فیکسرنوشت پارت
فیک(سرنوشت )پارت ۶۳
آلیس ویو
دکتر بعدی کلی سؤال اینکه علائمم چیه و بعدی معاینه کوک و داخل اتاق صدا زد..
کوک بعدی اینکه وارد اتاق شد درو بست و اومد کنارم ايستاد..
دکتر بعد از مکثی لب تر کرد و گفت
دکتر: از علائم خانمتون تشخیص داده میشه مدتیه که باردار ان..
هیچوقت فکرشو نمیکردم اینقدر خوشحال میشه..الان باورم نمیشه..او که میگفت باید سقطش کنم الان از خوشحالی بغلم کرده..
برای بار اول خودش بدونِ هیچ اجبار به خاسته خودش بغلم کرده..
بعدی اینکه فهمید چی کرده..ازم دور شد و به سمت دکتر رفت..دکتر و بغل کرد و با کلی تشکر خداحافظی کردیم..
از خونه دکتر بیرون شدیم..چون دکتر شخصی خانواده جئون بود میتونستیم فقط تو خونه ملاقاتش کنیم
جونگ کوک که محکم دستمُ گرفته بود منو دنبال خودش میکشید..
منم با قدمای آهسته دنبالش میرفتم..حتی از این عقب میشد لب خندون شو دید..کاش همیشه همین لبخند و داشت.
چند قدمی به کالسکه مونده بود که ایستاد..به سمتم برگشت و گفت
جونگ کوک: میخای به بقیه خبر بدیم
آلیس: اگه..
جونگ کوک: هیس اگه منظورت خاندان جانگ عه..نگران نباش مگه حرفتُ یادت نیس...مگه من اینجا چیکارم؟؟هوم؟؟
آلیس: اما..
جونگ کوک: با مامان بزرگ حرف میزنم..آخرش یه راه حل میتونیم پیدا کنیم..خودت میدونی تا الان مامان بزرگ چقدر سعی کرد تا اونارو راضی کنه..آخرش یچیزی پیدا میشه که باهاش دهنشون و بست
آلیس: میشه تا جایی بریم
جونگ کوک: کجا.
آلیس: اون تپه گل های رُز نزدیک قصر بابام..
جونگ کوک: تپه گل های رُز..
میدونم تعجب کرد اما فک کنم الان زمانشه تا بهش بگم..با خودش چندبار تکرار کردُ گفت باشه.
دوباره دستمو گرفت..
سوار کالسکه شدیم...به بادیگارد گفت که به قصر نمیریم مارو ببره به تپه گل های رُز..
مدتی میشد کالسکه راه افتاده بود بینمون سکوت حکم فرما بود که من لب تر کردم
آلیس: میخام درمورد چیزی صحبت کنیم..اما ازم ناراحت نشو که چرا الان بهت میگم..
جونگ کوک: چیزی شده؟؟
آلیس: بهت میگم اما زمانیکه اونجا رسیدیم
دوباره سکوت...میدونم با این حرفام ذهنشو درگیر کردم..اما امروز زمانشه هرچه بشه ..من باید بهش بگم..شاید منو بخشید شاید ولم کرد..اما دلیلِ نمیبینم که ولم کن چون من واسه نیامدنم دلیل دارم...مرگ مامانم.
تپه گل های رُز یکی از مکان های محبوب قلمرو بابام بود..جایی که من خیلی دوسش داشتم و همنطور مامانم..
اونجا خاطره های خوبی دارم که یکی از اونا دیدن جونگ کوک ه..
بی قرار بودم واسه اتفاق که قراره بیوفته واسه حرفی که ماه ها تو دلم نگهداشتمش..
مطمئنم اونم از دانستنش بی قراره..
کالسکه دورتر از تپه گوشهی از جاده خاکی ایستاد..
درو واسمون باز کردن..جونگ کوک پیاده شد و دستشو جلوم دراز کرد..دستشو گرفتم با کمک اون پیاده شدم..
جلوتر از اون به سمت اون درخت راه افتادم تنها درختی که یادآوری میکرد از اولین دیدارمون..
کنار درخت ایستادم و به منظره رو بروم خیره شدم..
که جونگ کوکم کنارم ایستاد..نفس عمیق کشیدم باد سردی که باعث لرزوندن بدنمون میشد نشون گر این بود که همه بی قراره...
آلیس:...
غلط املایی بود معذرت 🤍💜
نظرتون 🙂
پارت ۶۴
https://wisgoon.com/pin/65258737/
آلیس ویو
دکتر بعدی کلی سؤال اینکه علائمم چیه و بعدی معاینه کوک و داخل اتاق صدا زد..
کوک بعدی اینکه وارد اتاق شد درو بست و اومد کنارم ايستاد..
دکتر بعد از مکثی لب تر کرد و گفت
دکتر: از علائم خانمتون تشخیص داده میشه مدتیه که باردار ان..
هیچوقت فکرشو نمیکردم اینقدر خوشحال میشه..الان باورم نمیشه..او که میگفت باید سقطش کنم الان از خوشحالی بغلم کرده..
برای بار اول خودش بدونِ هیچ اجبار به خاسته خودش بغلم کرده..
بعدی اینکه فهمید چی کرده..ازم دور شد و به سمت دکتر رفت..دکتر و بغل کرد و با کلی تشکر خداحافظی کردیم..
از خونه دکتر بیرون شدیم..چون دکتر شخصی خانواده جئون بود میتونستیم فقط تو خونه ملاقاتش کنیم
جونگ کوک که محکم دستمُ گرفته بود منو دنبال خودش میکشید..
منم با قدمای آهسته دنبالش میرفتم..حتی از این عقب میشد لب خندون شو دید..کاش همیشه همین لبخند و داشت.
چند قدمی به کالسکه مونده بود که ایستاد..به سمتم برگشت و گفت
جونگ کوک: میخای به بقیه خبر بدیم
آلیس: اگه..
جونگ کوک: هیس اگه منظورت خاندان جانگ عه..نگران نباش مگه حرفتُ یادت نیس...مگه من اینجا چیکارم؟؟هوم؟؟
آلیس: اما..
جونگ کوک: با مامان بزرگ حرف میزنم..آخرش یه راه حل میتونیم پیدا کنیم..خودت میدونی تا الان مامان بزرگ چقدر سعی کرد تا اونارو راضی کنه..آخرش یچیزی پیدا میشه که باهاش دهنشون و بست
آلیس: میشه تا جایی بریم
جونگ کوک: کجا.
آلیس: اون تپه گل های رُز نزدیک قصر بابام..
جونگ کوک: تپه گل های رُز..
میدونم تعجب کرد اما فک کنم الان زمانشه تا بهش بگم..با خودش چندبار تکرار کردُ گفت باشه.
دوباره دستمو گرفت..
سوار کالسکه شدیم...به بادیگارد گفت که به قصر نمیریم مارو ببره به تپه گل های رُز..
مدتی میشد کالسکه راه افتاده بود بینمون سکوت حکم فرما بود که من لب تر کردم
آلیس: میخام درمورد چیزی صحبت کنیم..اما ازم ناراحت نشو که چرا الان بهت میگم..
جونگ کوک: چیزی شده؟؟
آلیس: بهت میگم اما زمانیکه اونجا رسیدیم
دوباره سکوت...میدونم با این حرفام ذهنشو درگیر کردم..اما امروز زمانشه هرچه بشه ..من باید بهش بگم..شاید منو بخشید شاید ولم کرد..اما دلیلِ نمیبینم که ولم کن چون من واسه نیامدنم دلیل دارم...مرگ مامانم.
تپه گل های رُز یکی از مکان های محبوب قلمرو بابام بود..جایی که من خیلی دوسش داشتم و همنطور مامانم..
اونجا خاطره های خوبی دارم که یکی از اونا دیدن جونگ کوک ه..
بی قرار بودم واسه اتفاق که قراره بیوفته واسه حرفی که ماه ها تو دلم نگهداشتمش..
مطمئنم اونم از دانستنش بی قراره..
کالسکه دورتر از تپه گوشهی از جاده خاکی ایستاد..
درو واسمون باز کردن..جونگ کوک پیاده شد و دستشو جلوم دراز کرد..دستشو گرفتم با کمک اون پیاده شدم..
جلوتر از اون به سمت اون درخت راه افتادم تنها درختی که یادآوری میکرد از اولین دیدارمون..
کنار درخت ایستادم و به منظره رو بروم خیره شدم..
که جونگ کوکم کنارم ایستاد..نفس عمیق کشیدم باد سردی که باعث لرزوندن بدنمون میشد نشون گر این بود که همه بی قراره...
آلیس:...
غلط املایی بود معذرت 🤍💜
نظرتون 🙂
پارت ۶۴
https://wisgoon.com/pin/65258737/
- ۳۳.۹k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط