سناریو:بخاطر تو/پارت ۵۰
سناریو:بخاطر تو/پارت ۵۰
(موقعیت:تابوت آسمان_توکیو)
بالای سر کاتسوکی نشسته بودم و به سینه اش مشت میزدم. اشک میریختم و سرش داد میزدم. میگفتم"بیدار شد لعنتی!چشماتو باز کن!تو نمیتونی همینجوری بمیری!نمیتونی همینجوری منو تنها بزاری!این اون کاتسوکی ای نیست که من میشناختم!" بچهها دور ما جمع شده بودن. کریشیما ، کامیناری ، مینا ، و سرو گریه میکردن. پزشک ها هم داشتن میدوریا ، اوراراکا و توکویامی رو به بیمارستان منتقل میکردن. منم سعی میکردم کاتسوکی رو برگردوندم. کامینا یه قدم نزدیک شد و گریون گفت"هانا...هیچ امیدی نی..." که پریدم وسط حرفش و جیغ زدم"حتی اگه نباشه من ادامه میدم!" و به مشت زدن ادامه دادم.
میدونستم. میدونستم حق با کامیناری عه. میدونستم و نمیخواستم قبول کنم. دستام درد میکرد. خسته شده بودم و نا امیدی قلبمو پر کرده بود. دست از مشت زدن برداشتم و با گریه گفتم"کاتسوکی... برگرد... خواهش میکنم... من... نمیتونم بدون تو زندگی کنم..."
یائوروزو گفت"هانا... ما... واقعا متاسفیم..." با حرف یائوروزو شکستم. اشکام شدت گرفت و به هق هق افتادم. سرم رو روی سینه کاتسوکی گزاشتم و اشک ریختم. بچه ها دیگه نتونستن جلوی خودشونو بگیرن و شروع کردن به گریه کردن. با هق هق گفتم"متاسفم کاتسوکی... متاسفم که نتونستم نجاتت بدم... نمیر... خواهش میکنم... دوست دارم... خیلی دوست دارم..."
یهو یه صدای ضعیف گفت"قرار نیست قبل از قهرمان شماره یک شدنت بمیرم..." همه خشکمون زد. با شوک برگشتیم سمت صدا. کاتسوکی با پوزخندی نگام میکرد. گفت"سلام نفله..." با چشمای از حدقه دراومده نگاش کردم. یهو کنترلم رو از دست دادم و پریدم بغلش. کاتسوکی اول شوکه شد ولی بعد لبخندی زد. به سینه اش مشت زدم و با داد گفتم"احمق!دیوونه!روانی!نفله!" هق هق میکردم.
کاتسوکی خنده ای کرد و گفت"آخ. دخترونه زدی"بعد ادامه داد"منم دلم برات تنگ شده بود" بعد بغلش کرد. همونجوری گریه میکردم. کاتسوکی سرش رو توی موهام فرو کرد و آروم زمزمه کرد"شنیدم چی گفتی نفله... منم دوست دارم... اونم خیلی زیاد..." یه لحظه خشکم زد. کاتسوکی گفت"از همون اول یه چیزی منو سمت تو میکشوند. یه چیزی میگفت تو متفاوتی" سرم رو روی شونه اش گزاشت"خیلی وقته دل کاتسوکی باکوگو رو برا خودت کردی هانا کایدو" از شدت شوک فقط اشک میریختم. اون الان... چی گفت؟...ناخودآگاه لبخندی رو لبم اومد. همونجوری اشک ریختم. ولی اینبار اشک شوق. چون فهمیده بودم. حسی که قبول نداشتم اسمش چیه...
همون حسیه که همه بهش میگن"عشق"...
(موقعیت:تابوت آسمان_توکیو)
بالای سر کاتسوکی نشسته بودم و به سینه اش مشت میزدم. اشک میریختم و سرش داد میزدم. میگفتم"بیدار شد لعنتی!چشماتو باز کن!تو نمیتونی همینجوری بمیری!نمیتونی همینجوری منو تنها بزاری!این اون کاتسوکی ای نیست که من میشناختم!" بچهها دور ما جمع شده بودن. کریشیما ، کامیناری ، مینا ، و سرو گریه میکردن. پزشک ها هم داشتن میدوریا ، اوراراکا و توکویامی رو به بیمارستان منتقل میکردن. منم سعی میکردم کاتسوکی رو برگردوندم. کامینا یه قدم نزدیک شد و گریون گفت"هانا...هیچ امیدی نی..." که پریدم وسط حرفش و جیغ زدم"حتی اگه نباشه من ادامه میدم!" و به مشت زدن ادامه دادم.
میدونستم. میدونستم حق با کامیناری عه. میدونستم و نمیخواستم قبول کنم. دستام درد میکرد. خسته شده بودم و نا امیدی قلبمو پر کرده بود. دست از مشت زدن برداشتم و با گریه گفتم"کاتسوکی... برگرد... خواهش میکنم... من... نمیتونم بدون تو زندگی کنم..."
یائوروزو گفت"هانا... ما... واقعا متاسفیم..." با حرف یائوروزو شکستم. اشکام شدت گرفت و به هق هق افتادم. سرم رو روی سینه کاتسوکی گزاشتم و اشک ریختم. بچه ها دیگه نتونستن جلوی خودشونو بگیرن و شروع کردن به گریه کردن. با هق هق گفتم"متاسفم کاتسوکی... متاسفم که نتونستم نجاتت بدم... نمیر... خواهش میکنم... دوست دارم... خیلی دوست دارم..."
یهو یه صدای ضعیف گفت"قرار نیست قبل از قهرمان شماره یک شدنت بمیرم..." همه خشکمون زد. با شوک برگشتیم سمت صدا. کاتسوکی با پوزخندی نگام میکرد. گفت"سلام نفله..." با چشمای از حدقه دراومده نگاش کردم. یهو کنترلم رو از دست دادم و پریدم بغلش. کاتسوکی اول شوکه شد ولی بعد لبخندی زد. به سینه اش مشت زدم و با داد گفتم"احمق!دیوونه!روانی!نفله!" هق هق میکردم.
کاتسوکی خنده ای کرد و گفت"آخ. دخترونه زدی"بعد ادامه داد"منم دلم برات تنگ شده بود" بعد بغلش کرد. همونجوری گریه میکردم. کاتسوکی سرش رو توی موهام فرو کرد و آروم زمزمه کرد"شنیدم چی گفتی نفله... منم دوست دارم... اونم خیلی زیاد..." یه لحظه خشکم زد. کاتسوکی گفت"از همون اول یه چیزی منو سمت تو میکشوند. یه چیزی میگفت تو متفاوتی" سرم رو روی شونه اش گزاشت"خیلی وقته دل کاتسوکی باکوگو رو برا خودت کردی هانا کایدو" از شدت شوک فقط اشک میریختم. اون الان... چی گفت؟...ناخودآگاه لبخندی رو لبم اومد. همونجوری اشک ریختم. ولی اینبار اشک شوق. چون فهمیده بودم. حسی که قبول نداشتم اسمش چیه...
همون حسیه که همه بهش میگن"عشق"...
- ۱۷۳
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط