{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خــــــــــدایا!

خــــــــــدایا!
میخواستم بنویسم خیلے تنهایم ، سجـــــاده ام را دیدم ،
شرمنده اتـــــ شدم ...
نمے فهمــم!
وقتے به نماز مے ایستم
من ، تــــو را مے خوانم ...؟!
یا تـــــو ، مرا مے خوانے ...؟!
فقط ڪاش ڪه عشق مان دو طرفه باشد .
دیدگاه ها (۲)

خداوندا ابر کوچیکی در گلویم است که خیال بارش ندارد میش...

چند وقتیست همه دلگیرند از مندلیل می خواهند...مدرک می خواهند ...

بارالها:ای ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺘﺮﯾﻦ …ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ ﮐﻪ ﺩﻝ ﺁﺩﻣﯽ ﻋﺼﺎﺭﻩ ﻭﺟﻮﺩ تو...

گریه کردن را آرزو نکردم ولی غم زمانه اشکمو جاری کرد خواستم ا...

وقتی می‌بینی ذهنت پرت استشیطان وسوسه‌ات می‌کند: «این چه #نما...

رمان

پارت ۲۱صبح، وقتی بیدار شدم، یک نامه روی میز بود.دست‌خط پدرم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط