{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

نام رمان :اتاق شماری 7

نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن

[ROO Number seven]

(پارت شازدهم)

___________________________

تهیونگ چند لحظه بهم خیره شده بود

"+چیزه..... بده دیگه

تهیونگ حوله رو آورد نزدیک زود ازش گرفتم میخواستم در ببندم که در بسته نمیشد در رو یکم باز کردم تهیونگ پاهاشو بین در گذاشته بود

" +چیزی شده

"_نه

"+پاتو بردار میخوام در رو ببندم

تهیونگ پاشو برداشت زود در بستم

"+وا چشه این پسره
" +این از حرفش که گفت میخواد با یکی که چند شبه باهاش اشناه هست ازدواج کنه
"+اینم از این کارش که نمیذاشت در حموم ببندم
" +پسره صد درصد دیوونه هست

همین جوری که درحال غر غر کردن بودم حوله رو پوشیدم و از حموم اومد بیرون تهیونگ داشت با تلفن حرف میزد توجه ای نکردم و رفتم روی صندلی روبه روی میز آرایشی نشستم و شروع کردم به سشوار کشیدن موهام
تهیونگ تلفنش تموم شده بود منم داشتم موهامو شونه میکردم که یهو تهیونگ اومد سمتم و شونه رو ازم گرفت و شروع کرد به شونه کردن موهام که یهو سرشو برد داخل موهام و چند بار نفس عمیق کشید موهامو ناز می‌کرد بو می‌کرد
که بالاخره شونه کردن تموم شد از روی صندلی بلد شدم که تهیونگ پاکت لباس رو جلوم گرفت ازش گرفتم

"_بپوش

"+باشه فقط برو بیرون تا بپوشم

"_لازم نیست مشکلی نیست من بدنتو ببینم

از حرفش جا خوردن با تعجب بهش نگاه کردم

" +دلیل نمیشه چون بابام هستی بدنمو ببینی

"_ناتنی

نمیدنم چرا انقدر تهیونگ اصرار داره که مثل دختر و پدر واقعی نشیم

" +خب ناتنی که بدتر حتی از یک خون هم نیستیم

"_اگه تو ازدواج کنی بدنتو به شوهرت نشون نمیدی نشون میدی با اینکه هم خون هم نیستیم

یا حرفش نمیدونم چی شد ولی خندم گرفت

" +وا چی میگی (خنده)

تهیونگ بم بهم نگاه کرد معلوم. بود حرفشو رو جدی گفت

پاکتو محکم گرفتم و. رفتم سمت حموم

"_هی کجا میری

بدون جواب وارد حموم شدم و لباسمو عوض کردم لباس مشکی مجلسی جنس استرچ بود تقریبا هم بلد بود با کفش های استیلتو و کیف مشکی از حموم بیرون اومد تهیونگ روی تخت نشسته بود تا صدای پاشنه کفشمو شنید سرشو آورد بالا

" _خیلی خوشگل شدی

لبخندی زدم

"+ممنون

رفتم و روی صندلی نشسته و. شروع کردم به میکاپ کردن

ولی نگاه‌های سنگین. تهیونگ روی خودم حس میکنم

یک میکاپ سبک کردم و عطری که داخل پاکت بود که بوی توت فرنگی با وانیل میداد رو زدم از روی صندلی بلد شدم

"+تهیونگ من امادم

تهیونگ که از قبل بهم نگاه می‌کرد از روی تخت بلد شد و. اومد سمت نزدیکم شد به لبی میز چسبیده بودم

" _داریم. میریم. بیرون به هیچ وجه از کنارم تکون نمیخوری (بم)
"_با کسی حرف نمیزنی
" _و بابا صدام میزنی

"+باشه

" _خوبه

تهیونگ بوسه ای روی لبام داد و دستمو گرفت و از اتاق خارج شدیم.

---------------------
دیدگاه ها (۲)

رمان تهیونگ

ملکه ها اسلا اول لباس ا/ت داخل پارت شانزده هست اسلا دوم کفش...

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

[چند پارتی]

[{وقتی به بچت حسودی میکنه}]

رمان تهیونگ

چند پارتی

چند پارتی

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط