ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 49 (๑˙❥˙๑)
و دست های دختر رو بین دستاش گرفت و نزدیک لب هاش برد و سعی کرد با نفس های داغش دست های یخ زده اش رو گرم کنه ... دختر به دست هاش و بعد به صورت جونگکوک نگاه کرد این کاری نبود که ازش انتظار داشت فکر میکرد بخاطر این کار بچگانه اش عصبی بشه..با چشمانی کنجکاو حرکاتش رو دنبال میکرد که از جیب کاپشن اش دستکش های مشکی بیرون آورد و دستش میکرد ناخوداگاه دستش رو عقب کشید .... ویوا : لازم... نیست من..سردم نشده ...
اما دست های قوی جونگکوک مانع اش شد و با همون لحنی جدی ادامه داد ...... جونگکوک : دستات یخ زده
احساس که از تک تک توجه ها و نگرانی هاش میگرفت احساس ناشناختهای بود اما به ترز عجیبی خوشایند جوری ضربات قلبش بالا رفته بود که مطمئن بود حتما جونگکوک هم صداش رو میشنوه جوری گونه هاش داغ کرده بودن که حتا توی اون سرما احساس داغی گونه هاش رو احساس میکرد ...اصلا متوجه نبود که مدت زیادی که بهش خیره شده اما صدای جونگکوک باعث شد از خلسه شیرینش بیرون بیاد
جونگکوک : تو ..زمستان و اولین برف سال رو دوست داری ؟
سوال جونگکوک تنها اون رو از افکارش شیرینش بیرون آورد بلکه کاری کرد توی خاطرات بچگی اش گم بشه و با ذوقی پنهان جواب داد
ویوا : اره خیلی .. وقتی بچه بودیم با هیونو اوپا مخفیانه از عمارت جیم میشدیم بیرون تا اولین آدم برفی ما درست کنیم اما بعدش ....
لحظه ای با یادآوری خاطرات سکوت کرد..سکوت سنگینی اما پر از حرف های نگفته... جونگکوک به دست های دختر که حالا به دستکش مشکی رنگش پوشونده شده بودن نگاه کرد
اما وقتی سکوتش ناگهانیش رو دید نگاهش رو از روی دست هاش بالا آورد و به چهره غمگینش چشم دوخت
چی باعث شده بود اینطوری ذوقش کورد بشه و نگاهش رنگ غم بگیره
یکی از دست هاش رو رها کرد اما دیگری رو محکم بین دستش گرفت تا دختر رو از فکر خیالیش بیرون بیاره و درحالی که نگاهش رو به چشم هاش دوخته بود منتظر شد تا ادامه حرف رو بشنوه اما اون با بغضی که توی صداش موج میزد گفت
ویوا : ممنونم... بهتر بریم تو هوا سرده
بعد از این حرف میخواست قدمی عقب بره اما جونگکوک دستش رو محکم تر فشرد و به سمته خودش کشید که باعث شد دختر جیغ خفه بکشد و برای حفظ تعادلش یکی از دست هاش روی سینه جونگکوک بزاره
لحظه ای از شوکه این کار جونگکوک چشماش رو بست اما زمانی که گرمای بدن شوهرش رو حس کرد چشماش رو باز کرد ....... ادامه دارد
های دخترا من کامنتا همه تون رو دیدم و خوشحال که از داستان خوشتون اومده و باید بهتون بگم این تازه شروع داستانه و اتفاقات زیادی قرار برای زوج داستان بیوفته خوب دیگه بیشتر لو نمیدم که چی قرار باشه حتماً داستان رو تا آخر حمایت کنید تا بفهمید 😉
(๑˙❥˙๑) پارت 49 (๑˙❥˙๑)
و دست های دختر رو بین دستاش گرفت و نزدیک لب هاش برد و سعی کرد با نفس های داغش دست های یخ زده اش رو گرم کنه ... دختر به دست هاش و بعد به صورت جونگکوک نگاه کرد این کاری نبود که ازش انتظار داشت فکر میکرد بخاطر این کار بچگانه اش عصبی بشه..با چشمانی کنجکاو حرکاتش رو دنبال میکرد که از جیب کاپشن اش دستکش های مشکی بیرون آورد و دستش میکرد ناخوداگاه دستش رو عقب کشید .... ویوا : لازم... نیست من..سردم نشده ...
اما دست های قوی جونگکوک مانع اش شد و با همون لحنی جدی ادامه داد ...... جونگکوک : دستات یخ زده
احساس که از تک تک توجه ها و نگرانی هاش میگرفت احساس ناشناختهای بود اما به ترز عجیبی خوشایند جوری ضربات قلبش بالا رفته بود که مطمئن بود حتما جونگکوک هم صداش رو میشنوه جوری گونه هاش داغ کرده بودن که حتا توی اون سرما احساس داغی گونه هاش رو احساس میکرد ...اصلا متوجه نبود که مدت زیادی که بهش خیره شده اما صدای جونگکوک باعث شد از خلسه شیرینش بیرون بیاد
جونگکوک : تو ..زمستان و اولین برف سال رو دوست داری ؟
سوال جونگکوک تنها اون رو از افکارش شیرینش بیرون آورد بلکه کاری کرد توی خاطرات بچگی اش گم بشه و با ذوقی پنهان جواب داد
ویوا : اره خیلی .. وقتی بچه بودیم با هیونو اوپا مخفیانه از عمارت جیم میشدیم بیرون تا اولین آدم برفی ما درست کنیم اما بعدش ....
لحظه ای با یادآوری خاطرات سکوت کرد..سکوت سنگینی اما پر از حرف های نگفته... جونگکوک به دست های دختر که حالا به دستکش مشکی رنگش پوشونده شده بودن نگاه کرد
اما وقتی سکوتش ناگهانیش رو دید نگاهش رو از روی دست هاش بالا آورد و به چهره غمگینش چشم دوخت
چی باعث شده بود اینطوری ذوقش کورد بشه و نگاهش رنگ غم بگیره
یکی از دست هاش رو رها کرد اما دیگری رو محکم بین دستش گرفت تا دختر رو از فکر خیالیش بیرون بیاره و درحالی که نگاهش رو به چشم هاش دوخته بود منتظر شد تا ادامه حرف رو بشنوه اما اون با بغضی که توی صداش موج میزد گفت
ویوا : ممنونم... بهتر بریم تو هوا سرده
بعد از این حرف میخواست قدمی عقب بره اما جونگکوک دستش رو محکم تر فشرد و به سمته خودش کشید که باعث شد دختر جیغ خفه بکشد و برای حفظ تعادلش یکی از دست هاش روی سینه جونگکوک بزاره
لحظه ای از شوکه این کار جونگکوک چشماش رو بست اما زمانی که گرمای بدن شوهرش رو حس کرد چشماش رو باز کرد ....... ادامه دارد
های دخترا من کامنتا همه تون رو دیدم و خوشحال که از داستان خوشتون اومده و باید بهتون بگم این تازه شروع داستانه و اتفاقات زیادی قرار برای زوج داستان بیوفته خوب دیگه بیشتر لو نمیدم که چی قرار باشه حتماً داستان رو تا آخر حمایت کنید تا بفهمید 😉
- ۱۵.۸k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط