#pain
#pain
#P⁷³
#Season²
اون روز تا شب توی بیمارستان گریه کرد. از پنجره به ماه خیره شده بود و اشک میریخت. توی ماه تصویر تهیونگ رو دید که داشت بهش میگفت: ازت متنفرم، ازت متنفرم. این باعث شد دوباره گریه اش اوج بگیره. اون گوله گوله اشک می ریخت. بدنش موقع گریه میلرزید. با لب های لرزونش شروع کرد با خودش اروم حرف زدن.
_به نظرت من زشتم؟ شاید چون پسرم نمیتونم اون چیزی که تهیونگ میخواد رو بهش بدم. کاش هیچوقت به دنیا نمیومدم. کاش من دختر بودم تا بتونم من اون حلقه رو با تهیونگ ست کنم نه یک دختر مثل اون که معلوم نبود از کجا اومده. 5 ماه از زندگیم رو وقفش کردم.
نه به صورت عادی، اون با علاقه اون 5 ماه رو وقف عشق ورزیدن به تهیونگ کرد چون واقعا از ته قلب کوچیکش تهیونگ رو دوست داشت. گوشیش رو برداشت و شروع کرد به دیدن عکس هاش با تهیونگ. یکی از عکس ها باعث شد کمی لبخند بزنه اما حتی لبخندش هم همراه با غم بود. اون عکس برای یکی از روز های اوایل قرار گذاشتنش با تهیونگ بود. با هم رفته بودن ساحل، فقط اون دوتا. با هم والیبال بازی کردن، موج سواری کردن و در اخر با خوردن یک بستنی بزرگ برگشتن خونه. اون روز یکی از بهترین روز های عمر جونگکوک بود. نفسش رو با صدا بیرون داد و گوشی رو خاموش کرد و دوباره به ماه نگاه کرد.
_به نظر تو اگر تهیونگ از من متنفر بود، واقعا نیاز به این کار بود؟ ماه، من دیگه هیچکس رو ندارم، همه کس من تنهام گذاشت و رفت. به نظرت من برای این درد خیلی بچه نیستم؟ من کلا 18 سالمه، واقعا لایق این دردم؟
به سینه اش که با فکر به تهیونگ بیتابی میکرد و درد میکرد چنگ زد. قلبش رو مخاطب قرار داد.
_آروم باش. دیگه نمی بینیش، یعنی حتی اگر بخوایم هم نمیتونیم ببینیمش چون بهمون اجازه نمیده. اون ما رو نمیخواد، پس آروم بگیر لعنتی.... آروم باش و.... انقدر اذیتم نکن.... مگه میشه تو یک روز.... انقدر عذاب بکشم؟....
زانو هاشو بغل کرد، سرشو گذاشت روشون و اشک ریخت.
روز بعد که از بیمارستان با کمک پدر و مادرش مرخص شد. توی اتاقش روی تختش نشسته بود و نه چیزی میخورد نه حرفی میزد و نه کاری میکرد. نشسته بود و به گوشه ای از اتاق که لباس فارغ و تحصیلیش آویزون بود خیره شده بود و همش تصویر های اون لحظه که با تهیونگ حرف میزد از جلوی چشم هاش رد میشد با این تفاوت که جونگکوک انقدر دفعه قبل اشک ریخته بود که دیگه اشکی باقی نمونده بود و چشماش میسوخت. ساعت داشت 9 شب میشد، ساعتی که جونگکوک دیگه حق خروج از خونه نداشت اما با این حال بلند شد و از خونه بیرون زد بدون توجه به داد و فریاد های خانواده اش رفت به سمت جایی که فکر میکرد شاید حالش بهتر بشه. تلفنش همش زنگ میخورد و رفته بود رو مخش. یدفعه گوشی رو از جیبش در اورد و کوبید زمین و بعد به راهش ادامه داد. وارد بار شد. درخواست یک بطری بزرگ ویسکی داد. گارسون براش یک جام نوشیدنی و بطری ویسکی اورد. جونگکوک که تازه به سنی رسیده بود که میتونست بخوره اولش براش یکم غیر قابل تحمل بود و سخت بود اما بعد از شات سوم براش عادی شد. شروع کرد به شمردن شات هایی که مینوشید.
_شات ده.... شات بیست... شات سی.... شات چهل....
براش عجیب بود که تازه بعد از خوردن حدود چهل شات مست شده بود. شروع کرد با کسی که وجود نداشت حرف زدن. مخاطبش صندلی رو به روش بود که چون مست بود خیال میکرد کسی اونجا نشسته.
_میدونی من... من... صدام خیلی... خیلی خوبه... میخوام برات... یک تیکه از... یک آهنگ رو ب... بخونم...
کمی از ویسکی باقی مونده اش نوشید.
و شروع کرد به خوندن. صداش گرفته بود اما باز به خوندن با درد ادامه داد.
بعد از گذشت یک ساعت از شدت مستی اونجا بیهوش شد.
جونگکوک از قبل به جیمین خبر داده بود که داره میره بار. جیمین چند باری به تلفن جونگکوک زنگ زد و وقتی جوابی دریافت نکرد با نگرانی به سمت بار رفت.
_ببخشید اینجا پسری رو ندید که تتو و پیرسینگ داشته باشه؟
یونگی که پشتش به جیمین بود و پشت میز پیشخوان در حال ترکیب کردن نوشیدنی ها بود بدون برگشتن جواب داد.
+چرا اتفاقا نیم ساعتی که میشه که از حال رفته.
_چیی؟ یعنی داری میگی نیم ساعته بیهوش شده و شما هیچکاری نکردید؟
یونگی اخم کم رنگی کرد. برگشت سفارش مشتری رو تحویل داد.
+اقای محترم اینجا شبانه روز هزاران ادم میاد و میره خیلیا اینجا بیهوش میشن، من مسئولشون نیستیم.
بعد به میزی که جونگکوک پشتش از حال رفته بود اشاره کرد.
+ اون پسره که دنبالشی اونجاس.
جیمین با عصبانیت نفسشو بیرون داد و بعد از نگاه تیزی به یونگی به سمت جونگکوک رفت.
خب نظرتون چیه؟ پارت اول رو خوشتون اومد؟
نظرتونو بهم بگید
بوس بهتون 😝
#P⁷³
#Season²
اون روز تا شب توی بیمارستان گریه کرد. از پنجره به ماه خیره شده بود و اشک میریخت. توی ماه تصویر تهیونگ رو دید که داشت بهش میگفت: ازت متنفرم، ازت متنفرم. این باعث شد دوباره گریه اش اوج بگیره. اون گوله گوله اشک می ریخت. بدنش موقع گریه میلرزید. با لب های لرزونش شروع کرد با خودش اروم حرف زدن.
_به نظرت من زشتم؟ شاید چون پسرم نمیتونم اون چیزی که تهیونگ میخواد رو بهش بدم. کاش هیچوقت به دنیا نمیومدم. کاش من دختر بودم تا بتونم من اون حلقه رو با تهیونگ ست کنم نه یک دختر مثل اون که معلوم نبود از کجا اومده. 5 ماه از زندگیم رو وقفش کردم.
نه به صورت عادی، اون با علاقه اون 5 ماه رو وقف عشق ورزیدن به تهیونگ کرد چون واقعا از ته قلب کوچیکش تهیونگ رو دوست داشت. گوشیش رو برداشت و شروع کرد به دیدن عکس هاش با تهیونگ. یکی از عکس ها باعث شد کمی لبخند بزنه اما حتی لبخندش هم همراه با غم بود. اون عکس برای یکی از روز های اوایل قرار گذاشتنش با تهیونگ بود. با هم رفته بودن ساحل، فقط اون دوتا. با هم والیبال بازی کردن، موج سواری کردن و در اخر با خوردن یک بستنی بزرگ برگشتن خونه. اون روز یکی از بهترین روز های عمر جونگکوک بود. نفسش رو با صدا بیرون داد و گوشی رو خاموش کرد و دوباره به ماه نگاه کرد.
_به نظر تو اگر تهیونگ از من متنفر بود، واقعا نیاز به این کار بود؟ ماه، من دیگه هیچکس رو ندارم، همه کس من تنهام گذاشت و رفت. به نظرت من برای این درد خیلی بچه نیستم؟ من کلا 18 سالمه، واقعا لایق این دردم؟
به سینه اش که با فکر به تهیونگ بیتابی میکرد و درد میکرد چنگ زد. قلبش رو مخاطب قرار داد.
_آروم باش. دیگه نمی بینیش، یعنی حتی اگر بخوایم هم نمیتونیم ببینیمش چون بهمون اجازه نمیده. اون ما رو نمیخواد، پس آروم بگیر لعنتی.... آروم باش و.... انقدر اذیتم نکن.... مگه میشه تو یک روز.... انقدر عذاب بکشم؟....
زانو هاشو بغل کرد، سرشو گذاشت روشون و اشک ریخت.
روز بعد که از بیمارستان با کمک پدر و مادرش مرخص شد. توی اتاقش روی تختش نشسته بود و نه چیزی میخورد نه حرفی میزد و نه کاری میکرد. نشسته بود و به گوشه ای از اتاق که لباس فارغ و تحصیلیش آویزون بود خیره شده بود و همش تصویر های اون لحظه که با تهیونگ حرف میزد از جلوی چشم هاش رد میشد با این تفاوت که جونگکوک انقدر دفعه قبل اشک ریخته بود که دیگه اشکی باقی نمونده بود و چشماش میسوخت. ساعت داشت 9 شب میشد، ساعتی که جونگکوک دیگه حق خروج از خونه نداشت اما با این حال بلند شد و از خونه بیرون زد بدون توجه به داد و فریاد های خانواده اش رفت به سمت جایی که فکر میکرد شاید حالش بهتر بشه. تلفنش همش زنگ میخورد و رفته بود رو مخش. یدفعه گوشی رو از جیبش در اورد و کوبید زمین و بعد به راهش ادامه داد. وارد بار شد. درخواست یک بطری بزرگ ویسکی داد. گارسون براش یک جام نوشیدنی و بطری ویسکی اورد. جونگکوک که تازه به سنی رسیده بود که میتونست بخوره اولش براش یکم غیر قابل تحمل بود و سخت بود اما بعد از شات سوم براش عادی شد. شروع کرد به شمردن شات هایی که مینوشید.
_شات ده.... شات بیست... شات سی.... شات چهل....
براش عجیب بود که تازه بعد از خوردن حدود چهل شات مست شده بود. شروع کرد با کسی که وجود نداشت حرف زدن. مخاطبش صندلی رو به روش بود که چون مست بود خیال میکرد کسی اونجا نشسته.
_میدونی من... من... صدام خیلی... خیلی خوبه... میخوام برات... یک تیکه از... یک آهنگ رو ب... بخونم...
کمی از ویسکی باقی مونده اش نوشید.
و شروع کرد به خوندن. صداش گرفته بود اما باز به خوندن با درد ادامه داد.
بعد از گذشت یک ساعت از شدت مستی اونجا بیهوش شد.
جونگکوک از قبل به جیمین خبر داده بود که داره میره بار. جیمین چند باری به تلفن جونگکوک زنگ زد و وقتی جوابی دریافت نکرد با نگرانی به سمت بار رفت.
_ببخشید اینجا پسری رو ندید که تتو و پیرسینگ داشته باشه؟
یونگی که پشتش به جیمین بود و پشت میز پیشخوان در حال ترکیب کردن نوشیدنی ها بود بدون برگشتن جواب داد.
+چرا اتفاقا نیم ساعتی که میشه که از حال رفته.
_چیی؟ یعنی داری میگی نیم ساعته بیهوش شده و شما هیچکاری نکردید؟
یونگی اخم کم رنگی کرد. برگشت سفارش مشتری رو تحویل داد.
+اقای محترم اینجا شبانه روز هزاران ادم میاد و میره خیلیا اینجا بیهوش میشن، من مسئولشون نیستیم.
بعد به میزی که جونگکوک پشتش از حال رفته بود اشاره کرد.
+ اون پسره که دنبالشی اونجاس.
جیمین با عصبانیت نفسشو بیرون داد و بعد از نگاه تیزی به یونگی به سمت جونگکوک رفت.
خب نظرتون چیه؟ پارت اول رو خوشتون اومد؟
نظرتونو بهم بگید
بوس بهتون 😝
- ۱۷۲
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط