p3
p3
P3
۲ ماه بعد :
تام : تسلط خوبی پیدا کردی
لبخندی زدم بالاخره راضیش کرده بودم تو این ماه حدودا ۸ بار با کتاب زده بود تو سرم 😅
تام : ردای هاگوارتز اندازنه برای دومین با تکرار میکنم اصلا و به هیچ وجه علاقه ندارم ببینم در کنار تو درباره من صحبت میشه برو اتاقت
استلا : چشم آقای ریدل
تام : تو هاگوارتز میگی پروفسور
سری تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم ویالونم رو برداشتم و شروع کردم به زدن وقتی میزدم غرقش میشدم
پایین رفتم همه چیزو برداشته بودم ردای هاگوارتز بله کتابای روسی چون شب برمیگردیم و تمرین های کتبی ویالونم خودش توی این ۲ ماه برایم یه معلم ویالون آورده بود و روسی رو خودش بهم درس میداد علاقه بیمار گونش به کتاب خودن شبانه روزی دیوونم میکرد که البته خودمم از این علاقه برخوردار بودم
کیفمو محکم کردم استایل امروزش هم جذاب بود
تام : دستتو بده من
دستمو کف دستش گذاشتم و تلپورت شدیم جلوی در قلعه واووو پس هاگوارتز اینجاست غرق شده بودم و متوجه شدم پیشم نیست دختری پیشم اومد و گفت : سلام من جولیا ام تو استلایی درسته
سری تکون دادم دستمو گرفت و داخل قلعه برد خانومی اونجا بود با لباسایی سبز و تقریبا مسن
مگوناگال : خب خانم استلا و دستمو گرفت و بردم به سمت کلاسی و کلاه عجیبی رو روی سرم گذاشت
کلاه : اسلایدرین بدون حرف دیگه ای
کلاه رو از روی سرم برداشت و به سما سالن اجتماعات بردم این یعنی شروعی جدید ?
پارت بعد : ۱۰ تا لایک
P3
۲ ماه بعد :
تام : تسلط خوبی پیدا کردی
لبخندی زدم بالاخره راضیش کرده بودم تو این ماه حدودا ۸ بار با کتاب زده بود تو سرم 😅
تام : ردای هاگوارتز اندازنه برای دومین با تکرار میکنم اصلا و به هیچ وجه علاقه ندارم ببینم در کنار تو درباره من صحبت میشه برو اتاقت
استلا : چشم آقای ریدل
تام : تو هاگوارتز میگی پروفسور
سری تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم ویالونم رو برداشتم و شروع کردم به زدن وقتی میزدم غرقش میشدم
پایین رفتم همه چیزو برداشته بودم ردای هاگوارتز بله کتابای روسی چون شب برمیگردیم و تمرین های کتبی ویالونم خودش توی این ۲ ماه برایم یه معلم ویالون آورده بود و روسی رو خودش بهم درس میداد علاقه بیمار گونش به کتاب خودن شبانه روزی دیوونم میکرد که البته خودمم از این علاقه برخوردار بودم
کیفمو محکم کردم استایل امروزش هم جذاب بود
تام : دستتو بده من
دستمو کف دستش گذاشتم و تلپورت شدیم جلوی در قلعه واووو پس هاگوارتز اینجاست غرق شده بودم و متوجه شدم پیشم نیست دختری پیشم اومد و گفت : سلام من جولیا ام تو استلایی درسته
سری تکون دادم دستمو گرفت و داخل قلعه برد خانومی اونجا بود با لباسایی سبز و تقریبا مسن
مگوناگال : خب خانم استلا و دستمو گرفت و بردم به سمت کلاسی و کلاه عجیبی رو روی سرم گذاشت
کلاه : اسلایدرین بدون حرف دیگه ای
کلاه رو از روی سرم برداشت و به سما سالن اجتماعات بردم این یعنی شروعی جدید ?
پارت بعد : ۱۰ تا لایک
- ۱۵۹
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط