part 8
part 8
همینجوری داشتم نگاش میکردم که چشمش به من خورد چند لحظه ایستاد یه خنده کوچیکی روی لبم آمد ، سریع روش برگردوند
ویو آناستازیا
داشتم میرقصیدم که چشمم به همون مردی افتاد که جلوی بار دیدمش توی فکر این بودم که کجا دیدمش
که یهو دیدم داره میخنده سریع رومو برگردوندم
به ماریا گفتم من میرم میشینم
آمدم روی صندلی نشستم ، ماریا هم یکم بعد تر آمد و نشست و یه نوشیدنی با الکل زیاد سفارش داد
گفتم هعی هعی قرار بود فقط خوش بگذرونیم نه اینکه مست کنی
ماریا: خب اینم بخشی از خوش گذرونیه (میخنده) بعدشم همین امشبه دیگه
آناستازیا:باشه
ماریا:بگم واسه تو هم بیاره؟
آناستازیا:نه بهتره یکیمون سر حال باشه که بتونیم تا خونه بریم
ماریا:اوکی من رفتم
آناستازیا:کجا؟
ماریا:میرم پیش نیک
آناستازیا: فقط قرار بود با من خوش بگذرونی نه دوست پسرت
ماریا: اولاً هنوز دوست پسرم نی دوما به نظر من تو هم چون دیگه داری پیر میشی برو یکی رو پیدا کن سوما ...... یادم رفت😁
آناستازیا:هردومون با هم زدیم زیر خنده گفتم باشه برو و در ضمن من هنوز توی دوره بیست سالگیم هستم گلم
ماریا:ولی بازم گلم من بخاطر خودت میگم (با خنده) من رفتم
آناستازیا:سرمو تکون دادم به معنی باشه
ویو مایکی
داشتم با نیک صحبت میکردم که بلند شد
گفتم کجا؟
نیک:پیش دوست دختر ایندم (پوزخند میزنه)
مایکی:خب داداش میگفتی ما نیایم دیگه تو که همش پیش دوست دخترتی
نیک:خب بلاخره یکی باید منو ببره خونه میخنده
مایکی:مگه من راننده شخصییتم
نیک:راننده شخصییم نه ولی رفیقمی درسته؟
مایکی:باشه برو صحبت نکن برو
رفت پیش همون دختره اسمش چی بود .... ماریا
از دور داشتم نگاش میکردم با خودم گفتم خوبه دیگه حداقل دیگه سرو کلش پیش من پیدا نمیشه
به ساعت نگاه کردم ساعت نزدیک ۱۰:۳۰ بود
بلند شدم رفتم سمت نیک
دقیقا در همون لحظه آناستازیا هم آمد پیش ماریا ، فقط چند ثانیه چشممون بهم افتاد و گفت نمیدونستم همچین آدم بد اخلاقی رفیق نیکه
برگشتم گفتم منم نمیدونستم همچین آدم لجباز پرویی رفیق ماریا هست
و نیک رو بلند کردم گفتم پاشو که اگه تا چند دقیقه دیگه اینجا باشم یکی منو میخوره (با خنده)
که برگشت گفت مرتیکه روانی عوضی و راشو کشید رفت
ویو آناستازیا
ماریا رفت منم یکم مشغول گوشی بودم که چشمم به ساعت خورد از ۱۰ گذشته بود رفتم سمت ماریا که بریم که دیدم
به به این مرتیکه هم اینجاست
(بقیش رو خودتون میدونید)
با ماریا به سمت در خروجی رفتم سوار ماشین شدیم و سمت خونه رفتیم
رسیدیم خونه ماریا رو بردم انداختم روی تخت
کنش و کفشش رو در آوردم خودمم افتادم رو تخت و آنقدر خسته بودم که زودیی خوابم برد
صبح از خواب بیدار شدم و یادم آمد که رزومه رو برای نیک بفرستم
فرستادم بلند شدم رفتم دست و صورتم رو شستم و رفتم یه چیزی خوردم آمدم بالا و رفتم حمام
یه ساعت توی حمام بودم
آمدم بیرون که دیدم ماریا بیدار شده
گفتم صبح بخیر
ماریا به لبخند زد و رفت به کاراش برسه
دو ساعت گذشت که دیدم یکی به گوشیم زنگ زد
جواب دادم نیک بود
نیک:الو سلام
آنی:سلام
نیک:ماریا خوبه
آنی:اگه میخواستی حال ماریا رو بپرسی به گوشی خودش زنگ بزن
نیک:نه وایستا
آنی:بله
نیک:شما استخدام شدید و از فردا میتونید بیاید شرکت
آنی: واقعا وایی مرسی خدافظ
نیک:خدافظ
و......
خوشگلا شرمنده نتونستم پارت بذارم یه اتفاقی افتاده بود
فردا دو پارت براتون میذارم ☺️
امیدوارم خوشتون بیاد
همینجوری داشتم نگاش میکردم که چشمش به من خورد چند لحظه ایستاد یه خنده کوچیکی روی لبم آمد ، سریع روش برگردوند
ویو آناستازیا
داشتم میرقصیدم که چشمم به همون مردی افتاد که جلوی بار دیدمش توی فکر این بودم که کجا دیدمش
که یهو دیدم داره میخنده سریع رومو برگردوندم
به ماریا گفتم من میرم میشینم
آمدم روی صندلی نشستم ، ماریا هم یکم بعد تر آمد و نشست و یه نوشیدنی با الکل زیاد سفارش داد
گفتم هعی هعی قرار بود فقط خوش بگذرونیم نه اینکه مست کنی
ماریا: خب اینم بخشی از خوش گذرونیه (میخنده) بعدشم همین امشبه دیگه
آناستازیا:باشه
ماریا:بگم واسه تو هم بیاره؟
آناستازیا:نه بهتره یکیمون سر حال باشه که بتونیم تا خونه بریم
ماریا:اوکی من رفتم
آناستازیا:کجا؟
ماریا:میرم پیش نیک
آناستازیا: فقط قرار بود با من خوش بگذرونی نه دوست پسرت
ماریا: اولاً هنوز دوست پسرم نی دوما به نظر من تو هم چون دیگه داری پیر میشی برو یکی رو پیدا کن سوما ...... یادم رفت😁
آناستازیا:هردومون با هم زدیم زیر خنده گفتم باشه برو و در ضمن من هنوز توی دوره بیست سالگیم هستم گلم
ماریا:ولی بازم گلم من بخاطر خودت میگم (با خنده) من رفتم
آناستازیا:سرمو تکون دادم به معنی باشه
ویو مایکی
داشتم با نیک صحبت میکردم که بلند شد
گفتم کجا؟
نیک:پیش دوست دختر ایندم (پوزخند میزنه)
مایکی:خب داداش میگفتی ما نیایم دیگه تو که همش پیش دوست دخترتی
نیک:خب بلاخره یکی باید منو ببره خونه میخنده
مایکی:مگه من راننده شخصییتم
نیک:راننده شخصییم نه ولی رفیقمی درسته؟
مایکی:باشه برو صحبت نکن برو
رفت پیش همون دختره اسمش چی بود .... ماریا
از دور داشتم نگاش میکردم با خودم گفتم خوبه دیگه حداقل دیگه سرو کلش پیش من پیدا نمیشه
به ساعت نگاه کردم ساعت نزدیک ۱۰:۳۰ بود
بلند شدم رفتم سمت نیک
دقیقا در همون لحظه آناستازیا هم آمد پیش ماریا ، فقط چند ثانیه چشممون بهم افتاد و گفت نمیدونستم همچین آدم بد اخلاقی رفیق نیکه
برگشتم گفتم منم نمیدونستم همچین آدم لجباز پرویی رفیق ماریا هست
و نیک رو بلند کردم گفتم پاشو که اگه تا چند دقیقه دیگه اینجا باشم یکی منو میخوره (با خنده)
که برگشت گفت مرتیکه روانی عوضی و راشو کشید رفت
ویو آناستازیا
ماریا رفت منم یکم مشغول گوشی بودم که چشمم به ساعت خورد از ۱۰ گذشته بود رفتم سمت ماریا که بریم که دیدم
به به این مرتیکه هم اینجاست
(بقیش رو خودتون میدونید)
با ماریا به سمت در خروجی رفتم سوار ماشین شدیم و سمت خونه رفتیم
رسیدیم خونه ماریا رو بردم انداختم روی تخت
کنش و کفشش رو در آوردم خودمم افتادم رو تخت و آنقدر خسته بودم که زودیی خوابم برد
صبح از خواب بیدار شدم و یادم آمد که رزومه رو برای نیک بفرستم
فرستادم بلند شدم رفتم دست و صورتم رو شستم و رفتم یه چیزی خوردم آمدم بالا و رفتم حمام
یه ساعت توی حمام بودم
آمدم بیرون که دیدم ماریا بیدار شده
گفتم صبح بخیر
ماریا به لبخند زد و رفت به کاراش برسه
دو ساعت گذشت که دیدم یکی به گوشیم زنگ زد
جواب دادم نیک بود
نیک:الو سلام
آنی:سلام
نیک:ماریا خوبه
آنی:اگه میخواستی حال ماریا رو بپرسی به گوشی خودش زنگ بزن
نیک:نه وایستا
آنی:بله
نیک:شما استخدام شدید و از فردا میتونید بیاید شرکت
آنی: واقعا وایی مرسی خدافظ
نیک:خدافظ
و......
خوشگلا شرمنده نتونستم پارت بذارم یه اتفاقی افتاده بود
فردا دو پارت براتون میذارم ☺️
امیدوارم خوشتون بیاد
- ۶۱۸
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط