{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part: 6

Part: 6
The name of the story: Mafia my savior(مافیا نجات دهنده من)

ویو عمارت:
وقتی ماشین تو حیاط عمارت وایساد، پیاده شدم و گفتم:
رومن، ممنونم از زحمتی که امروز کشیدی!
میتونی بری......
بعد بهش نزدیک شدم و آروم زمزمه کردم تا هیونجین حرفم رو نشنوه:
ممنون از اینکه نجاتم دادی!
لبخندی زد و گفت:
وظیفه ست.......
گفتم:
شب خوبی داشته باشی......
گفت:
همچنین!
و بعد رفت.......
رفتم سمته هیونجین که واضح بود از حرفه ما کنجکاو شده و دلش میخواد بدونه چی گفتیم.......
دستش و گرفتم و گفتم:
بریم داخل، باید استراحت کنی چون که فردا سردرد شدیدی میگیری!
تکونی نخورد و بازوش رو گرفتم و کشیدم.......
گفتم:
بیا بریم داخل، هیونجین اذیت نکن منم مثل تو خستمه........
هیچ ری اکشنی نسبت به حرفم نشون نداد و در عوض با نگاهی که آدم دلش میخواد زمین باز بشه و از دید اون نگاه خارج بشه، نگاه میکرد!
صدام رو کمی بردم بالا و گفتم:
لال که نشدی، برای چی حرف نمیزنی بگی چته که تکون نمیخوری!
هیونجین، هوا سرده و منم دارم منجمد میشم........
درک بکن.......
سه ثانیه بهت فرصت میدم تکون بخوری و بری داخل وگرنه خودم میرم.......
در ضمن اینم بدون که به شدت ازت دلخورم!
میشمارم:
یک....د......
قبل از اینکه حرفم رو کامل کنم حرکت کرد و رفت داخل!
بعد از اینکه وارد شدیم در و قفل کرد و گفت:
وایسا!
باهات کار دارم......
رومو‌ کردم سمتش و گفتم:
بفرما......
دارم گوش میدم!
دستش و آورد بالا و اشاره کرد به اتاق و گفت:
اونجا...اونجا حرف می‌زنیم!
هووفی کشیدم و رفتم تو اتاق......
از دوباره درو قفل کرد و باعث شک من شد، گفتم:
دلیل اینکه داری تمامه در هارو قفل میکنی چیه؟!
خوبه کسی تو خونه نیست!
گفت:
کم موقع حرف زدن فرار نمیکردی.......
گفتم:
الانم فرصت فرار دارم، یه قفله که اونو باز میکنم.......
گفت:
نمیرسی، شبیه حلزون که نیستم تا ده ساعت بعد ری اکشن نشون بعدم...جلوت رو میگیرم!
الانم بحث، بحثه قفله در نیست.......
بحث، بحثه اینه که چه موضوعی بین تو و رومن هست که انقدر جدی راجبش حرف میزنین؟!
و اینکه زخم روی سرت چیه؟!
گفتم:
هیونجین، واقعا الان برای توضیح حوصله ندارم بزار فردا کامل برات توضیح میدم.......
دیدگاه ها (۲)

Part: 5The name of the story: Mafia my savior(مافیا نجات دهن...

Part: 4The name of the story: Mafia my savior(مافیا نجات دهن...

مافیایه عشق P:33هیونجین با تکان ریز فلیکس داخل بغلش بیدار شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط