گریش گرفت و خودشو تو بغل کوک جا داد و سرشو گذاشت رو سینش)
ا.ت خودشم نفهمید که چرا کوک اینقد نگرانش شد و حتی نفهمید که چرا اینقد پیشش احساس امنیت داشت و اینقد راحت بهش گفت
season : 1
part : 13
صبح
ا.ت از خواب بیدار شد و با تخت خونی مواجه شد هوفی کشید
ا.ت : وایی بازم شروع شد(چشماش هنوز بستس)
ا.ت تو این دوران خیلی درد بدی داشت نمیتونست از درد حتی تکون بخوره از روی تخت به سختی بلند شد و کاراشو انجام داد به سختی از پله ها اومد پایین که دید کوک نیس حتما رفته بود سر کار نمیتونست بره اشپزخونه و صبحونه بخوره خودشو به سختی رسوند به کاناپه ای که کوک روش میخوابه و خودشو انداخت رو کاناپه پتو روی کاناپه رو رو خودش کشید پتو بوی مردونه میداد ولی ا.ت از شدت درد توجهی نکرد و فقط پتو رو کشید رو خودش چند ساعت گذشته بود و نمیدونست چطوری باید با این درد کنار بیاد بغض کرده بود چون مامانش پیشش نبود که کمکش کنه هیچکسی نبود حالشو خوب کنه سعی میکرد گریه نکنه که در خونه باز شد کوک بود ا.ت به سختی بلند شد و رو کاناپه نشست
کوک : سلام...الان بیدار شدی
جوابی از ا.ت نگرفت اروم رفت سمتش که دید ا.ت سرش پایینه و پتو رو خودش کشیده کوک سرشو برد بالا و باهاش چشم تو چشم شد که فهمید بغض کرده
کوک : چیشده...چرا بغض کردی...چیزی شده(اروم)
ا.ت : ن..ن..نه..خ..خو..بم (با لکنت از شدت درد)
کوک : طوریت شده...جاییت درد میکنه...میخوای بریم بیمارستان
ا.ت : چیز..یم نی..نیس(یه لحظه چشماشو محکم رو هم فشار داد)
کوک : ا.ت منو ببین (از چونش گرفت و تو چشماش نگاه کرد)میدونم از دستم ناراحتی ولی اگه چیزی شده بهم بگو(با لحن اروم)
ا.ت : خو..بم
کوک : مطمئن باشم
ا.ت : هو..م
کوک : باشه...غذا چی داریم؟
ا.ت : هیچی(سعی کرد بغضش قورت بده)
کوک : عیب نداره یه چی درست میکنم
کوک پاشد و میخواست بره به اشپزخونه که صدای لرزون ا.ت و شنید
ا.ت : ک...کو..کوک(دستشو گذاشته رو شیکمش و چشماشو بسته)
کوک : جونم
ا.ت : میشه نری
کوک از این حرف ا.ت تعجب کرد رفت پیشش رو کاناپه نشست و موهاشو زد پشت گوشش
کوک : مطمئنی خوبی... چیشده بگو
ا.ت : نه خوب نیستم(صدای لرزون)
کوک : جاییت درد میکنه...بریم بیمارستان...یا چی...حالت بده...ناراحتی از حرفای دیروزم...یا..(که حرفای کوک و ا.ت قطع کرد
ا.ت : دل..لم درد می..کنه(بغضش شکست)
کوک وقتی دید ا.ت داره گریه میکنه اروم ا.ت و کشید تو بغلش و اروم موهاشو نوازش کرد
کوک : هیشش..من اینجام...هیچ نیس ...دیشب غذای مسموم خوردی یا...مریض شدی
ا.ت : پر..یودم ( ا.ت اینو گفت و بدتر گریش گرفت و خودشو تو بغل کوک جا داد و سرشو گذاشت رو سینش)
ا.ت خودشم نفهمید که چرا کوک اینقد نگرانش شد و حتی نفهمید که چرا اینقد پیشش احساس امنیت داشت و اینقد راحت بهش گفت
- ۵۴
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط