{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج اجبار با از پسرها تاجر بزرگنامجون اتفاق

ازدواجِ اجبارى با يكى از پسرهاىِ تاجرِ بزرگ،نامجون اتفاقِ غير منتظره اى برات بحساب ميومد.
اما شما تقريبا يك ماه و نيم ميشد كه ازدواج كرده بوديد.
امشب، يك مهمونى و مزائده بزرگ عتيقه جات بود و تو و همسرت هم توش شركت كرده بوديد.
تقريبا از مهمونى و روندِ كسل كننده اش خسته شده بودى كه، همسرت يك ليوان شراب برات ريخت:
"شرابِ سيب، چون موردِ علاقه شماست، بانوىِ من!"
آروم خنديدى و گيلاس رو ازش گرفتى:
"ممنون!"
مردِ مقابلت ابرويى بالا انداخت و گفت:
"دخترِ سبز پوشمون بى حوصله بنظر ميرسه!بگو ببينم، همسرت چيكار ميتونه بكنه تا كمى از اين كسالتِ نگاهت كم بشه، بانوىِ من؟"
پلكِ آرومى زدى و به چهره شوخ طبع و بانمكش نگاه كردى.
مردِ مقابلت، طىِ اين يك ماه و نيم كه ازدواج كرده بوديد و زير يك سقف زندگى ميكرديد، هميشه باهات خوب رفتار ميكرد.
دیدگاه ها (۰)

هيچوقت نشده بود كه حتى يكبار، صداش رو برات بالا ببره و يا اخ...

ناباور بهش نگاه كردى و بعد، چشمهات رو به مهمون هاىِ ديگه دوخ...

فقط چند ثانيه كوتاه مونده بود كه موهاىِ بلندت،تبديل به چندين...

ناخون هات رو كه نوك اونها تيز و برنده بود رو،بيشتر از قبل تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط