{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در ادامه

در ادامه ...
پارت آخر
•••••••••○•••••••••○○•••••••○○•••••○
ایزانا با سرعت بالا موتور و حرکت داد که ا.ت روش نمیشد که ایزانا رو بگیره
ایزانا :من و بگیر میخوام سرعت بگیرم!
ا.ت : نه!
ایزانا :پس خودت خواستی
* ایزانا سرعت میگیره *
ا.ت چاره ای جز بغل کردن ایزانا نداشت
ایزانا تو ذهنش :
وایییییییییی! حس خیلی خوبیه دلم میخواد بیشتر این بغل رو حس کنم نمیزارم ملکم ازم جدا بشه
ایزانا و ا.ت رسیدن و ایزانا بدون هیچ حرفی دست ا.ت رو گرفت و بردش داخل خونه اش و انداختش رو مبل و روش خیمه زد و انقدر نزدیک هم بودن که نزدیک بود لب هاشون بهم بخوره
ا.ت : چی...چیکار میکنی؟!
ایزانا با لحن یاندره : هیچی !...فقط محو زیباییت شدم ...بهم افتخار میدی ملکه؟
ا.ت : چی؟!
ایزانا یهو از ا.ت لب گرفت انگار منتظر بود تا لب های ا.ت رو بچشه
ایزانا با لحن خمارآلود : ملکه ها تو ژاپن زیادن ولی تو ...ی ملکه فوق العاده ای دلم نمیخواد از پیشم بری
ا.ت انقدر سرخ شده بود که احساس کرد ممکنه سکته کنه
ا.ت از مبل بلند شد و هول هلی گفت:م..من...من دیگه برم.....م...مزاحم شدم ...سایوناراااا
ایزانا یهو دست ا.ت رو گرفت و انداختش تو بغلش و گفت : عروسکم؟ ...میخوای ددیت رو ول کنی؟
ا.ت :و.... ولی من ....داداشم نگران میشه
ایزانا ا.ت رو محکم بغل کرد و سرش رو رو سر ا.ت گذاشت و گفت :بیب ...تو ملکه منی و نمیزارم که از پیشم بری به داداشت هم میگم تو برای چند مدت پیش من میمونی
ا.ت : اما...اما..
ایزانا : اما نداریم پرنسس دوست دارم صدای زیبات رو بشنوم....لطفا....برام آواز بخون
ا.ت با تعجب : چرا؟!
ایزانا : صدات آرامش میاره
ا.ت :اممم ف...فعلا ن_
یهو ایزانا چاقو آورد دم گردنش ا.ت و گفت : بیب؟ ....رو حرف من حرف نزن وگرنه کاری میکنم به جای آواز خوندن برام ناله کنیا
ا.ت ترسید و نمیدونست چیکار کنه و چاره ای جز قبول کردن درخواست ایزانا نداشت و گفت : ب ...باشه
ایزانا چاقو رو انداخت و از پشت ا.ت رو محکم تر بغل کرد و خودش رو مظلوم کرد و ا.ت رو گذاشت رو مبل و گوشوارش رو در آورد و سرش رو گذاشت رو پای ا.ت و گفت : سرم و ناز کن
ا.ت دیگه با سرخی زیاد سرش رو نوازش کرد که یهو ایزانا دست ا.ت رو گرفت و بوسید و گفت : دست هات خیلی گرمن دوسشون دارم ( لبخند )
ا.ت سرخ شد و گفت: خ...خجالت ...کشیدم
ایزانا:مشکلی نیست حداقل دیگه تنها نیستم:)
ا.ت با شنیدن این حرف ایزانا دلش سوخت و اروم سرش رو دوباره نوازش کرد
از اون روز به بعد ایزانا بیشتر ا.ت رو بغل میکرد بوسش میکرد و مظلوم بازی در میاورد
و ا.ت دیگه نتونست داداشش رو ببینه و نمیدونه که داداشش به دست ایزانا کشته شده( ترسناک شد🤫😶)
💌💌💌💌💌💌💌💌💌💌😈😈😈😈😈😈
پارت رو دادم دیگه با دمپایی مامان هانما من و نخورید 😂
دیدگاه ها (۱۸)

let's go...♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧ا.ت دخترخوانده میتسویا بود و میتس...

فقط سه نفر دیگهههه تا براتون سناریو جور کنم💋💌💕

در ادامه...$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$شب شد و توما رسید خونه و شام ...

سناریو یاندره ایزانا ***************************ا.ت یکی از د...

سناریو ایزانا پارت ۱

سناریو درخواستی توکیو ریونجرز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط