{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوش بوی گل مرا از آشنایی یاد داد

دوش بوی گل مرا از آشنایی یاد داد

جان گریبان پاره کرد و خویش را بر باد داد

ترسم از پرده برون افتم چو گل، کاین باد صبح

زان گلستانها که روزی با تو بودم یاد داد

جز خرابی نامد اندر جانم از بنیاد عشق

گر چه هر دم دیده خون تو درین بنیاد داد

پیش ازین آباد بود این دل که مستی در رسید

وین صلای صوفیان در خانه آباد داد

مشنو، ای حاکم، ز ما دعوی خون بر یار خویش

کشتگان عشقبازی را نشاید داد داد

چون نوازد خوبرو آنگه کشد، خود فتنه بود

ساغر شیری که شیرین بر کف فرهاد داد

من نشسته هر دم و از دیده خون پیش افتدم

بین دل خون گشته خسروا را چه پیش افتاد داد؟
دیدگاه ها (۱)

شاعرکه شدی دلت عیان خواهد شدغمهای دلت به لب بیان خواهد شد فر...

از وصف ِ تو درمانده قلم ، حرف نداریآنقدر که رام ِ تو شد این ...

قصد دارم که فقط همسفرت باشم و بسبا بسی دلهره دنبالِ سرت باشم...

نی می زنم که عشق به صحرا بیاورمشعری درست مثل تو زیبا بیاورمن...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ آگه نه‌ای که بر دلم از غم چه درد خاس...

ارغوان شاخه همخون جدا ماندهٔ منآسمان تو چه رنگ است امروز؟آفت...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ای دل من ترا بشارت باد که ترا من به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط