{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هچوقت نشده بود ه حت بار صداش رو برات بالا ببره و ا

هيچوقت نشده بود كه حتى يكبار، صداش رو برات بالا ببره و يا اخم كنه!
از روزِ اول دقيقا با همين لفظِ*بانوىِ من*خطابت كرده بود و حتى از قبل مطمئن شد كه تو، با اين لقب مشكلى نداشته باشى!
"كسالتِ نگاهم رو ديدى؟"
نامجون، آروم خنديد و يك قدم فاصله بينتون رو پر كرد.
كمى كمرش رو خم كرد و مقابلِ صورتت قرار گرفت.
از اون فاصله كمى كه بينتون وجود داشت، به چشم هات كه حالا، كمى رنگ و بوىِ تعجب به خودشون گرفته بودن نگاه كرد و گفت:
"نگاهت صادقه، براىِ همين خوندنِ احساساتت از توىِ اونها..راحتتر از چيزيه كه فكرش رو ميكنى،هانا!"
چند ثانيه تنها به مردِ مقابلت زل زدى و بعد،نگاهت رو ازش دزديدى.
يك جرعه از شرابِ سيبت نوشيدى و روىِ كاناپه پشتِ سرت نشستى.
نگاهى به پشتِ پاهات انداختى و بخاطرِ درد،كمى اخم هات توهم رفت كه اين از نگاهِ نامجون، دور نموند.
مردِ مقابلت، كمى بهت نزديكتر شد و اينبار مقابلِ پاهات، زانو زد.
دیدگاه ها (۰)

ناباور بهش نگاه كردى و بعد، چشمهات رو به مهمون هاىِ ديگه دوخ...

چى ميشد اگه تو، توسط يكى از بى رحم ترين خلافكار هاى دنيا دزد...

ازدواجِ اجبارى با يكى از پسرهاىِ تاجرِ بزرگ،نامجون اتفاقِ غي...

فقط چند ثانيه كوتاه مونده بود كه موهاىِ بلندت،تبديل به چندين...

نگاهت رو بالاخره،براىِ اولين بار طىِ اون روز؛به چشمهاىِ مرد ...

اون خودش بهت پيشنهاد داده بود و يك قرار داد جلوت گذاشته بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط