P2
P2
یه خدمتکار پیشم اومد و وسایلمو گرفت و برد به داخل عمارت اون دستاش پشتش بود کوتاه و مختصر حرف میزد و صاف و با اعتماد به نفس راه میرفت
تام : اینجا قوانینی داریم پرفسور دامبلدور ازم خواسته سرپرستی تو رو بر عهده بگیرم
استلا : پرفسور دامبلدور
پاشو روی پله ها گذاشت و شروع کرد به حرف زدن منم دنبالش میرفتم
تام : وسط حرفم نمیپری وقتی مدرسه شروع شد هر روز صبح باهم تلپورت میشیم هاگوارتز و ظهر برمیگردیم اصلا علاقه ای ندارم همه جا جار بزنی با اینکه همه میفهمن ازت توقع دارم نمرات بالایی بیاری اینجا از کلمات لوسی مثل پدر و ... استفاده نمیکنم آقای ریدل صدام میزنی صبحونه ساعت ۸ و شام ساعت ۹ عه اصلا علاقه ای ندارم بعد ساعت ۱۰ پرسه زنان تو راهرو ها ببینمت یه خدمتکار شخصی داری از بدقولی خوشم نمیاد یک ربع دیگه به اتاقت میام تا باهات حرف بزنم
و دستشو به سمت اتاقم دراز کرد
تام : لباستو عوض کن و اینو بدون اگه قوانینو نقض کنی اتفاقای خوبی برات نمیافته
استلا : چشم
به سمت کمد رفتم صبر کن اینا که همش مشکیه یا سرمه ای یا زرشکی و سبز تیره رنگ دیگه ای نیست
یه دست لباس برداشتم و پوشیدم خدمتکاری به اتاقم اومد و موهامو بالا با کش مشکی رنگی بست
استلا : اون درباره یه مدرسه حرف میزد میشه بهم بگی
خدمتکار : حق صحبت باهاتونو ندارم
در اتاق زده شد تام تو اومد و خدمتکار بیرون رفت
عکسی بهم نشون داد پدر و مادرم در عمارت بچگی هام
تام : چیزی یادته
استلا : اونجا بهم میگفتن دیوونه من فکر میکردم اونا جادوگرن
تام : الان چی فکر میکنی
استلا : ته وجودم یه حسی میگه بودن ولی آخه اونا بهم گفتن ۱۱ سالگیم نامه برام میآید الان ۱۳ سالمه هنوز خبری ازش نیست
تام چوبدستی ای رو به دستم داد
تکونش بده
تکونش دادم روی هوا
ازم گرفتش چی شد نفهمیدم پرده ها دارن آتیش میگیرن
لبخند محوی زد که اصلا ازش توقع نداشته باشم مثل آدمی که گنج بزرگی رو پیدا میکه
تام : استعداد داری و منم پرورشش میدهم کتابایی که اونا جاست رو میخونی فکر کنم فهمیده باشی چی هستی جادوگر کوچولو
اونقدر ها هم برایم عجیب نبود همرو تا ۸ سالگی دیده بودم
تام : خب هفته دیگه ازت میخوام معجون ها و ورد های ۲ سال اول رو تموم کرده باشی
سری تکون دادم و اون بیرون رفت
پارت بعد : ۱۰ تا لایک
یه خدمتکار پیشم اومد و وسایلمو گرفت و برد به داخل عمارت اون دستاش پشتش بود کوتاه و مختصر حرف میزد و صاف و با اعتماد به نفس راه میرفت
تام : اینجا قوانینی داریم پرفسور دامبلدور ازم خواسته سرپرستی تو رو بر عهده بگیرم
استلا : پرفسور دامبلدور
پاشو روی پله ها گذاشت و شروع کرد به حرف زدن منم دنبالش میرفتم
تام : وسط حرفم نمیپری وقتی مدرسه شروع شد هر روز صبح باهم تلپورت میشیم هاگوارتز و ظهر برمیگردیم اصلا علاقه ای ندارم همه جا جار بزنی با اینکه همه میفهمن ازت توقع دارم نمرات بالایی بیاری اینجا از کلمات لوسی مثل پدر و ... استفاده نمیکنم آقای ریدل صدام میزنی صبحونه ساعت ۸ و شام ساعت ۹ عه اصلا علاقه ای ندارم بعد ساعت ۱۰ پرسه زنان تو راهرو ها ببینمت یه خدمتکار شخصی داری از بدقولی خوشم نمیاد یک ربع دیگه به اتاقت میام تا باهات حرف بزنم
و دستشو به سمت اتاقم دراز کرد
تام : لباستو عوض کن و اینو بدون اگه قوانینو نقض کنی اتفاقای خوبی برات نمیافته
استلا : چشم
به سمت کمد رفتم صبر کن اینا که همش مشکیه یا سرمه ای یا زرشکی و سبز تیره رنگ دیگه ای نیست
یه دست لباس برداشتم و پوشیدم خدمتکاری به اتاقم اومد و موهامو بالا با کش مشکی رنگی بست
استلا : اون درباره یه مدرسه حرف میزد میشه بهم بگی
خدمتکار : حق صحبت باهاتونو ندارم
در اتاق زده شد تام تو اومد و خدمتکار بیرون رفت
عکسی بهم نشون داد پدر و مادرم در عمارت بچگی هام
تام : چیزی یادته
استلا : اونجا بهم میگفتن دیوونه من فکر میکردم اونا جادوگرن
تام : الان چی فکر میکنی
استلا : ته وجودم یه حسی میگه بودن ولی آخه اونا بهم گفتن ۱۱ سالگیم نامه برام میآید الان ۱۳ سالمه هنوز خبری ازش نیست
تام چوبدستی ای رو به دستم داد
تکونش بده
تکونش دادم روی هوا
ازم گرفتش چی شد نفهمیدم پرده ها دارن آتیش میگیرن
لبخند محوی زد که اصلا ازش توقع نداشته باشم مثل آدمی که گنج بزرگی رو پیدا میکه
تام : استعداد داری و منم پرورشش میدهم کتابایی که اونا جاست رو میخونی فکر کنم فهمیده باشی چی هستی جادوگر کوچولو
اونقدر ها هم برایم عجیب نبود همرو تا ۸ سالگی دیده بودم
تام : خب هفته دیگه ازت میخوام معجون ها و ورد های ۲ سال اول رو تموم کرده باشی
سری تکون دادم و اون بیرون رفت
پارت بعد : ۱۰ تا لایک
- ۲۴۰
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط