{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۸۲

پارت ۸۲

آسا کمی ترسیده و با دلهره پرسید:
«چقدر باید اینجا بمونم؟»

زن مهربان با نگاهی آرام و مهربان گفت:
«پنج ماه.»

آسا دستش را روی شکمش گذاشت و با صدایی لرزان گفت:
«ولی من پنج ماه دیگه بچه‌ام به دنیا میاد... من نمی‌تونم اینجا این همه وقت بمونم.»

زن کمی به عقب نشست و لبخندی زد که آرامش‌بخش بود. گفت:
«اسم من نگهبان است. من این در را محافظت می‌کنم. اگه هر وقت خواستی کمک بخوای یا سوالی داشتی، فقط کافیه سه بار بگی:
نگهبان، نگهبان، نگهبان.»

آسا با ترس و تردید گفت:
«نگهبان، نگهبان، نگهبان...»

صدایی آرام و پر قدرت در گوشش پیچید:
«من اینجا هستم، نگران نباش.»

آسا نفس عمیقی کشید و گفت:
«اما من نمی‌دونم چطور می‌تونم این پنج ماه رو بدون قدرت و دوستانم تحمل کنم.»

نگهبان گفت:
«اینجا جاییه که تو باید یاد بگیری چطور بدون قدرت هم زندگی کنی. پنج ماه طولانی به نظر می‌رسه، اما وقتی تموم بشه، تو قوی‌تر و آماده‌تر برمی‌گردی.»

آسا با نگاه پر از تردید و امید گفت:
«می‌خوام بچه‌ام سالم باشه و بتونم برگردم.»

نگهبان لبخند زد و گفت:
«تو دختر پاک و مهربونی هستی، آسا. اینجا همه چیز ساده است و زندگی به راه خودش پیش میره. به زودی به خانه برمی‌گردی، فقط باید صبور باشی.»
دیدگاه ها (۲)

پارت ۸۹ – تهیونگ کنار پنجره‌ی اتاقش ایستاده بود. ساعت‌ها بود...

آسا با قدم‌های آهسته در خیابون‌های شلوغ شهر راه می‌رفت. صدای...

پارت ۸۱ آسا وارد دنیای انسان‌ها شد. همه اطرافش مثل خودش عادی...

پارت ۸۰ هلنا گفت:«بچه‌ها، بریم بیرون یه کمی هوا بخوریم.»همه ...

پارت ۲

.....شب تو آسمون ماه هم خوابیدهلحافی از ابر رویش کشیدهاز تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط