{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو:بخاطر تو/پارت

سناریو:بخاطر تو/پارت
(موقعیت:تابوت آسمان) (زمان ۱۳:۱۲)
از دروازه بیرون اومدیم. یهو چشمم به میدوریا افتاد که شیگاراکی به سمتش میرفت. یه لحظه وایسا... دستاش!!!

ناخودآگاه یه گلوله سمت شیگاراکی پرت کردم. جاخالی داد ولی حواسش پرت شد. سرو با چسب میدوریا رو گرفت و عقب کشید. بعد اوجیرو و ساتو از پشت بهش حمله کردن. پس بچه ها هم اومدن.

شیگاراکی فهمید از کدوم طرف حمله میکنن ولی نتونست واکنش نشون بده. دویدم سمت میدوریا. استاد هم پشت سرم اومد. نشستم کنار میدوریا و گفتم"حالت خوبه؟دستات..." گفت"من خوبم ولی همه برای یکی..." با وحشت گفتم"همه برای یکی؟!" گفت"آره. یکی برای همه وارد بدن شیگاراکی شد و خودش تومورا رو کشت" گفتم"پس اون..." کامل کرد"همه برای یکی تو بدن شیگاراکی عه"

استاد گفت" چقدره دستات قطع شدن؟" میدوریا کفت"حدود ۴ - ۵ دقیقه" استاد یه تیکه از شاخ اری رو از جیبش در آورد و گفت"پس حدود ۲ - ۳ دقیقه دووم میاره" و شاخ رو به بدن میدوریا زد. باورم نمیشد. دستاش دوباره رشد کردن! استاد گفت"خیلی خب. بچه ها.‌.. بریم دنیا رو نجات بدیم" همه داد زدن"بلهههه!!!!" و به سمت شیگاراکی حمله ور شدن.

میدوریا خواست بلند بشه که من گفتم" نه تو قدرت نداری. نمیتونی بدون قدرت مبارزه کنی" میدوریا گفت" هنوز ذره هایی از یکی برای همه رو دارم..." نفس عمیقی کشید و ادامه داد "میخوام تا آخرین نفس بجنگم!!"

یهو انرژی عجیبی حس کردم‌. نگاهم سمت بچه ها برگشت. همه شون داشتن با وجود ضعف هاشون مبارزه میکردن. به سمت میدوریا برگشتم و گفتم"پس بیا تمام تلاشمون رو بکنیم!!!" و کمکش کردم بلند بشه. بعد دویدم سمت بچه ها که بهشون کمک کنم. الان وقتش بود. وقت بهترین بودن‌..

***

(موقعیت:نامعلوم) (زمان: ۱۴:۲۷)
همه خیلی خسته بودیم. خسته و زخمی ولی هنوز نور امیدمون می‌درخشید. این لحظه آخر بود. لحظه موعود که نشون میداد می‌بریم یا میبازیم. میدوریا روبروی همه برای یکی بود و میخواست بهش مشت بزنه. همه نگران بودیم. خیلی نگران.

یهو من داد زدم"از پسش برمیای!!" بعد بقیه شروع کردن به داد زدن"میتونی!!!" "از پسش برمیای!!" "برو!!" بعد باهم داد زدیم"ایزوکو!!!!!" میدوریا همه قدرتش رو توی دستاش جمع کرد و داد زد"مشت کوبنده!!!" و به همه برای یکی ضربه زد.ریهو همه برای یکی شروع کرد به نابود شدن و بعد چند ثانیه کامل از بین رفت. مبهوت نگاه می کردیم. واقعا تموم شد؟واقعا بردیم؟

یهو کامیناری داد زد"ما بردیم!تموم شد!" بعد همه شروع کردن به هورا کشیدن. ناخودآگاه لبخند زدم و چشمام خیس شد. خیلی خوشحال بودم. چرخیدم و گفتم"تموم شد!ما بردیم!کاتسوکی ما بر-- "که چشمم به جای خالی کاتسوکی افتاد. گفتم"وایسا... کاتسوکی..."
***
دیدگاه ها (۸)

سناریو:بخاطر تو/پارت تومورا اومد سمتم و گفت"حرف آخرت؟" با نف...

سناریو:بخاطر تو/پارت ۴۶عملیات درست انجام شده بود. من ، کاتسو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط