Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.20
(روایت از زبان جونگ کوک)
بیست دقیقه بعد جلوی کتابخونه قدیمی بودیم.
خیابون تقریباً خالی بود.
چراغهای اطراف هم نصفهنیمه روشن بودن و کل ساختمون یه حس عجیبی داشت.
ا.ت از وقتی پیاده شده بودیم، حتی یه کلمه هم حرف نزده بود.
نگاهش روی در ورودی بود.
-آمادهای؟
+نه...
یه لبخند خیلی کوتاه زدم.
-منم نیستم. (جمیعا یه صلوات بلند بفرستین)
با هم وارد شدیم.
داخل کتابخونه تاریک بود.
فقط چند چراغ کوچیک روشن مونده بود.
صدای قدمهامون بین قفسهها میپیچید.
یه دفعه گوشی ا.ت لرزید.
پیام جدید:
«ردیف سوم.»
ا.ت گوشی رو به من نشون داد.
رفتم سمت ردیف سوم.
هیچکس نبود.
فقط یه کتاب روی زمین افتاده بود.
برداشتمش.
صفحه اولش باز بود.
یه جمله با خودکار نوشته شده بود:
«بعضی آدمها هیچوقت واقعاً از زندگیمون نمیرن.»
ا.ت آروم گفت:
+این خط تهیونگه...
سرم رو بلند کردم.
-مطمئنی؟
+آره. خطش رو میشناسم.
همون لحظه صدای قدمی از پشت سرمون اومد.
برگشتم.
هیچکس نبود.
صدای خندهی کوتاهی توی سالن پیچید.
ا.ت دستم رو گرفت.
+جونگکوک...
-اینجا بمون.
صدای یه نفر از تاریکی اومد.
؟؟؟: هنوزم همونقدر راحت میترسی، ا.ت؟
ا.ت خشکش زد.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد یه نفر آروم از بین قفسهها بیرون اومد.
اول سایهش دیده شد.
بعد صورتش زیر نور قرار گرفت.
ا.ت نفسش رو حبس کرد.
+تهیونگ...
تهیونگ یه لبخند خیلی آروم زد.
×دلم برات تنگ شده بود.
(× علامت تهیونگه)
نگاهم رو ازش برنداشتم.
-تو همونی هستی که این مدت بهش پیام میدادی؟
تهیونگ نگاهش رو سمت من آورد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
×بالاخره شوهر ا.ت رو از نزدیک دیدم.
ا.ت یه قدم جلو رفت.
+چرا برگشتی؟
لبخندش محو شد.
×چون هنوز یه چیزی بین ما تموم نشده...........
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.20
(روایت از زبان جونگ کوک)
بیست دقیقه بعد جلوی کتابخونه قدیمی بودیم.
خیابون تقریباً خالی بود.
چراغهای اطراف هم نصفهنیمه روشن بودن و کل ساختمون یه حس عجیبی داشت.
ا.ت از وقتی پیاده شده بودیم، حتی یه کلمه هم حرف نزده بود.
نگاهش روی در ورودی بود.
-آمادهای؟
+نه...
یه لبخند خیلی کوتاه زدم.
-منم نیستم. (جمیعا یه صلوات بلند بفرستین)
با هم وارد شدیم.
داخل کتابخونه تاریک بود.
فقط چند چراغ کوچیک روشن مونده بود.
صدای قدمهامون بین قفسهها میپیچید.
یه دفعه گوشی ا.ت لرزید.
پیام جدید:
«ردیف سوم.»
ا.ت گوشی رو به من نشون داد.
رفتم سمت ردیف سوم.
هیچکس نبود.
فقط یه کتاب روی زمین افتاده بود.
برداشتمش.
صفحه اولش باز بود.
یه جمله با خودکار نوشته شده بود:
«بعضی آدمها هیچوقت واقعاً از زندگیمون نمیرن.»
ا.ت آروم گفت:
+این خط تهیونگه...
سرم رو بلند کردم.
-مطمئنی؟
+آره. خطش رو میشناسم.
همون لحظه صدای قدمی از پشت سرمون اومد.
برگشتم.
هیچکس نبود.
صدای خندهی کوتاهی توی سالن پیچید.
ا.ت دستم رو گرفت.
+جونگکوک...
-اینجا بمون.
صدای یه نفر از تاریکی اومد.
؟؟؟: هنوزم همونقدر راحت میترسی، ا.ت؟
ا.ت خشکش زد.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد یه نفر آروم از بین قفسهها بیرون اومد.
اول سایهش دیده شد.
بعد صورتش زیر نور قرار گرفت.
ا.ت نفسش رو حبس کرد.
+تهیونگ...
تهیونگ یه لبخند خیلی آروم زد.
×دلم برات تنگ شده بود.
(× علامت تهیونگه)
نگاهم رو ازش برنداشتم.
-تو همونی هستی که این مدت بهش پیام میدادی؟
تهیونگ نگاهش رو سمت من آورد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
×بالاخره شوهر ا.ت رو از نزدیک دیدم.
ا.ت یه قدم جلو رفت.
+چرا برگشتی؟
لبخندش محو شد.
×چون هنوز یه چیزی بین ما تموم نشده...........
ادامه دارد...........
- ۶۱۶
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط