{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part:10

اسم فیک:زخم های رقم خورده.


``خداحافظی``

آخرین چمدون روهم جمع کردم و همشون رو گوشه ای از سالن پذیرایی گذاشتم.

عجیبه هیچ صدایی از هیچ کس نمیاد خونه کاملا غرق سکوت بود.

برای آخرین بار رفتم پیش چوکا وارد اصطبل شدم داشت یونجه میخورد کمی از یونجه رو برداشتم و گذاشتم دهنش خیلی بامزه بود.

یونجه خوردنش تموم شد موهای بلند طلاییشو ناز کردم بوسش کردم.

معلوم نبود دوباره کی میتونم ببینمش و همین موضوع رفتن منو سخت تر میکرد چون اونقدر وابسته ی چوکا بودم که بدون اون حتی نفس کشیدنم یادم میره چه برسه به ترک کردنش.

چوکا من دوباره باید برگردم تو اون خونه با هر دلیلی که بتونم.

قول میدم زودی برگردم تو مراقب خودت باش هنوز کوچولویی من نمیخوام پسر کوچولوم آسیبی ببینه باشه.

آفرین دیگه کم کم باید برم میبینمت .

بادیگارد چمدون هامو گذاشت پشت ماشین
قرار بود الکساندر هم همراهم بیاد الان وقت خداحافظی بود.

مامان بابا زودی برمیگردم مراقب خودتون باشید.

مادررزا:دخترم تو مواظب خودت خیلی خیلی باش اونجا دیگه امن نیست همشون گرگن که منتظرن تا طعمشون از راه برسه اینو بدون هرکاری هم کنی میتونی رو پدرمادرت حساب کنی.

چشم مامان . مامانمو بغل کردم و بعد بابام بابام بوسه ای به سرم زد چشماش مثل موقعی که با تهیونگ میخواستیم بریم خونه خودمون پر از اشک شده بود.

شاید اشک خوشحالی شایدم اشک موفقیت برامن.

پدرزا:دخترم خیلی خیلی دوست داریم هروز هم تصویری باهات حرف میزنیم یادت نره موبایلو نذاری رو سایلنت مثل اون موقع ها.

چشم پدر جان این عادتو ترک کردم دیگه موبایلم رو سایلنت نیست.

مادرزا:تو خیلی از عادتاتو تغییر دادی و ما ازاین قضیه خوشحالیم چون تازه تونستی با دنیای بیرون واقعی آشنا بشی.

و فهمیدم دنیا از اون چیزی که فکرشم میکردم ضده حال تره.

الکساندر:خانم رزا دیگه کم کم باید راه بیوفتیم.


اول نگاهی به خونه و بعد به پدرمادرم کردم خدایا امیدوارم هرچه زودتر این کابوس لعنتی تموم شه تا شبا بتونم راحت بخوابم بتونم راحت نفس بکشم و از بودن با خانوادم لذت ببرم.


خداحافظ مامان خداحافظ بابا حواستون به چوکا هم باشه.

مامان بابا با مهربونی لبخندی زدن و گفتن حتما.

سوار ماشین شدیم اونقدر دور شدیم که مامان بابا رو نمیتونستم ببینم.

این بازی دوباره داشت شروع میشد اما اینبار با قوانین من و این اصلا اتفاق خوبی نبود.

الکساندر.

الکساندر:بله رزا.

هر بهونه ای که میشه رو پیداکن تا بتونم با خانواده کیم ها ملاقات دوباره داشته باشم.

الکساندر:چشم پیدا میکنم.

خوبه.

چندروزی نبودم چون حوصله گذاشتن پارت و نداشتم عزیزان و تابستان دیگه شروع شده تصمیم گرفتم برای فیک هام شرطی نذارم خودتون حمایت کنید و خب کمی صبرکنید این فیک طولانی هست و داستان ها و هیجان های زیادی داره چندپارت دیگه موضوع اصلی شروع میشه 🥰

ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۲)

part:9

یه بار دیگه گذاشتم ایندفعه کامل آره😂😂1 تهیونگ2 رزا3 میرا4 ما...

part:3

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

خب خب سلام میدونم که این چند مدت خیلی کم فعالیت کردم ببخشید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط