#pain
#pain
#P⁷⁴
#Season²
تکونش داد تا ببینه زنده اس یا واکنشی داره.
_ولم... کن... توام مث... مثل اون.... عوققق... ولم... کن.. عوققق
دست جیمین رو پس زد و حالت تهوع گرفت.
جیمین بلندش کرد و به سمت دستشویی بردش. جونگکوک روی زانو های فرود اومد و هر چی خورده بود رو بالا آورد. چند بار پشت هم بالا آورد و باعث جیمین نگران بشه. وقتی دید جونگکوک یکم آروم شده بلندش کرد و با عجله به سمت یک بیمارستان رفت. ماشین نیاورده بود و نمیتونست ماشین هم بگیره چون هم یکم دیر وقت بود و ماشین سخت گیر میومد هم میترسید جونگکوک توی ماشین دوباره حالت تهوع بگیره. توی راه رسیدن به بیمارستان جونگکوک با وجود اینکه هیچ چیزی نخورده بود جز ویسکی هر چی خورده و نخورده بود رو بالا آورد. هنوز تا بیمارستان خیلی راه مونده بود. داشت جونگکوک رو به سختی به سمت نزدیک ترین بیمارستان اون اطراف میبرد یک دفعه یک ماشین بهشون بوق زد. جیمین برگشت به طرف ماشین.
_ کجا دارید میرید؟
+ بیمارستان.
_ بیاید من میرسونمتون.
+نیازی نیس.....
میخواست بگه که نیاز نیست و سوار ماشینش نمیشه اما حال جونگکوک بد تر از چیزی بود که بتونه نه بیاره. پس بقیه حرفش رو نگفت و به سمت ماشین رفت. هر دو روی صندلی عقب ماشین نشستن.
یونگی از آینه به جیمین که خیلی نگران بود و به جونگکوک نگاه میکرد و کمی با دست سعی داشت اون پسر بی حال رو باد بزنه، نگاه کرد.
در طول مسیر بیمارستان سکوت سنگینی بر پا بود. وقتی به بیمارستان رسیدن، جیمین بدون حرف با جونگکوک پیاده شد و با عجله به سمت اورژانس رفت. دکتر در حال چک کردن وضعیت جونگکوک بود.
+ شما همراهش هستید؟
_ بله من همراهمش. چیشده؟ چرا اینجوری شده؟
+ معده اش حساس شده و هر چیزی نمیتونه بخوره. باید ازمایش بده تا بشه تشخیص بهتری داد. لطفا اول آزمایشات لازم رو انجام بدید و با جواب آزمایشات بیاین پیشم. اگر سوالی نیست من برم.
_نه ممنون.
دکتر میره. جیمین تا وقتی که جونگکوک به هوش بیاد کنار تختش میشینه و صبر میکنه. تلفنش زنگ میخوره. گوشی رو از جیبش در میاره و با اسم تهیونگ روی صفحه مواجه میشه. از اتاق بیرون میره. تماس رو وصل میکنه.
_ الو؟
+ الو. سلام هیونگ، حالت خوبه؟
_...
+ چیزی شده هیونگ؟
_ جونگکوک...
+ جونگکوک چی؟ اتفاقی براش افتاده؟
جیمین تصمیم میگیره چیزی نگه.
_ نه اتفاقی نیوفتاده براش. فقط چون زنگ زدی یادش افتادم. تهیونگا من باید برم بعدا بهت زنگ میزنم.
+ باشه، برو به کارت برس. خداحافظ.
_خداحافظ.
تماس رو قطع کرد.
تصمیم گرفته بود به تهیونگ چیزی نگه، تا کمک این دو نفر همدیگه رو فراموش کنن، چون به نظرش این برای هر دوی اونها خوب بود.
بابت تاخیر ببخشید چون واقعا تحت فشار درسم و یکم طول کشید تا بزارم
نگران نباشید اگر مسدود بشم توی پیچ دیگه ای میزارم بقیه اش رو و توی اولین پست پین شده کامنت میزارم
بوس بهتون بابت صبوریتون و حمایت هاتون😝
#P⁷⁴
#Season²
تکونش داد تا ببینه زنده اس یا واکنشی داره.
_ولم... کن... توام مث... مثل اون.... عوققق... ولم... کن.. عوققق
دست جیمین رو پس زد و حالت تهوع گرفت.
جیمین بلندش کرد و به سمت دستشویی بردش. جونگکوک روی زانو های فرود اومد و هر چی خورده بود رو بالا آورد. چند بار پشت هم بالا آورد و باعث جیمین نگران بشه. وقتی دید جونگکوک یکم آروم شده بلندش کرد و با عجله به سمت یک بیمارستان رفت. ماشین نیاورده بود و نمیتونست ماشین هم بگیره چون هم یکم دیر وقت بود و ماشین سخت گیر میومد هم میترسید جونگکوک توی ماشین دوباره حالت تهوع بگیره. توی راه رسیدن به بیمارستان جونگکوک با وجود اینکه هیچ چیزی نخورده بود جز ویسکی هر چی خورده و نخورده بود رو بالا آورد. هنوز تا بیمارستان خیلی راه مونده بود. داشت جونگکوک رو به سختی به سمت نزدیک ترین بیمارستان اون اطراف میبرد یک دفعه یک ماشین بهشون بوق زد. جیمین برگشت به طرف ماشین.
_ کجا دارید میرید؟
+ بیمارستان.
_ بیاید من میرسونمتون.
+نیازی نیس.....
میخواست بگه که نیاز نیست و سوار ماشینش نمیشه اما حال جونگکوک بد تر از چیزی بود که بتونه نه بیاره. پس بقیه حرفش رو نگفت و به سمت ماشین رفت. هر دو روی صندلی عقب ماشین نشستن.
یونگی از آینه به جیمین که خیلی نگران بود و به جونگکوک نگاه میکرد و کمی با دست سعی داشت اون پسر بی حال رو باد بزنه، نگاه کرد.
در طول مسیر بیمارستان سکوت سنگینی بر پا بود. وقتی به بیمارستان رسیدن، جیمین بدون حرف با جونگکوک پیاده شد و با عجله به سمت اورژانس رفت. دکتر در حال چک کردن وضعیت جونگکوک بود.
+ شما همراهش هستید؟
_ بله من همراهمش. چیشده؟ چرا اینجوری شده؟
+ معده اش حساس شده و هر چیزی نمیتونه بخوره. باید ازمایش بده تا بشه تشخیص بهتری داد. لطفا اول آزمایشات لازم رو انجام بدید و با جواب آزمایشات بیاین پیشم. اگر سوالی نیست من برم.
_نه ممنون.
دکتر میره. جیمین تا وقتی که جونگکوک به هوش بیاد کنار تختش میشینه و صبر میکنه. تلفنش زنگ میخوره. گوشی رو از جیبش در میاره و با اسم تهیونگ روی صفحه مواجه میشه. از اتاق بیرون میره. تماس رو وصل میکنه.
_ الو؟
+ الو. سلام هیونگ، حالت خوبه؟
_...
+ چیزی شده هیونگ؟
_ جونگکوک...
+ جونگکوک چی؟ اتفاقی براش افتاده؟
جیمین تصمیم میگیره چیزی نگه.
_ نه اتفاقی نیوفتاده براش. فقط چون زنگ زدی یادش افتادم. تهیونگا من باید برم بعدا بهت زنگ میزنم.
+ باشه، برو به کارت برس. خداحافظ.
_خداحافظ.
تماس رو قطع کرد.
تصمیم گرفته بود به تهیونگ چیزی نگه، تا کمک این دو نفر همدیگه رو فراموش کنن، چون به نظرش این برای هر دوی اونها خوب بود.
بابت تاخیر ببخشید چون واقعا تحت فشار درسم و یکم طول کشید تا بزارم
نگران نباشید اگر مسدود بشم توی پیچ دیگه ای میزارم بقیه اش رو و توی اولین پست پین شده کامنت میزارم
بوس بهتون بابت صبوریتون و حمایت هاتون😝
- ۱۲۶
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط