آسوده بخواب
آسوده بخواب
که من از عمق شب
تا دل صبح بیدارم
که من از فراسوی فاصله ها گذر خواهم کرد
برای لحظه ایی از لمس دستانت!
چشمانم را که می بندم...
زمان و مکان برایم معنایی ندارند
تو دگر دور و دست نیافتنی نیستی
دگر آنقدرها محال نیستی
تو همین لحظه همین جایی...
دستت را که بر سینه ام بگذاری
سالها،دوری از تو را
یک آن به چشمت خواهی دید
گرمای عشق،عشقی قدیمی را درونم حس خواهی کرد
درهای بیشمار ذهنم را
یکی یکی
خواهم بست
تا تو را
گریزی نباشد از این رویای نـــــاز
بعد با تـــــو حرف خواهم زد...
خواهم گریست...
خواهم خندید...
راه خواهم رفت...
با تو به خواب خواهم رفت...
چای خواهم خورد...
با تو هرآنچه که بی تو عقده بود
وا خواهم کرد....!
4 آذر(هیوا)
پ.ن: شعر از خودم
که من از عمق شب
تا دل صبح بیدارم
که من از فراسوی فاصله ها گذر خواهم کرد
برای لحظه ایی از لمس دستانت!
چشمانم را که می بندم...
زمان و مکان برایم معنایی ندارند
تو دگر دور و دست نیافتنی نیستی
دگر آنقدرها محال نیستی
تو همین لحظه همین جایی...
دستت را که بر سینه ام بگذاری
سالها،دوری از تو را
یک آن به چشمت خواهی دید
گرمای عشق،عشقی قدیمی را درونم حس خواهی کرد
درهای بیشمار ذهنم را
یکی یکی
خواهم بست
تا تو را
گریزی نباشد از این رویای نـــــاز
بعد با تـــــو حرف خواهم زد...
خواهم گریست...
خواهم خندید...
راه خواهم رفت...
با تو به خواب خواهم رفت...
چای خواهم خورد...
با تو هرآنچه که بی تو عقده بود
وا خواهم کرد....!
4 آذر(هیوا)
پ.ن: شعر از خودم
- ۳.۱k
- ۱۸ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط