{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بی حوصله کتاب رو ورق میزدم

بی حوصله کتاب رو ورق میزدم
مثل همیشه حوصله خوندن نداشتم
فکرم درگیر بود نمیدونم چند صفحه ورق زده بودم اما همین که اومدم کتاب رو ببندم چشمم خورد بهش از لای کتاب برش داشتم نگاش کردم آشنا نبود برش گردوندم هیچی پشتش ننوشته بود .
مطمعن بودم مال من نیست اما چرا وسط کتاب من بود ؟؟؟
به کتاب نگاه کردم
چشمام دیگه از این باز تر نمیشد
این که اصلا کتاب من نیست
اولش خندم گرفت اما بعدش ....
نمیخواستمم بهش فک کنم یه چی میشد یادش بیوفتم
به عکس ۳*۴ دختر روبروم نگاه کردم و تو دلم گفتم : آخه این عکس چرا باید لای کتابی باشه که از اون گرفتم
#$Ǹ✿ŴƴGÏrし
دیدگاه ها (۲)

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۲●•_شرلوک هلمز_سرم رو یه کم ت...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

۸۰ لایک و ۱۰۰ کام و ۲۰ نشرpart : 2تصویر عکس سیاه و سفید بود ...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت سوم | کتاب قدیمیا.ت ...

ارامش محال part 2

رمان تهیونگ

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

سلام بلوبری سناریو جدید و درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط