{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فقط چند ثانه وتاه مونده بود ه موها بلندتتبدل به چن

فقط چند ثانيه كوتاه مونده بود كه موهاىِ بلندت،تبديل به چندين و چند مارِ سمى بشن اما،به سرعت جلوش رو گرفتى.
"چى ميخواى؟"
با بوت هاىِ بلندش،قدم هاىِ آهسته اى سمتت برداشت و درحالى كه به اتاقت نگاه ميكرد،گفت:
"چيزى نميخوام!"
نگاهِ زرد رنگت رو،از سر تا پاش گذروندى و درنهايت،به چهره اش زل زدى:
"پس چرا اينجايى؟"
مردِ مقابلت،نگاهى به خنجرى كه روىِ ميزت قرار داشت انداخت.
اون رو از روىِ ميزت برداشت و بعد،آروم سرانگشتِ اشاره اش رو روش كشيد و از تيز بودنش مطمئن شد:
"اومدم چون به يچيزى نياز دارم..!"
درحالى كه دستهات رو مقابلِ قفسه سينه ات،بهم گره زده بودى،ابرويى بالا انداختى:
"به چى نياز دارى؟"
جیمین،همونطور كه همراه با خنجرِ بينِ دستهاش بهت نزديك ميشد،نيشخندى زد و گفت:
"يكى از مارهات رو ميخوام!به زهرِ يكى از اونها نياز دارم!"


داستان یکم فانتزیه دوستان...
دیدگاه ها (۸)

ازدواجِ اجبارى با يكى از پسرهاىِ تاجرِ بزرگ،نامجون اتفاقِ غي...

هيچوقت نشده بود كه حتى يكبار، صداش رو برات بالا ببره و يا اخ...

ناخون هات رو كه نوك اونها تيز و برنده بود رو،بيشتر از قبل تو...

بعد از يكى از بزرگترين جنگ هايى كه با گرگها داشتيد،بالاخره ب...

پلكهات رو بزور باز كردى.با حسِ سوزش شديدِ مچ دستت،خواستى اون...

مردِ بزرگتر آهى كشيد،با بلند كردن دستش و اشاره اش به دو فرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط