{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p5

بدون رد و بدل شدن هیچ حرفی به داخل ساختمان وارد شدند ساختمان از داخل بسیار بزرگتر از چیزی بود که دیده بودند خانم ویزلی به او هشدار داد کنارش بماند
با رسیدن به مجسمه ای پرنده شکل مادرش ایستاد با گفتن رمز ورود مجسمه کنار رفت و پله هایی به سمت دفتر دامبلدور باز شد خانم ویزلی دختر را به سمت پله ها راهنمایی کرد با از حرکت ایستادن پله ها به در دفتر دامبلدور برخورد کردند در باز شد و وارد شدند دختر از دیدن منظره رو به رو هیجان زده شده بود و استرسش بیش از حد بالا رفته بود این مکان واقعا جادویی بود پرفسور دامبلدور به سمتشون اومد خوش اومدید خانم ویزلی انتظار اومدنتون رو داشتم به هاگوارتز خوش آمدید دختر با نگاه کردن به پیرمرد رو به رویش که ریش سفید بلندی داشت کمی آرام شد او باید دامبلدور می‌بود همان مدیر هاگوارتز خانم ویزلی شروع به حرف زدن کرد :پرفسور دختر من دیروز صبح نامه ای دریافت کرد که به ظاهر دعوتنامه هاگوارتز بوده و این قطعا به اشتباه هست چون دختر من هیچ قدرت جادویی نداره پرفسور دامبلدور در جواب لبخند گرمی زد و گفت : خانم ویزلی جادو ممکنه خودش رو نشون نده ولی جایی در اعماق وجود دخترتون پنهانه مثل هر جادوگر دیگه ای و این نامه مستقیما و بدون هیچ اشتباهی برای دخترتون فرستاده شده
دختر با شنیدن پاسخ دامبلدور لحظه در شوک فرو رفت یعنی چی که جادو در اعماق وجود او پنهان بود او یک ماگل بود که در دنیای جادو بزرگ شده بود سعی کرد همه این حرف ها رو در ذهنش خفه کند و با پاسخی مودب به پرفسور جواب دهد: پرفسور من شانزده سالمه و همینطور مثل دیگر جادوگران هیچ نشانه ای از جادو ندارم من فقط یه آدم معلمولیم که در دنیای جادو بزرگ شده
پرفسور با لبخندی بزرگ به او گفت : ما بهت کمک میکنیم خانم ویزلی تا بتونی با کنترل کردن قدرت هات از اون ها به خوبی استفاده کنید
دختر با تعجب به مادرش نگاه کرد که با دیدن حالت صورت خانم ویزلی فهمید احتمالا او نیز تعجب کرده خانم ویزلی گفت : پس مراسم گروهبندی چی میشه پرفسور ما دیر رسیدیم و طبق برآورد من الان ساعت خاموشیه همچین دختر من نه کتابی داره نه چوب دستی و وسایل
پرفسور با اشاره به ققنوسی که گوشه ای از میزش بود و دختر تا کنون متوجه آن نشده بود او را به سمت کلاه فرستاد و با برگشتن ققنوس کلاه نیز روی میز پرفسور بود دختر با تعجب به ققنوس نگاه میکرد تا به حال فقط نقاشی آن را در کتاب ها دیده بود پرفسور دامبلدور با اشاره به صندلی گوشه اتاق به والریا گفت بنشیند و کلاه گروهبندی را بر سر دختر گذاشت دختر راجب گروهبندی از زبان خواهرش شنیده بود اگر اشتباه نمی‌کرد کلاه تایین میکرد که او در یکی از چهار گروه اسلایترین هافلپاف گریفیندور و ریونکلاو قرار بگیرد کلاه با قرار گرفتن بر سر دختر زبان باز کرد و همین برای شوکه کردن دختر کافی بود تا به حال چنین چیزی را ندیده بود کلاه با حرف زدن رشته افکار دختر را از هم جدا کرد و گفت : خب خب خب بزار ببینم اینجا چی میبینم عجیبه تا حالا به چنین چیزی برنخورده بودم قدرت هایی که داری از قدرت های تمام دانش آموزانی که تا به حال اینجا بودن متمایزه نمیدونم باید چیکار کنم جادوی سیاه با جادوی سفید در هم آمیخته و باعث میشه گروهبندی سخت باشه جادویی متلاتم که گاهی به شرارت و گاهی به پاکی تبدیل میشه دختر از حرف های کلاه عصبی شده بود یعنی چی که اون شرور بود اون حتی راجب قدرت هاش چیز خاصی نمیدونست کلاه با لحظه ای فکر کردن بیشتر گفت فکر کنم اسلایترین برات خوب باشه و با داد گفت اسلایترین دختر با بالا گرفتن سرش به پرفسور دامبلدور و مادرش نگاه میکرد هردو با نگاهی عجیب به دختر نگاه میکردند دختر از مادرش پرسید: مامان این الان چه معنی داره .
خانم ویزلی گفت :تو در گروهی قرار گرفتی که سال هاست فقط اصیل زاده ها در اون رشد کردن برخی از اونها .خانم ویزلی سریع ادامه حرفش رو خورد و دختر هم سعی کرد دیگر سوال نپرسد پرفسور دامبلدور که سعی داشت دختر را آروم کند گفت دخترم همراه پرفسور اسنیپ به خوابگاه برو کتاب هات رو فردا تحویل میگیری و همچنین چوب دستی دختر با تعجب به مردی که ظاهری سرد داشت نگاه کرد به گفته خواهر و برادرانش او سختگیر ترین پرفسور آنجا بود دختر با ترس به او نزدیک شد و همراه با او به سمت در خروجی رفت .....

امیدوارم خوشتون اومده باشه 🌟
دیدگاه ها (۰)

جادوی سیاه

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وسوم 𓆪 🖤🥀اسما چند ثانیه فقط به مادرش خ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕صبح روز بعدمانیا زودتر از همیشه بیدار شد...

رمان: فقط یک قدم تا توپارت ۲:تئودور به لاس زدن با ا.ت ادامه ...

عشق پنهان در جادویی تاریک پارت ۲پرتش کردم سمت هیولا و رفتم س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط