اسم رمان آیا نفرت ماندگار خواهد
اسم رمان =آیا نفرت ماندگار خواهد؟
پارت ۳۰
(ویو نیلسو)=سوار ماشین شد...بدون حرفی استارت ماشین را زد و با سرعت نرمالی شروع به رانندگی کرد سکوتش از خشمش ترسناک تر بود +جونگ کوک....،صدای لرزانم باعث این شد لحظه ای نگاهش و بهم بده،بعد تمرکزش رو روی جلوش داد _خودم همه چیزو دیدم نیاز نیست صدات لرزون باشه...خودتو جمع و جور کنی میریم بازار آرامش گرفتم با دستمال کاغذی باقی مانده اشک و ریمل پخش شده رو پاک کردم و رژ رو ترمیم کردم......_راستی(نگاهم و بهش دادم) گفتی خالت...<<سرتکون دادم>>چرا اینجاست؟..،+پسر خالم اینجا رل داره و عاشقش شده برای همین خالم گفت بریم اونجا یه سالی اینجان،_<<پوزخند صدادار زد>>دیدیش کسی که بهش دل داده رو؟،+نه آخه دختره ولش کرده....،با ناراحتی گفتم..._ هوم.....، مدتی بعد به بازار رسیدیم جونگ کوک در ماشینو برام باز کرد و پیاده شدم بدون اینکه هشدار بده انگشت هاشو میان دستام قفل کرد تپش قلب عجیبی بازم به سراغم آمد تا حالا یک بارم دستمو نگرفته بود با دست دیگرش کت مشکی و بلندش را روی شانه هایم انداخت...واقعا آدم حساسیه، کیف دستی کوچکم را از دستم گرفت و خودش نگه داشت معلومه که انگاری اون گیف سبکه و برا من سنگینه قدم برداشتم و اول از همه وارد فروشگاه غذای شدم جونگ کوک سبدی بزرگ و چرخ دار برداشت،_میخوای بری داخلش بشینی،ای دیوانه خنده ای باهم کردیم......با ذوق گفتم:جدی؟،_اره جدی،+مرسی کوکی،یهو اخم کرد ترسیدم چیز بدی گفته باشم+چرا اخم کردی؟،_هیچی دیگه بهم کوکی نگو،باشه ای زیر لب گفتم و با کمکش داخل سبد فلزی نشستم و او شروع به چرخاندن کرد از این ور با اون ور وکل خرید های لازم رو کردیم خرید اول با کلی خنده و مسخره بازی گذشت....وسایل رو حساب کردیم و از فروشگاه خارج شدیم جونگ کوک پلاستیک های خرید رو گذاشت و به خرید هامون ادامه دادیم.....سر خرید های لباس های من جونگ کوک همش یه ایرادی میگرفت که باز با کوتاهه ولی من بهش اهمیتی نمیدادم و اونم با نگاهش و حرکاتش تهدیدم میکرد..... منم چشمک میزدم و بعد از خارج شدن از مغازه غر میزد که اگر بپوشی.....و غیرو.....،بعد از خرید های لباس رفتیم مغازه لوازم آرایشی جونگ کوک گفت لوازم رو روی دستش امتحان کنم منم ذوق کردم و همهی وسایل رو رنگش رو روی دستش امتحان کردم......
اسلاید دو دست هاشون😂
شرط=۱۵۰ لایک....۴۰ بازنشر
پارت ۳۰
(ویو نیلسو)=سوار ماشین شد...بدون حرفی استارت ماشین را زد و با سرعت نرمالی شروع به رانندگی کرد سکوتش از خشمش ترسناک تر بود +جونگ کوک....،صدای لرزانم باعث این شد لحظه ای نگاهش و بهم بده،بعد تمرکزش رو روی جلوش داد _خودم همه چیزو دیدم نیاز نیست صدات لرزون باشه...خودتو جمع و جور کنی میریم بازار آرامش گرفتم با دستمال کاغذی باقی مانده اشک و ریمل پخش شده رو پاک کردم و رژ رو ترمیم کردم......_راستی(نگاهم و بهش دادم) گفتی خالت...<<سرتکون دادم>>چرا اینجاست؟..،+پسر خالم اینجا رل داره و عاشقش شده برای همین خالم گفت بریم اونجا یه سالی اینجان،_<<پوزخند صدادار زد>>دیدیش کسی که بهش دل داده رو؟،+نه آخه دختره ولش کرده....،با ناراحتی گفتم..._ هوم.....، مدتی بعد به بازار رسیدیم جونگ کوک در ماشینو برام باز کرد و پیاده شدم بدون اینکه هشدار بده انگشت هاشو میان دستام قفل کرد تپش قلب عجیبی بازم به سراغم آمد تا حالا یک بارم دستمو نگرفته بود با دست دیگرش کت مشکی و بلندش را روی شانه هایم انداخت...واقعا آدم حساسیه، کیف دستی کوچکم را از دستم گرفت و خودش نگه داشت معلومه که انگاری اون گیف سبکه و برا من سنگینه قدم برداشتم و اول از همه وارد فروشگاه غذای شدم جونگ کوک سبدی بزرگ و چرخ دار برداشت،_میخوای بری داخلش بشینی،ای دیوانه خنده ای باهم کردیم......با ذوق گفتم:جدی؟،_اره جدی،+مرسی کوکی،یهو اخم کرد ترسیدم چیز بدی گفته باشم+چرا اخم کردی؟،_هیچی دیگه بهم کوکی نگو،باشه ای زیر لب گفتم و با کمکش داخل سبد فلزی نشستم و او شروع به چرخاندن کرد از این ور با اون ور وکل خرید های لازم رو کردیم خرید اول با کلی خنده و مسخره بازی گذشت....وسایل رو حساب کردیم و از فروشگاه خارج شدیم جونگ کوک پلاستیک های خرید رو گذاشت و به خرید هامون ادامه دادیم.....سر خرید های لباس های من جونگ کوک همش یه ایرادی میگرفت که باز با کوتاهه ولی من بهش اهمیتی نمیدادم و اونم با نگاهش و حرکاتش تهدیدم میکرد..... منم چشمک میزدم و بعد از خارج شدن از مغازه غر میزد که اگر بپوشی.....و غیرو.....،بعد از خرید های لباس رفتیم مغازه لوازم آرایشی جونگ کوک گفت لوازم رو روی دستش امتحان کنم منم ذوق کردم و همهی وسایل رو رنگش رو روی دستش امتحان کردم......
اسلاید دو دست هاشون😂
شرط=۱۵۰ لایک....۴۰ بازنشر
- ۱۰۲.۱k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط