مجنونpart
مجنونpart¹³:
فلش بک به ¹⁰ دقیقه پیش:
«تهیونگ ویو»
«بدون اینکه فکر کنم این کارم چه عواقبی داره،چه حسی رو یادآوری میکنه؟ مثل فصل بهار که بعد از یکسال دوباره از سفرش برمیگرده و غنچه های خشک شده رو جان میبخشه و تو با دیدن آنها یاد تک تک خاطراتی که ساختی میوفتی...»
«صدای در»
«با دیدن دوباری معشوقم انگار یادم افتاد که دلیل اینکه زندم،امید دارم و اینجام چیه!خیلی زیباتر شده،چشاش برق میزد که با دیدن این صحنه قلبم درد کشید،نمیتونست حرف بزنه ،نوبت منه!»
تهیونگ:ا.ت؟
ا.ت:تو اینجا چیکار میکنی؟
تهیونگ:راستش...نمیدونم،باید بات حرف میزدم!
ا.ت:..من..با..تو..حرفی ندارم!
«با شنیدن این حرف لحظه ای نفسم برید!...من چیکار کردم که انقدر دیدن دوبارم برخلاف من که پر پر میزدم که ببینمش،برای اون عذاب اوره؟»
تهیونگ:ببین...
ا.ت:واسه اینکه قراره تو اون مراسم کوفتی باشی اومدی؟
تهیونگ:...اره!«ولی حضورم به سبب این نبود!من...من.. میخواستم بش بگم برگرده،تو مراسم باهم دیگه باشه،نه اینکه تو یه مکان باهم باشیم! ولی باید دروغ میگفتم...اون...منو نمیخواست!»
ا.ت:خب باید بت بگم از اونجایی که میشناسمت فکر کردی الان بابت حضور گرمتتتت تو این مراسم قراره عذاب بکشم،ناراحت شم،اذیت شم، ولی نه عزیز دلم من خودم با دوست پسرم دارم میام پس این خیالارو از سرت دور کن الانم بسلامت!
«ا.ت در رو روی تهیونگ بست!»
تهیونگ:...«چی؟به جای من کسی اومده تو زندگیش؟یعنی دیر کردم؟یعنی منو نمیخواد؟حسم بش یه طرفست؟یا واسه انتقامه؟(حس پشیمونیم تبدیل به لجبازی شد)باشه عزیزم بچرخ تا بچرخیم!من ترو از دست دادم ولی توهم منو از دست دادی...!»
شرایط:۱۰ تا لایک ۱۵ تا کامنت برسونیدش خوشگلا🤍✨
------------
#مجنون #تهیونگ #بیتیاس #جنی #فیک #سناریو
فلش بک به ¹⁰ دقیقه پیش:
«تهیونگ ویو»
«بدون اینکه فکر کنم این کارم چه عواقبی داره،چه حسی رو یادآوری میکنه؟ مثل فصل بهار که بعد از یکسال دوباره از سفرش برمیگرده و غنچه های خشک شده رو جان میبخشه و تو با دیدن آنها یاد تک تک خاطراتی که ساختی میوفتی...»
«صدای در»
«با دیدن دوباری معشوقم انگار یادم افتاد که دلیل اینکه زندم،امید دارم و اینجام چیه!خیلی زیباتر شده،چشاش برق میزد که با دیدن این صحنه قلبم درد کشید،نمیتونست حرف بزنه ،نوبت منه!»
تهیونگ:ا.ت؟
ا.ت:تو اینجا چیکار میکنی؟
تهیونگ:راستش...نمیدونم،باید بات حرف میزدم!
ا.ت:..من..با..تو..حرفی ندارم!
«با شنیدن این حرف لحظه ای نفسم برید!...من چیکار کردم که انقدر دیدن دوبارم برخلاف من که پر پر میزدم که ببینمش،برای اون عذاب اوره؟»
تهیونگ:ببین...
ا.ت:واسه اینکه قراره تو اون مراسم کوفتی باشی اومدی؟
تهیونگ:...اره!«ولی حضورم به سبب این نبود!من...من.. میخواستم بش بگم برگرده،تو مراسم باهم دیگه باشه،نه اینکه تو یه مکان باهم باشیم! ولی باید دروغ میگفتم...اون...منو نمیخواست!»
ا.ت:خب باید بت بگم از اونجایی که میشناسمت فکر کردی الان بابت حضور گرمتتتت تو این مراسم قراره عذاب بکشم،ناراحت شم،اذیت شم، ولی نه عزیز دلم من خودم با دوست پسرم دارم میام پس این خیالارو از سرت دور کن الانم بسلامت!
«ا.ت در رو روی تهیونگ بست!»
تهیونگ:...«چی؟به جای من کسی اومده تو زندگیش؟یعنی دیر کردم؟یعنی منو نمیخواد؟حسم بش یه طرفست؟یا واسه انتقامه؟(حس پشیمونیم تبدیل به لجبازی شد)باشه عزیزم بچرخ تا بچرخیم!من ترو از دست دادم ولی توهم منو از دست دادی...!»
شرایط:۱۰ تا لایک ۱۵ تا کامنت برسونیدش خوشگلا🤍✨
------------
#مجنون #تهیونگ #بیتیاس #جنی #فیک #سناریو
- ۶.۲k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط