ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 50 (๑˙❥˙๑)
لحظه ای از شوکه این کار جونگکوک چشماش رو بست اما زمانی که گرمای بدن شوهرش رو حس کرد چشماش رو باز کرد
جونگکوک : بعدش چی ؟
شوکه سرش رو بلند کرد تا بتونه چهره اش رو ببینه اون هنوز منتظر ادامه حرف بود... نفس عمیقی بخاطر یادآوری اون خاطر کشید و اخم ریزی کرد در جواب گفت ....... ویوا : بعدش وقتی پیدامون میکرد بابا به شدت تنبیه ام میکرد البته فقد منو ...
بغضش رو به سختی قورت داد و نگاه رو به سمته دیگری دوخت تا جونگکوک نگاه اشکینش رو ببینه اما زیاد موفق نبود ... جونگکوک گونه
یخ زده دختر رو نوازش کرد و انگشت رو نوازش وارد تا چونه اش کشید و
چونه اش رو بیان انگشتان گرفت و صورتش رو به سمته خودش برگردوندن و با اخم ریزی که بین آبرو هاش بود گفت
جونگکوک : اونایی عاشق برف زمستان هستن که یکی رو دارن تا توی روز های سرد کنارشون باشن و گرمشون کنه تو عاشق چی بودی خانم کوچولو
ویوا : نمیدونم شاید بخاطر گرمای که آرزوش رو داشتم
لحظه ای هر دو سکوت کردن شاید بخاطر جو که خاطرات گذشته ایجاد کرده بود اما دختر این سکوت رو تاب نیاورد و سوالی که ذهنش رو مشغول کرده بود پرسید ..... ویوا : تو چی از زمستان خوشت میاد یا نه ؟
جونگکوک نگاه اخم آلودش رو به چشم های دختر دوخت و جواب داد
جونگکوک : گفتم که فقد اونایی زمستان رو دوست دارن که گرمای آغوشی کنارشون باشه
دختر به خوبی منظورش رو متوجه نمیشد ( چرا پسری که پدری به این خوبی داره باید احساس تنهایی کنه ) با اینکه زمان زیاد از آشنایی شون میگذشت اما شناخت زیادی ازش نداشت نمیدونست چی بهش گذشته که اینطور اون سرد بی احساس کرده نمیدونست دردی حسرتی که توی چشماش میبینه بخاطر چیه .... لحظاتی بدون هیچ حرفی توی چشمای هم خیره بودن سکوت سنگین اما پر از حرف ... دختر عمیق تر توی تیله های مشکی شوهرش خیر شد که حالا برقی خواستی توش میدید که شک داشت باورش کنه .... نگاهش رو از روی چشماش پایین آورد نمیتونست با نگاه کردن به اون چشم های نافذ که پرسشگر بهش خیره شده بودن حرفی بزنه
که نگاهش افتاد روی زیپ کاپشن مردانه اش که تا نصف باز بود و بخاطر اینکه زیر تیشرت اش چیزی نپوشید بود بیشتر از قسمت ها سینه و گردنش معلوم بودن ترسید که نکنه توی این هوا سرد سرما بخوره ... سگک زیپ کاپشنش رو ببن دو انگشتش گرفت و بالا کشید درحالی که دستش هنوز روی سینه اش گذاشت بود به سگک کاپشن خیر شد و بعد از سکوت طولانی مدت رو شکست
ویوا : شاید من کسی رو نداشتم...ولی تو یکی رو داری که با تمام وجودش حاضر توی شدید ترین سرما و زمستان با آغوش باز گرمت کنه فقد کافی بخواهی .....
(๑˙❥˙๑) پارت 50 (๑˙❥˙๑)
لحظه ای از شوکه این کار جونگکوک چشماش رو بست اما زمانی که گرمای بدن شوهرش رو حس کرد چشماش رو باز کرد
جونگکوک : بعدش چی ؟
شوکه سرش رو بلند کرد تا بتونه چهره اش رو ببینه اون هنوز منتظر ادامه حرف بود... نفس عمیقی بخاطر یادآوری اون خاطر کشید و اخم ریزی کرد در جواب گفت ....... ویوا : بعدش وقتی پیدامون میکرد بابا به شدت تنبیه ام میکرد البته فقد منو ...
بغضش رو به سختی قورت داد و نگاه رو به سمته دیگری دوخت تا جونگکوک نگاه اشکینش رو ببینه اما زیاد موفق نبود ... جونگکوک گونه
یخ زده دختر رو نوازش کرد و انگشت رو نوازش وارد تا چونه اش کشید و
چونه اش رو بیان انگشتان گرفت و صورتش رو به سمته خودش برگردوندن و با اخم ریزی که بین آبرو هاش بود گفت
جونگکوک : اونایی عاشق برف زمستان هستن که یکی رو دارن تا توی روز های سرد کنارشون باشن و گرمشون کنه تو عاشق چی بودی خانم کوچولو
ویوا : نمیدونم شاید بخاطر گرمای که آرزوش رو داشتم
لحظه ای هر دو سکوت کردن شاید بخاطر جو که خاطرات گذشته ایجاد کرده بود اما دختر این سکوت رو تاب نیاورد و سوالی که ذهنش رو مشغول کرده بود پرسید ..... ویوا : تو چی از زمستان خوشت میاد یا نه ؟
جونگکوک نگاه اخم آلودش رو به چشم های دختر دوخت و جواب داد
جونگکوک : گفتم که فقد اونایی زمستان رو دوست دارن که گرمای آغوشی کنارشون باشه
دختر به خوبی منظورش رو متوجه نمیشد ( چرا پسری که پدری به این خوبی داره باید احساس تنهایی کنه ) با اینکه زمان زیاد از آشنایی شون میگذشت اما شناخت زیادی ازش نداشت نمیدونست چی بهش گذشته که اینطور اون سرد بی احساس کرده نمیدونست دردی حسرتی که توی چشماش میبینه بخاطر چیه .... لحظاتی بدون هیچ حرفی توی چشمای هم خیره بودن سکوت سنگین اما پر از حرف ... دختر عمیق تر توی تیله های مشکی شوهرش خیر شد که حالا برقی خواستی توش میدید که شک داشت باورش کنه .... نگاهش رو از روی چشماش پایین آورد نمیتونست با نگاه کردن به اون چشم های نافذ که پرسشگر بهش خیره شده بودن حرفی بزنه
که نگاهش افتاد روی زیپ کاپشن مردانه اش که تا نصف باز بود و بخاطر اینکه زیر تیشرت اش چیزی نپوشید بود بیشتر از قسمت ها سینه و گردنش معلوم بودن ترسید که نکنه توی این هوا سرد سرما بخوره ... سگک زیپ کاپشنش رو ببن دو انگشتش گرفت و بالا کشید درحالی که دستش هنوز روی سینه اش گذاشت بود به سگک کاپشن خیر شد و بعد از سکوت طولانی مدت رو شکست
ویوا : شاید من کسی رو نداشتم...ولی تو یکی رو داری که با تمام وجودش حاضر توی شدید ترین سرما و زمستان با آغوش باز گرمت کنه فقد کافی بخواهی .....
- ۱۳.۳k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط