{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⁴⁰

⁴⁰

نور ماه جایگزین نور خورشید شده بود و حیاط آرامشی دلنشین داشت. کیک تولد تمام شده و اسباب‌بازی‌های یونجو به آرامی جمع شده بودند. ا/ت و جونگکوک روی همان صندلی‌ها نشسته بودند که صبح کنار هم صبحانه خورده بودند. یونجو در اتاقش در خوابی عمیق بود
ا/ت نفس عمیقی کشید و به جونگکوک که کنارش بود، تکیه داد.
ا/ت: وای، امروز یه روز دیوانه کننده بود. اول تولد یونجو، بعد خبرهای ناگهانی جی هون و هایون...

جونگکوک دست ا/ت را گرفت و انگشتانش را به آرامی نوازش کرد.
کوک: بهترین روز تولد یونجو بود. و می‌دونی چرا؟ چون همه کسایی که دوستشون داریم، شاد بودن. حتی اگه خبرها کمی غیرمنتظره بود."

او دست ا/ت را به سمت قلبش برد.
کوک: تو و یونجو، دلیل تمام این شادی‌ها هستید."

جونگکوک کمی جا به جا شد، گونه‌ی ا/ت را به آرامی بوسید
کوک: ا/ت، ما یک سال پیش با هم یک خانواده شدیم. از اون روز تا حالا، هر لحظه کنار تو بودن بهترین حس برای من بوده تو بهترین مادر برای یونجو شدی و به من یاد دادی که عشق چقدر می‌تونه عمیق و پایدار باشه. ما از اون شب خاص که اولین بار... (به آرامی لبخند زد) ...همه‌چیز رو شروع کردیم، تا همین امشب که جشن یک سالگی دخترمون بود، هرگز دست از دوست داشتن هم برنداشتیم."

او به آرامی از جا برخاست و دستش را به سمت جیب شلوارش برد و او به زانو نشست.
کوک: ا/ت، تو همونی هستی که می‌خوام باهاش پیر بشم. همونی که می‌خوام هر روز صبح کنارش از خواب بیدار شم و هر شب با خیال راحتی کنارش بخوابم. تو تمام دنیای منی، و من نمی‌تونم تصور کنم که بدون تو زندگی کنم."
او جعبه کوچکی را باز کرد که در آن حلقه‌ای ساده و درخشان قرار داشت.
کوک: ا/ت، با تمام عشقی که در قلبم هست، از تو می‌خوام که همسر من باشی. با من ازدواج می‌کنی؟

اشک‌های ا/ت سرازیر شد، اما این بار اشک شوقی بود که از اعماق وجودش بود او از شش ماه پیش، از همان اولین تجربه‌ی عمیقشان، می‌دانست که این مرد همسر اوست.

او با صدایی لرزان اما سرشار از اطمینان، لبخند زد.
ا/ت: جونگکوک... بله! صد بار بله!"

جونگکوک با یک حرکت سریع از جا برخاست و ا/ت را در آغوش کشید. او حلقه را در دستان ا/ت گذاشت، بوسه‌ای عمیق بر لبانش نشاند—بوسه‌ای که نه هیجان یک عاشقانه جدید، بلکه آرامش یک پیوند ابدی را نوید می‌داد.

آن‌ها چند لحظه همان‌جا ایستادند، در آغوش یکدیگر، در حالی که نور ماه بر حلقه‌ی روی دست ا/ت می‌درخشید، در سکوت حیاطی که شاهد تمام مراحل عشق آن‌ها بود.

#فیک
#سناریو
دیدگاه ها (۱۰)

⁴¹یک ماه بعد ا/ت ا/ت: جونگکوک کوک: جان ا/ت: من تو این برگه ل...

⁴²ا/ت: کاری نکن من نرم کوک: فدات بشم برو خوشبگذره ا/ت: خدافظ...

³⁹جشن تولد یونجو در اوج خود بود. یونجو بازیگوشانه مشغول خزید...

³⁸ا/ت با صدای آرام بیدار شدم نه با گریه یونجو، بلکه با بوی د...

love in the dark②⑧یک هفته بعد (شب) داشتم تلویزیون میدیدم که ...

Love in the dark①④کوک: ا/تا/ت: اخخ جونگکوک حس میکنم دارم میم...

love in the dark⑨چانگمی: چیزی شده؟ ا/ت: ۲۳ تماس بی پاسخ از ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط