رییس مافیایی من
رییس مافیایی من⛓🖤❤️🔥
#پارت۶
رفتم سرویس بهداشتی و یکم آرایش کردم و رفتم پایین تاکسی گرفتم به اولین مغازه که رسیدم صندوق دار گفت
صندوق دار : سلام خوش آمدید چی میل دارید؟
ا/ت : برای کار مزاحمتون میشم
صندوق دار :یه لحظه با من تشریف بیارید به دفتر مدیر
ا/ت: متشکرم
به همراه صندوق دار به دفتر مدیر رفتم و چند دقیقه پشت درموندم و بعد صندوق دار بهم گفت که داخل برم داخل که شدم شکه شدم دیدم داداش همون رییس قبلیم تهیونگ مدیر اون کافه هست هم خوشحال شدم هم ناراحت خوشحال شدم چون قبلاً به محل کار من یعنی شرکت داداشش آمده بود ومن دیده بودمش و روش کراش داشتم تا الان و ناراحت بودم برای اینکه اگر متوجه میشد که من از محل کار قبلیم یعنی شرکت تهیونگ اخراج شدم ممکن منم قبول نکنه اههههه حالا یه جوری حرف میزنم که انگار الان منو قبول کرده ایییش« خواهرم چه عجب به خودت امدی»
با صداش یهو به خودم آمدم
داداش تهیونگ: خانوم نمیخواهید حرفی بزنید انگار خیلی استرس دارید نه؟
ا/ت: بله چیز نه نه استرس ندارم خندید
داداش تهیونگ : بله بله کاملا درسته 🤣
با خودم گفتم که نه به این نه به اون اون مثل چوب خشک میمونه ولی این خیلی مهربونه که دوباره بهم گفت که
داداش تهیونگ : شنیدم برای کار آمدید
ا/ت : بله برای کار آمدم
داداش تهیونگ : ببخشید که وقتتون رو گرفتم اما ما نیروی کار نمیخواهیم عذر میخواهم
ا/ت: ن بابا خواهش میکنم این چه حرفیه
رفتم بیرون و دوباره تاکسی گرفتم و به یه مغازه دیگه رفتم اولش حس خوبی نداشتم ولی گفتم حتما به خاطر این بوده که قبلی زدم کرده وارد شدم صندوق دار یه جوری بهم نگاه کرد که خیلی هیزانه بود سر تا پام رو نگاه کرد بهش سلام کردم تا این نکته های مزخرفش رو تموم کنه به صورت خیلی مزخرف بهم جواب سلامم رو داد و بهم گفت که چی میل دارید
ا/ت : برای کار مزاحم میشم
صندوق دار : امروز رییس نیومده ولی میتونیم من شما بریم داخل اتاق رییس شاید من تونستم کمکی هوم نه بیبی اینو که گفت یهو یکی یه مشت زد تو صورتش سرمو که برگرداندم یهو دیدم که....
ادامه دارد...
#پارت۶
رفتم سرویس بهداشتی و یکم آرایش کردم و رفتم پایین تاکسی گرفتم به اولین مغازه که رسیدم صندوق دار گفت
صندوق دار : سلام خوش آمدید چی میل دارید؟
ا/ت : برای کار مزاحمتون میشم
صندوق دار :یه لحظه با من تشریف بیارید به دفتر مدیر
ا/ت: متشکرم
به همراه صندوق دار به دفتر مدیر رفتم و چند دقیقه پشت درموندم و بعد صندوق دار بهم گفت که داخل برم داخل که شدم شکه شدم دیدم داداش همون رییس قبلیم تهیونگ مدیر اون کافه هست هم خوشحال شدم هم ناراحت خوشحال شدم چون قبلاً به محل کار من یعنی شرکت داداشش آمده بود ومن دیده بودمش و روش کراش داشتم تا الان و ناراحت بودم برای اینکه اگر متوجه میشد که من از محل کار قبلیم یعنی شرکت تهیونگ اخراج شدم ممکن منم قبول نکنه اههههه حالا یه جوری حرف میزنم که انگار الان منو قبول کرده ایییش« خواهرم چه عجب به خودت امدی»
با صداش یهو به خودم آمدم
داداش تهیونگ: خانوم نمیخواهید حرفی بزنید انگار خیلی استرس دارید نه؟
ا/ت: بله چیز نه نه استرس ندارم خندید
داداش تهیونگ : بله بله کاملا درسته 🤣
با خودم گفتم که نه به این نه به اون اون مثل چوب خشک میمونه ولی این خیلی مهربونه که دوباره بهم گفت که
داداش تهیونگ : شنیدم برای کار آمدید
ا/ت : بله برای کار آمدم
داداش تهیونگ : ببخشید که وقتتون رو گرفتم اما ما نیروی کار نمیخواهیم عذر میخواهم
ا/ت: ن بابا خواهش میکنم این چه حرفیه
رفتم بیرون و دوباره تاکسی گرفتم و به یه مغازه دیگه رفتم اولش حس خوبی نداشتم ولی گفتم حتما به خاطر این بوده که قبلی زدم کرده وارد شدم صندوق دار یه جوری بهم نگاه کرد که خیلی هیزانه بود سر تا پام رو نگاه کرد بهش سلام کردم تا این نکته های مزخرفش رو تموم کنه به صورت خیلی مزخرف بهم جواب سلامم رو داد و بهم گفت که چی میل دارید
ا/ت : برای کار مزاحم میشم
صندوق دار : امروز رییس نیومده ولی میتونیم من شما بریم داخل اتاق رییس شاید من تونستم کمکی هوم نه بیبی اینو که گفت یهو یکی یه مشت زد تو صورتش سرمو که برگرداندم یهو دیدم که....
ادامه دارد...
- ۱۰۷
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط