{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای واژه ی بی معنی رویای بی تعبیر

ای واژه ی بی معنی ، رویایِ بی تعبیر

آغاز ترین پایان ، آزاد ترین تقدیر

از قلبِ تو می روید نبضِ غزلی تازه

پنهان شده ای در من ، گمنامِ پر آوازه

تو سایه ی خورشیدی ، تو بوسه ی در بحران

تو دلهره ای آرام ، مهتابِ تر از باران

آرامشِ طوفانی ، می سازی و ویرانم

رسواییِ راز آلود ، می پوشی و عریانم

من حادثه بر دوشم ، من عشق نمی دانم

در هیچ تمامم کن تا زنده شود جانم

من را تو به خود خواندی معشوقه ی نا خوانده

دل را به اَزَل بسپار ، یک دم به ابد مانده
دیدگاه ها (۲)

جانا تو را که گفت که احوال ما مپرسبیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا...

باز در خود خیره شو، انگار چشمت سیر نیستدردِ خودبینی است می د...

یکی قطره باران ز ابری چکیدخجل شد چو پهنای دریا بدیدکه جایی ک...

عاشقی کافیست بعد از این، پریشانی بس استغصّه ی این قصّه ی پرد...

بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است...شعر هم بی تو به بغضی اب...

بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر استشعر هم بی تو به بغضی ابدی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط