{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۸۹ –

پارت ۸۹ –

تهیونگ کنار پنجره‌ی اتاقش ایستاده بود. ساعت‌ها بود هیچ‌کس از اتاقش بیرون نیومده بود. نگهبانان فقط صدای نفس‌های سنگینش رو می‌شنیدن... و صدای یخ‌هایی که از دیوارها بالا می‌اومدن.

دیگه با هیچ‌کس حرف نمی‌زد. حتی جیمین که همیشه بهش نزدیک بود، وقتی برای دیدنش اومد، فقط با در بسته مواجه شد.

کوک توی سالن گفت:
«تهیونگ حالش خوب نیست... آسا که رفت، انگار یه چیزی ازش کنده شد.»
شوگا گفت:
«اون فقط با آسا آروم بود. حالا که نیست، برگشته به اون آدم سرد و بی‌احساس قبلی... حتی بدتر.»

تهیونگ، پرده‌ها رو کشید. همه جا تاریک شد. با حرکت دستش، بخار سفیدی دور پنجره‌ها پیچید. نفس کشیدن توی اون اتاق سخت شده بود.

یکی از خدمه‌ها که برای آوردن غذا اومده بود، وقتی دستگیره‌ی در رو گرفت، یخش زد. جیغ کوتاهی کشید و از در عقب رفت.

تهیونگ با صدای گرفته‌ای گفت:
«نمی‌خوام کسی رو ببینم.»

روی تخت نشست. دستش رو روی بالش گذاشت. بوی آسا هنوز اونجا بود. همون بالش کوچیکی که همیشه روش می‌خوابید.

زیر لب زمزمه کرد:
«کجایی آسا... تو قول دادی کنارم بمونی...»

یخ روی دیوارها ضخیم‌تر شد. قصر دوباره سرد شده بود. همه می‌دونستن تهیونگ به حالت قبلش برگشته. اما کسی نمی‌دونست... تا کی این وضعیت ادامه داره؟
دیدگاه ها (۶)

آسا با قدم‌های آهسته در خیابون‌های شلوغ شهر راه می‌رفت. صدای...

یک ماه از ناپدید شدن آسا گذشته بود.تهیونگ، همون شاهزاده‌ی سر...

پارت ۸۲ آسا کمی ترسیده و با دلهره پرسید:«چقدر باید اینجا بمو...

پارت ۸۱ آسا وارد دنیای انسان‌ها شد. همه اطرافش مثل خودش عادی...

عمو های من

part4🍥🎀#Stepfather #Stepfather #part4 مرد بعداز کمک کردن ب...

پارت: 10اسم: رویایی ترسناکتهیونگ همیشه از صدای بارون خوشش می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط