{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 86.

"ویو جئون جونگ کوک"

تق تق

_«بیا تو.»

در باز شد.

دوین با همون قیافه‌ی اخمو وارد اتاق شد.

پرونده رو روی میزم گذاشت.

+«فرمودین؟»

به صندلی روبه‌روم اشاره کردم.

_«بشین.»

+«ایستاده خوبم.»

_«خانوم پارک.»

با بی‌میلی نشست.

دست به سینه شد.

+«بفرمایید.»

چند ثانیه فقط نگاش کردم.

نه به پرونده...

نه به لپ‌تاپ...

فقط به خودش.

بالاخره گفت:

+«چیزی روی صورتمه؟»

_«نه.»

+«پس چرا زل زدین؟»

_«دارم مطمئن می‌شم همون دوین همیشگی روبه‌روم نشسته.»

اخم عمیق‌تری کرد.

+«من همونم.»

_«نه.»

+«یعنی چی نه؟»

_«دوین همیشگی، صبح که میاد شرکت حداقل سه بار باهام کل‌کل می‌کنه.»

_«امروز فقط "آره" و "باشه" گفتی.»

+«خب؟»

_«این یعنی یه چیزی شده.»

چند لحظه سکوت کرد.

بعد شونه‌ای بالا انداخت.

+«چیزی نشده.»

_«مطمئنی؟»

+«آره.»

_«دروغ می‌گی.»

این بار نگاهش مستقیم توی چشم‌هام افتاد.

+«از کجا انقدر مطمئنی؟»

لبخند خیلی کمرنگی زدم.

_«چون این چند ماه...»

_«اخلاقتو یاد گرفتم.»

_«وقتی ناراحتی، با همه دعوا می‌کنی.»

_«وقتی عصبی‌ای، جوابا کوتاه می‌شن.»

_«و وقتی می‌گی "چیزی نشده"...»

_«دقیقاً یعنی یه چیزی شده.»

دوین چند ثانیه ساکت موند.

بعد نگاهش رو ازم دزدید.

+«شاید فقط خوابم میاد.»

بلند شدم.

آروم دور میز اومدم.

کنار صندلیش ایستادم.

نه خیلی نزدیک...

فقط در حدی که صدام آروم‌تر بشه.

_«دوین...»

این بار اسمش رو خیلی نرم صدا زدم.

_«واقعاً فقط خوابته؟»

لب پایینش رو گاز گرفت.

بعد با حرص آرومی گفت:

+«تو چرا انقدر اصرار می‌کنی؟»

_«چون نمی‌تونم ببینم ناراحتی.»

همین جمله...

باعث شد چند ثانیه مات نگام کنه.

+«...چی؟»

_«گفتم...»

_«نمی‌تونم ببینم ناراحتی.»

آروم نفسش رو بیرون داد.

نگاهش دوباره پایین افتاد.

بعد خیلی آهسته گفت:

+«از سفر خوشت اومده؟»

مکث کردم.

+«همون سفر دو روزه...»

+«انقدر خوشحالی که از دیشب فقط به اون فکر می‌کنی؟»

حالا فهمیدم.

ریشه‌ی همه‌ی این بداخلاقی‌ها...

همین بود.

لبخند محوی روی لبم نشست.

_«دوین.»

+«هوم؟»

_«من از دیشب...»

_«بیشتر از سفر...»

_«دارم به این فکر می‌کنم که چرا تو ناراحت شدی.»

صورتش آروم سرخ شد.

فوراً اخم کرد تا پنهونش کنه.

+«من ناراحت نیستم.»

_«بازم دروغ.»

خواستم ادامه بدم که...

تق تق

صدای در اتاق بلند شد.

یونا در رو نیمه‌باز کرد.

_«ببخشید آقای جئون، جلسه با آقای ییلدیریم ده دقیقه دیگه شروع می‌شه.»

آهی کشیدم.

_«متشکرم، یونا.»

در دوباره بسته شد.

نگاهم به دوین برگشت.

_«فعلاً برو.»

_«بعد از جلسه...»

_«ادامه‌ی این حرف رو می‌زنیم.»

دوین از جاش بلند شد.

تا دستش به دستگیره‌ی در رسید...

بدون اینکه برگرده، خیلی آروم گفت:

+«لازم نیست ادامه بدیم...»

+«جوابش رو خودم هم نمی‌دونم...»

و از اتاق بیرون رفت.

من همان‌جا ایستادم...

و برای اولین بار، حس کردم این ماجرا دیگر فقط یک کل‌کل ساده بین دو هم‌خانه نیست.
دیدگاه ها (۳۲)

همخونه اجباری... پارت 85."ویو سوآ"از همون لحظه‌ای که پارک دو...

همخونه اجباری... پارت 84."ویو جئون جونگ کوک"نگاهم بین صفحه‌ی...

همخونه اجباری.. پارت 82."ویو جئون جونگ کوک"هنوز کنار هم روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط