🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے
🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے
🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ¹ | پارتـ ¹
🦢 𝖕𝖔𝖛 : 𝕰𝖒𝖎𝖑𝖞 | اَز زَبانـِ اِمیلـے
نمیتونستم بخوابم.
فکر مراسم فردا،اون همه مهمون و اون لباس سنگینی که قراره بپوشم نمی ذاشت شب خوبی داشته باشم.
هر بار که چشم هام رو می بستم تصویر فردا جلو ی چشمم ظاهر میشد؛
+هیچ وقت از این مراسمات قصر خوشم نمیومد و مطمئنم این حس تا آخر عمر با منه+
از روی تختم بلند شدم
خودم رو توی آینه ی اتاق دیدم.
تو چهرهم همه چیز مشخص بود:
غم
خشم
حس فرار و تنهایی؛
تنها کسی که من رو درک می کرد مادرم و همون ملکه ی قصر بود که دیگه پیشمون نیست،شاید اگه زود تر فهمیده بودیم که بیمار هست و سریع تر اقدام به درمانش می کردیم،الان پیشمون بود!
دیگه نمی تونستم تحمل کنم و می خواستم فکر و خیال های مراسم فردا رو از ذهنم بیرون کنم.
پس شمع کنار تختم رو برداشتم و خیلی آروم در اتاق رو باز کردم.
صدای در اتاق توی راهرو پیچید...
بیرون اومدم و در رو با احتیاط بستم؛
هیچ هدفی نداشتم و فقط می خواستم قدم بزنم تا خودم رو آروم کنم.
نگاهم به اتاق الینور افتاد،گوشه ای از راهرو قرار داشت و چراغ هاش خاموش بود.
تنها نوری که تو طبقه ی بالا دیده میشد،نور شمع و ستاره هایی بود که از بالکن رو به حیاط می تابید.
از همون بالا نگهبان ها و شوالیه ها رو می دیدم که چطور همه ی حواسشون به امنیت قصره.
نگاهم به کتابخونه افتاد،کنار اتاق سباستین بود.
+همون وزیر لعنتی+
چراغ هاش خاموش بود و انگار جای خوبی برای من و تخلیه ی ذهنم بود!
آروم آروم سمت کتابخونه قدم برداشتم.
انگشتام رو دور دستگیره ی در حلقه کردم و در رو آهسته باز کردم.
این اولین باری بود که تنهایی و بدون پدر یا نگهبان به کتابخونه می رفتم؛
از همون لحظه ای که در رو باز کردم،دیدن اون همه کتاب و اون قفسه های بلند،بوی کاغذ و کتاب،همه چیز رو از ذهنم بیرون کرد.
ی میز و صندلی چرمی انتهای کتابخونه بود و شمع های کوچیک و بزرگی روی اون چیده شده بود.
ولی بین اون همه حال خوب،بوی عطر ملایمی توی کتابخونه پیچیده بود و انگار همون بو زیبایی کتابخونه رو کامل کرده بود.
+دوست داشتم منبعش رو پیدا کنم+
در کتابخونه رو بستم و سمت میز قدم برداشتم.
نور ماه از پنجره ی بلند روی اون افتاده بود و هر چی جلوتر می رفتم بیشتر جذبش می شدم.
روی میز چند تا کاغذ بود،کاغذ هایی که انتهای اونا امضا های سباستین دیده می شد.
خم شدم تا متن کاغذ رو بخونم که صدای قدم هایی رو از پشت سرم حس کردم.
و بعد صدای گرمی که گفت:«شاهدخت؟»
៹🕯️ ׁ𓍼.
پارتــ🧸ـــ بعدیـ :: ۲ بازنشر - ۴ لایک و کامنت
.
.
🕰
.
.
#رمان #قهوه_ای_طلایی #ناتالی #فیک #عاشقانه #کلاسیک #ماجراجویی #ویسگون #ادبیات #نویسنده #داستان
🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ¹ | پارتـ ¹
🦢 𝖕𝖔𝖛 : 𝕰𝖒𝖎𝖑𝖞 | اَز زَبانـِ اِمیلـے
نمیتونستم بخوابم.
فکر مراسم فردا،اون همه مهمون و اون لباس سنگینی که قراره بپوشم نمی ذاشت شب خوبی داشته باشم.
هر بار که چشم هام رو می بستم تصویر فردا جلو ی چشمم ظاهر میشد؛
+هیچ وقت از این مراسمات قصر خوشم نمیومد و مطمئنم این حس تا آخر عمر با منه+
از روی تختم بلند شدم
خودم رو توی آینه ی اتاق دیدم.
تو چهرهم همه چیز مشخص بود:
غم
خشم
حس فرار و تنهایی؛
تنها کسی که من رو درک می کرد مادرم و همون ملکه ی قصر بود که دیگه پیشمون نیست،شاید اگه زود تر فهمیده بودیم که بیمار هست و سریع تر اقدام به درمانش می کردیم،الان پیشمون بود!
دیگه نمی تونستم تحمل کنم و می خواستم فکر و خیال های مراسم فردا رو از ذهنم بیرون کنم.
پس شمع کنار تختم رو برداشتم و خیلی آروم در اتاق رو باز کردم.
صدای در اتاق توی راهرو پیچید...
بیرون اومدم و در رو با احتیاط بستم؛
هیچ هدفی نداشتم و فقط می خواستم قدم بزنم تا خودم رو آروم کنم.
نگاهم به اتاق الینور افتاد،گوشه ای از راهرو قرار داشت و چراغ هاش خاموش بود.
تنها نوری که تو طبقه ی بالا دیده میشد،نور شمع و ستاره هایی بود که از بالکن رو به حیاط می تابید.
از همون بالا نگهبان ها و شوالیه ها رو می دیدم که چطور همه ی حواسشون به امنیت قصره.
نگاهم به کتابخونه افتاد،کنار اتاق سباستین بود.
+همون وزیر لعنتی+
چراغ هاش خاموش بود و انگار جای خوبی برای من و تخلیه ی ذهنم بود!
آروم آروم سمت کتابخونه قدم برداشتم.
انگشتام رو دور دستگیره ی در حلقه کردم و در رو آهسته باز کردم.
این اولین باری بود که تنهایی و بدون پدر یا نگهبان به کتابخونه می رفتم؛
از همون لحظه ای که در رو باز کردم،دیدن اون همه کتاب و اون قفسه های بلند،بوی کاغذ و کتاب،همه چیز رو از ذهنم بیرون کرد.
ی میز و صندلی چرمی انتهای کتابخونه بود و شمع های کوچیک و بزرگی روی اون چیده شده بود.
ولی بین اون همه حال خوب،بوی عطر ملایمی توی کتابخونه پیچیده بود و انگار همون بو زیبایی کتابخونه رو کامل کرده بود.
+دوست داشتم منبعش رو پیدا کنم+
در کتابخونه رو بستم و سمت میز قدم برداشتم.
نور ماه از پنجره ی بلند روی اون افتاده بود و هر چی جلوتر می رفتم بیشتر جذبش می شدم.
روی میز چند تا کاغذ بود،کاغذ هایی که انتهای اونا امضا های سباستین دیده می شد.
خم شدم تا متن کاغذ رو بخونم که صدای قدم هایی رو از پشت سرم حس کردم.
و بعد صدای گرمی که گفت:«شاهدخت؟»
៹🕯️ ׁ𓍼.
پارتــ🧸ـــ بعدیـ :: ۲ بازنشر - ۴ لایک و کامنت
.
.
🕰
.
.
#رمان #قهوه_ای_طلایی #ناتالی #فیک #عاشقانه #کلاسیک #ماجراجویی #ویسگون #ادبیات #نویسنده #داستان
- ۹۱
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط