فیکسرنوشت پارت
فیک(سرنوشت )پارت ۶۶
آلیس ویو
برگشته بودیم به قصر..ساعت گذشته بود از نیمه شب..این شبُ هیچوقت یادم نميره..من امروز و امشب تونستم عشقمو بیان کنم...اونم بدون ترسی...
لباسمو با لباس راحتی عوض کردم..گرسنه ام بود اما این موقع شب و ممکن نبود چیزی بخورم چون ممکن بود کسی بیدار بشه..
جونگ کوک گفت میخاد بگه و منم گذاشتم هرچه میخاد بکنه اون بهتر میدونه..
روی تخت دراز کشیدم..۱ هفتهی از سال جدید گذشته بود بهار اومده بود نه تنها بلکه با خودش..طبیعت زیبا..سال جدید..امید و آرزو جدید..و ...آورده بود.
با اینکه جونگ کوک اسرار بر این داشت برم اتاقش..اما واسه امروز واسم کافی بود...به حد کافی روزی خوبی با اتفاقات خوب داشتم..شب و میخاستم تنها باشم.
تا واسه فردا نامعلوم فکری کنم.
چشمامو به امید فردای بهتر از امروز بستم..
.
.
با تقه های که به در واسه بیدار کردنم میخورد چشمامو باز کردم..
با بدن درد و سر گیجه از روی تخت بلند شدم و درحالیکه چشمامو با پشت دستم میمالیدم درو باز کردم..
که سرپرست رو دیدم..سری خم کردم..چون عادتم شده بود..زمانی نمیذاشتم..کسی جلوم سر خم کنه اما الان من خم میکنم با اینکه بارها اینو از سرپرست شنیدم که دوس نداره من واسش تعظيم کنم..اما خب چون جلو مامان بزرگ و بابا سر خم کرده بودم عادتم شده بود و حتی بعضی روزا جلو هلنا و تهیونگم سر خم میکردم..
دستشو روی شونم گذاشت و با صدای آرامبخشش زمزمه کرد..
س،خ: خانم لطفا سرتون و بگیرن بالا..همه منتظرتونه..صبحونه حاظره..
سرمو بلند کردم..با حالت همیشگیم که باهاش داشتم گفتم
آلیس:صبحونه حاظره؟!
س،خ:بله خانم..آقا صبح زود به همه مون گفت صبحونه رو حاظر کنیم بدون اینکه شمارو بیدار کنیم..نمیدونم اما آقا خیلی خوشحال بود..انگار شب خواب قشنگی دیده.
لبخندی زدم و گفتم..
آلیس: باشه..ممنون..تو برو..منم سریع میام..
بعد از رفتن سرپرست..درو بستم..
سریع دوش گرفتم موهامو دور حوله پیچیدم..یه کوچولو به صورتم رسیدم..یکی از لباسامُ با رنگ صورتی با گُل های کوچیک سفید تنم کردم..
حوله رو از دوری موهامو باز کردم..و شونهِ زدم..
و باز گذاشتمش..بعدی مطمئن شدن از اینکه آماده ام..
از اتاق خارج شدم..
با قدم های آهسته و لب خندون به سمت سالن غذا خوری رفتم..
از پله ها پایین شدم که جونگ کوک و جلوتر از خودم دیدم قدمامُ سریع کردم تا بهش برسم..
دستمو روی شونش گذاشتم و آروم گفتم
آلیس:جونگ کوک..
تا صدامو شنيد برگشت سمتم..از دیدنم انگار متعجب شد..نگاهی از سرتا پام انداخت دوباره خیره شد با چشمام..
جونگ کوک:اوه آلیس...صبح بخیر..
سری تکون دادم و منم گفتم
آلیس: صبح بخیر..
واسه لحظهی سکوت کردیم که دوباره جونگ کوک گفت
جونگ کوک: امیدوارم آماده باشی واسه یه روز هیجانی
آلیس:هیجانی ؟؟
جونگ کوک: آره دیگه..قراره به همه بگم
آلیس: میشه موقع خوردن صبحونه نگی
جونگ کوک: چرا؟
آلیس: خب اینجوریه که من از دیروز چیزی نخوردم الانه که از گرسنگی ضعف کنم...اگه موقع خوردن صبحونه بگی..ممکنه اتفاقی بیوفته و من نتونم صبحونه بخورم..
جونگ کوک:..به فکر خوردنی؟؟
آلیس: خب نه تنها به فکر خوردن باشم..الان اینجا یه کوچولو هم به غذا خوب نیاز داره پس من باید خوب غذا بخورم..
خندید و دستمو گرفت..
جونگ کوک: باشه..پس بعدی صبحونه حرف می زنیم..
غلط املایی بود معذرت 🤍💜
آلیس ویو
برگشته بودیم به قصر..ساعت گذشته بود از نیمه شب..این شبُ هیچوقت یادم نميره..من امروز و امشب تونستم عشقمو بیان کنم...اونم بدون ترسی...
لباسمو با لباس راحتی عوض کردم..گرسنه ام بود اما این موقع شب و ممکن نبود چیزی بخورم چون ممکن بود کسی بیدار بشه..
جونگ کوک گفت میخاد بگه و منم گذاشتم هرچه میخاد بکنه اون بهتر میدونه..
روی تخت دراز کشیدم..۱ هفتهی از سال جدید گذشته بود بهار اومده بود نه تنها بلکه با خودش..طبیعت زیبا..سال جدید..امید و آرزو جدید..و ...آورده بود.
با اینکه جونگ کوک اسرار بر این داشت برم اتاقش..اما واسه امروز واسم کافی بود...به حد کافی روزی خوبی با اتفاقات خوب داشتم..شب و میخاستم تنها باشم.
تا واسه فردا نامعلوم فکری کنم.
چشمامو به امید فردای بهتر از امروز بستم..
.
.
با تقه های که به در واسه بیدار کردنم میخورد چشمامو باز کردم..
با بدن درد و سر گیجه از روی تخت بلند شدم و درحالیکه چشمامو با پشت دستم میمالیدم درو باز کردم..
که سرپرست رو دیدم..سری خم کردم..چون عادتم شده بود..زمانی نمیذاشتم..کسی جلوم سر خم کنه اما الان من خم میکنم با اینکه بارها اینو از سرپرست شنیدم که دوس نداره من واسش تعظيم کنم..اما خب چون جلو مامان بزرگ و بابا سر خم کرده بودم عادتم شده بود و حتی بعضی روزا جلو هلنا و تهیونگم سر خم میکردم..
دستشو روی شونم گذاشت و با صدای آرامبخشش زمزمه کرد..
س،خ: خانم لطفا سرتون و بگیرن بالا..همه منتظرتونه..صبحونه حاظره..
سرمو بلند کردم..با حالت همیشگیم که باهاش داشتم گفتم
آلیس:صبحونه حاظره؟!
س،خ:بله خانم..آقا صبح زود به همه مون گفت صبحونه رو حاظر کنیم بدون اینکه شمارو بیدار کنیم..نمیدونم اما آقا خیلی خوشحال بود..انگار شب خواب قشنگی دیده.
لبخندی زدم و گفتم..
آلیس: باشه..ممنون..تو برو..منم سریع میام..
بعد از رفتن سرپرست..درو بستم..
سریع دوش گرفتم موهامو دور حوله پیچیدم..یه کوچولو به صورتم رسیدم..یکی از لباسامُ با رنگ صورتی با گُل های کوچیک سفید تنم کردم..
حوله رو از دوری موهامو باز کردم..و شونهِ زدم..
و باز گذاشتمش..بعدی مطمئن شدن از اینکه آماده ام..
از اتاق خارج شدم..
با قدم های آهسته و لب خندون به سمت سالن غذا خوری رفتم..
از پله ها پایین شدم که جونگ کوک و جلوتر از خودم دیدم قدمامُ سریع کردم تا بهش برسم..
دستمو روی شونش گذاشتم و آروم گفتم
آلیس:جونگ کوک..
تا صدامو شنيد برگشت سمتم..از دیدنم انگار متعجب شد..نگاهی از سرتا پام انداخت دوباره خیره شد با چشمام..
جونگ کوک:اوه آلیس...صبح بخیر..
سری تکون دادم و منم گفتم
آلیس: صبح بخیر..
واسه لحظهی سکوت کردیم که دوباره جونگ کوک گفت
جونگ کوک: امیدوارم آماده باشی واسه یه روز هیجانی
آلیس:هیجانی ؟؟
جونگ کوک: آره دیگه..قراره به همه بگم
آلیس: میشه موقع خوردن صبحونه نگی
جونگ کوک: چرا؟
آلیس: خب اینجوریه که من از دیروز چیزی نخوردم الانه که از گرسنگی ضعف کنم...اگه موقع خوردن صبحونه بگی..ممکنه اتفاقی بیوفته و من نتونم صبحونه بخورم..
جونگ کوک:..به فکر خوردنی؟؟
آلیس: خب نه تنها به فکر خوردن باشم..الان اینجا یه کوچولو هم به غذا خوب نیاز داره پس من باید خوب غذا بخورم..
خندید و دستمو گرفت..
جونگ کوک: باشه..پس بعدی صبحونه حرف می زنیم..
غلط املایی بود معذرت 🤍💜
- ۲۶.۴k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط