{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⁴¹

⁴¹
یک ماه بعد
ا/ت
ا/ت: جونگکوک
کوک: جان
ا/ت: من تو این برگه لیست مهمان هایی که میخوایم دعوت کنیم رو نوشتم تاریخ هم امروز رفتم با تالار حرف زدم گفتند برای ۲۹ام دارند خوبه؟
جونگکوک با تعجب بهم نگاه کرد و عینکش رو دراورد و گفت
کوک: ۲۹ام این ماه؟
ا/ت: اره
کوک: خیلی زوده
ا/ت: چرا داری مراسم رو عقب میندازی
کوک: نمیبینی درگیر کارهای شرکتم اصلا وفت ندارم بیمارستان هم خیلی کار دارم برای مراسم اصلا هیچ وقتی ندارم
ا/ت: فقط یک ساعته من خودم همه ی کارهاش رو انجام میدم لباس من و لباس توهم خودم اماده میکنم تو فقط روز مراسم بیا
کوک: عزیز من تو یک ماه صبر کردی یک ماه دیگه هم صبر کن
ا/ت:..
چیزی نداشتم بگم اما ناراحت شدم چون خورده بود تو ذوقم و خیلی ناراحت شده بودم اما نشون ندادم و رفتم یونجو رو بغل کردم
ا/ت: خیلی به خودت سخت میگری چرا شرکت رو قبول کردی؟
کوک: درخواست پدرم بوده منم یکی از سهامدارهای شرکت هستم
ا/ت: من بخاطر خودت میگم خیلی اذیت میشی
کوک: نگران نباش
یونجو: بابا
کوک: وایی فدات بشم من دخترم چه قشنگ میگه بابا
یونجو: مامان
ا/ت: جانم
یونجو: 😭
کوک: ا/ت یونجو رو ببر تو اتاق
ا/ت: باشه
رفتم تو اتاق یونجو و بغلش کردم و یکم آروم شد و بعد مامانم بهم زنگ زد
م: سلام
ا/ت: سلام مامان
م: خوبی عزیزم؟
ا/ت: اره مامان خیلی دلم برات تنگ شده
م: عزیزم منم همینطور من میخوام تو و جونگکوک فردا بیاید خونمون بلیت هم گرفتیم
ا/ت: مامان فردا نمیشه
م: چرا عزیزم میخواستم زودتر بهت بگم ولی باید بیای چون تاره از خارج برگشتیم دلم برای نوه ی عزیزم تنگ شده یک سالشه من فقط سه بار دیدمش
ا/ت: باشه مامان با جونگکوک حرف میزنم
م: باشه عزیزم
یونجو رو خوابوندم و رفتم تو اتاق کار جونگکوک
ا/ت: جونگکوک
کوک: بله ببین ا/ت اگر یک بار دیگه درمورد مراسم بگی..
ا/ت: نه نه درمورد مراسم نیست مامانم زنگ زد گفت فردا شما بیاید خونمون
کوک: عهه اومدند سئول؟
ا/ت: نه
کوک: یعنی ما اون همه راه بریم به زادگاهت
ا/ت: من که مجبورت نمیکنم بیای اما دلم خیلی برای مامانم و بابام تنگ شده
کوک: باشه تو و یونجو فردا برید
ا/ت: پس میرم وسایلمون رو جمع کنم
کوک: باشه عزیزم

فردا
با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم
رفتم طبقه پایین دیدم جونگکوک صبحونه اماده کرده
کوک: عزیزم صبح بخیر
ا/ت: صبح بخیر
اومد و بغلم کرد
کوک: دلم برات تنگ میشه کاش میتونستم بیام
ا/ت: منم دلم خیلی برات تنگ میشه ولی بیشتر از این نمیتونم دلتنگ پدر و مادرم باشم
کوک: میفهمم خوش بگذره
ا/ت: ممنون چی درست کردی؟
کوک: بیا تو که باید الان بری برات صبحونه درست کردم تو فرودگاه بخور
ا/ت: ممنون
کوک: خواهش میکنم
یونجو: بابا
کوک: وای هروقت یونجو میگه بابا انگار اخرین باری هست که هم رو میبینیم...

#فیک
دیدگاه ها (۵)

⁴²ا/ت: کاری نکن من نرم کوک: فدات بشم برو خوشبگذره ا/ت: خدافظ...

⁴³کوکبرگشتم به بخش کار خودم و تو دفترم نشستم ده دقیقه بعدتق ...

⁴⁰نور ماه جایگزین نور خورشید شده بود و حیاط آرامشی دلنشین د...

³⁹جشن تولد یونجو در اوج خود بود. یونجو بازیگوشانه مشغول خزید...

عشق مافیا

love in the dark⑨چانگمی: چیزی شده؟ ا/ت: ۲۳ تماس بی پاسخ از ج...

love in the dark②⑧یک هفته بعد (شب) داشتم تلویزیون میدیدم که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط