{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

لته عشق ♡

Pt 7

از زبان نامجون

چشمام هنوز به جین بود…
سرش روی میز بود، دستاش بسته، اما انگار چیزی توی اون اتاق داشت منو خفه می‌کرد.

نمی‌دونم چرا…
باید راحت می‌بودم.
من موفق شده بودم.

ولی نبودم.

_+ کار درستی کردم…

این همون هدف بود…_


اما حتی صدای خودمم برام باورپذیر نبود.

در باز شد، ماریلا اومد داخل.

~ قربان… انتقال زندانی تا یک ساعت دیگه انجام میشه.

سرمو تکون دادم.

باشه…


اما نگاهم هنوز روی جین قفل بود.


---

از زبان جین

سرم درد می‌کرد…
ولی چیزی که بیشتر درد داشت، توی سینه‌م بود.

صدای قدم‌هاش رو می‌شنیدم.
حتی بدون اینکه نگاه کنم می‌فهمیدم اونجاست.

نامجون…

با صدای آروم ولی زخمی گفتم:

فکر کردی تموم شد؟


سرشو بالا آورد.

نگاه‌مون قفل شد.

تو منو فروختی… چون اعتماد کردی به نقش من.


لبخند تلخی زدم.

یا شاید تو خیلی خوب نقش بازی کردی…


سکوت افتاد.

ولی این سکوت عادی نبود…
سنگین بود.


---

راوی

در همون لحظه، یکی از نگهبان‌ها وارد اتاق فرمان شد.

@ قربان… یه پیام اضطراری از بیرون داریم…

رئیس پلیس اخم کرد.

= چی شده؟

@ یه گروه ناشناس به سیستم حمله کرده… همه دوربین‌های پاسگاه دارن یکی‌یکی قطع میشن!

نامجون سریع سرشو بلند کرد.

چی؟!


چند ثانیه بعد…

چراغ‌ها چشمک زدند.

صدای آژیر کوتاه پخش شد.

و بعد…

سیستم‌ها کامل خاموش شد.


---

از زبان نامجون

یخ زدم.

این اتفاق طبیعی نبود.

نگاهم سریع رفت سمت اتاق بازجویی…

جین سرش رو بالا آورده بود و فقط نگاهم می‌کرد.

نه ترس داشت…
نه تعجب…

فقط یه چیز داشت:

اطمینان

آروم لب زد:

فکر کردی فقط تو بلدی بازی کنی، نامجون؟



---

و ناگهان…

آژیر خطر واقعی فعال شد.


---

ادامه دارد…


---
#زن_بنگتن
دیدگاه ها (۰)

---لته عشق ♡Pt 8آژیرها بلندتر شدن…نور قرمز کل پاسگاه رو پر ک...

---لته عشق ♡Pt 9از زبان نامجونهنوز شوک داشتم…پاسگاه کاملاً ب...

دوستان عزیز لته عشق رو تو چنله بله گذاشتم فردا صبح می‌زارم ت...

💜 ما سه‌تاییقسمت چهارم و پایانیچند ماه از پیدا شدن نامه گذشت...

لته عشق ♡Pt 12از زبان نامجونصدای آژیر توی سرم می‌پیچید…اما ا...

لته عشق ♡Pt 13از زبان نامجونشلیک که کردم…سکوت چند ثانیه‌ای ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط