آسا با قدمهای آهسته در خیابونهای شلوغ شهر راه میرفت. ص
آسا با قدمهای آهسته در خیابونهای شلوغ شهر راه میرفت. صدای بوق ماشینها، صدای بچههایی که بستنی میخوردن، مغازههایی که چیزای رنگارنگ میفروختن... همهچی براش عجیب بود.
تا حالا همچین دنیایی ندیده بود. نه نوری از هوپی بود، نه سرمای تهیونگ، نه صدای آرام جیمین یا خندهی لیان. اینجا... همه مثل خودش بودن.
داشت به یه گلفروشی نگاه میکرد که دختری با موهای فرفری و لبخند مهربون، کنار دستش ایستاد و گفت:
«سلام! عاشق گلی؟»
آسا لبخند زد.
«آره... یه گلی دیدم، باعث شد بیام اینجا.»
دختر تعجب کرد.
«یعنی چی؟»
آسا خندید.
«هیچی. من آسا هستم.»
«منم میا. اگه کاری نداری، بیا خونهی ما. مامانم کیک شکلاتی درست کرده!»
آسا خوشحال شد. دنبالش راه افتاد. تو راه میا از مدرسهش گفت، از دوستاش، و حتی از سریالی که دوست داشت. آسا فقط گوش میداد، گاهی با لبخند، گاهی با تعجب.
وقتی رسیدن به خونهی میا، میا براش یه لیوان شیر گرم آورد و گفت:
«خب، حالا بگو، اون گله که گفتی باعث شد بیای اینجا؟»
آسا مکث کرد. بعد آروم گفت:
«من از یه دهکدهی دیگه اومدم. جایی که مردم قدرت داشتن... یکی نور رو کنترل میکرد، یکی یخ، یکی ماه رو... من اونجا زندگی میکردم. با یه مردی به اسم تهیونگ.»
میا اول ساکت شد. بعد خندید.
«وای آسا! این خیلی تخیلیه. حتماً خواب دیدی، نه؟»
آسا ساکت شد. توی دلش گفت:
«کاش خواب بود... کاش تهیونگ همین الان در رو باز میکرد و منو بغل میکرد...»
میا گفت:
«ناراحتت کردم؟ شوخی کردم. حالا هر چی بود، تو الان اینجایی. و من خوشحالم که دوست جدیدی پیدا کردم.»
آسا لبخند زد، ولی دلش هنوز توی قصر بود... پیش تهیونگ... پیش اون بچهی کوچیکی که توی دلش داشت بزرگ میشد.
تا حالا همچین دنیایی ندیده بود. نه نوری از هوپی بود، نه سرمای تهیونگ، نه صدای آرام جیمین یا خندهی لیان. اینجا... همه مثل خودش بودن.
داشت به یه گلفروشی نگاه میکرد که دختری با موهای فرفری و لبخند مهربون، کنار دستش ایستاد و گفت:
«سلام! عاشق گلی؟»
آسا لبخند زد.
«آره... یه گلی دیدم، باعث شد بیام اینجا.»
دختر تعجب کرد.
«یعنی چی؟»
آسا خندید.
«هیچی. من آسا هستم.»
«منم میا. اگه کاری نداری، بیا خونهی ما. مامانم کیک شکلاتی درست کرده!»
آسا خوشحال شد. دنبالش راه افتاد. تو راه میا از مدرسهش گفت، از دوستاش، و حتی از سریالی که دوست داشت. آسا فقط گوش میداد، گاهی با لبخند، گاهی با تعجب.
وقتی رسیدن به خونهی میا، میا براش یه لیوان شیر گرم آورد و گفت:
«خب، حالا بگو، اون گله که گفتی باعث شد بیای اینجا؟»
آسا مکث کرد. بعد آروم گفت:
«من از یه دهکدهی دیگه اومدم. جایی که مردم قدرت داشتن... یکی نور رو کنترل میکرد، یکی یخ، یکی ماه رو... من اونجا زندگی میکردم. با یه مردی به اسم تهیونگ.»
میا اول ساکت شد. بعد خندید.
«وای آسا! این خیلی تخیلیه. حتماً خواب دیدی، نه؟»
آسا ساکت شد. توی دلش گفت:
«کاش خواب بود... کاش تهیونگ همین الان در رو باز میکرد و منو بغل میکرد...»
میا گفت:
«ناراحتت کردم؟ شوخی کردم. حالا هر چی بود، تو الان اینجایی. و من خوشحالم که دوست جدیدی پیدا کردم.»
آسا لبخند زد، ولی دلش هنوز توی قصر بود... پیش تهیونگ... پیش اون بچهی کوچیکی که توی دلش داشت بزرگ میشد.
- ۸.۵k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط