هچوقت نشده بود ه حت بار صداش رو برات بالا ببره و ا
هيچوقت نشده بود كه حتى يكبار، صداش رو برات بالا ببره و يا اخم كنه!
از روزِ اول دقيقا با همين لفظِ*بانوىِ من*خطابت كرده بود و حتى از قبل مطمئن شد كه تو، با اين لقب مشكلى نداشته باشى!
"كسالتِ نگاهم رو ديدى؟"
نامجون، آروم خنديد و يك قدم فاصله بينتون رو پر كرد.
كمى كمرش رو خم كرد و مقابلِ صورتت قرار گرفت.
از اون فاصله كمى كه بينتون وجود داشت، به چشم هات كه حالا، كمى رنگ و بوىِ تعجب به خودشون گرفته بودن نگاه كرد و گفت:
"نگاهت صادقه، براىِ همين خوندنِ احساساتت از توىِ اونها..راحتتر از چيزيه كه فكرش رو ميكنى،هانا!"
چند ثانيه تنها به مردِ مقابلت زل زدى و بعد،نگاهت رو ازش دزديدى.
يك جرعه از شرابِ سيبت نوشيدى و روىِ كاناپه پشتِ سرت نشستى.
نگاهى به پشتِ پاهات انداختى و بخاطرِ درد،كمى اخم هات توهم رفت كه اين از نگاهِ نامجون، دور نموند.
مردِ مقابلت، كمى بهت نزديكتر شد و اينبار مقابلِ پاهات، زانو زد.
از روزِ اول دقيقا با همين لفظِ*بانوىِ من*خطابت كرده بود و حتى از قبل مطمئن شد كه تو، با اين لقب مشكلى نداشته باشى!
"كسالتِ نگاهم رو ديدى؟"
نامجون، آروم خنديد و يك قدم فاصله بينتون رو پر كرد.
كمى كمرش رو خم كرد و مقابلِ صورتت قرار گرفت.
از اون فاصله كمى كه بينتون وجود داشت، به چشم هات كه حالا، كمى رنگ و بوىِ تعجب به خودشون گرفته بودن نگاه كرد و گفت:
"نگاهت صادقه، براىِ همين خوندنِ احساساتت از توىِ اونها..راحتتر از چيزيه كه فكرش رو ميكنى،هانا!"
چند ثانيه تنها به مردِ مقابلت زل زدى و بعد،نگاهت رو ازش دزديدى.
يك جرعه از شرابِ سيبت نوشيدى و روىِ كاناپه پشتِ سرت نشستى.
نگاهى به پشتِ پاهات انداختى و بخاطرِ درد،كمى اخم هات توهم رفت كه اين از نگاهِ نامجون، دور نموند.
مردِ مقابلت، كمى بهت نزديكتر شد و اينبار مقابلِ پاهات، زانو زد.
- ۴.۶k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط