#موکل_خطرناک_من

#موکل_خطرناک_من
#رمان_درخواستی پارت10

ویو ات

وارد فروشگاه بزرگ شدم. یه چرخ‌دستی برداشتم و مستقیم رفتم سمت قفسه‌ها. اول از همه چند تا باکس رامن، ماسک ورقی برای روتین پوستم و خوراکی‌های مورد علاقه‌ام رو برداشتم.

داشتم بین قفسه‌ها می‌چرخیدم و دنبال نوشیدنی محبوبم می‌گشتم که محکم چرخ‌دستی‌ام خورد به چرخ‌دستی یکی دیگه!

ات: «وای ببخشید! حواسم نبود…»

سرم رو آوردم بالا و چشام گرد شد. خدای من! دوباره این پسره؟!

جونگ‌کوک با یه پوزخند شیطنت‌آمیز رو لبش و یه جعبه رامن توی دستش، بهم زل زده بود.

کوک: «مثل اینکه امروز کلاً سرنوشت نوشته ما مدام بخوریم به هم، خانم وکیل!»

ات: «انگار شما دست از سر من برنمی‌دارید آقای جئون! نکنه دارین تعقیبم می‌کنین؟»

کوک خندید و چرخ‌دستی‌ش رو هم‌مسیر من کرد: «من و تعقیب؟ من وقت برای این کارا ندارم! فقط یخچال منم مثل یخچال شما داد می‌زد خالیه.»

نگاهم افتاد به چرخ‌دستی‌ش… کلاً توش رامن، گوشت و نوشیدنی انرژی‌زا بود.

ات: «همه‌اش رامن و نوشیدنی انرژی‌زا؟ یکم غذای سالم‌تر بردارین، بدنتون داغون میشه!»

کوک ابرویی بالا انداخت، قدمی بهم نزدیک‌تر شد و با لحن خاصی گفت: «اوووه… می‌بینم که خانم وکیل نگران سلامتی منم هستن!»

از لحن و فاصله‌مون لپام یکم گرم شد، اما خودمو باخت ندادم: «خیر! فقط به عنوان یه شهروند توصیه پزشکی کردم.»

همون‌طور که داشتم حرف می‌زدم، نگاهم افتاد به قفسه بالایی. آخرین شیشه از اون آبمیوه ارگانیکی که خیلی دوست داشتم اونجا بود. رو پنجه پام بلند شدم و دستم رو دراز کردم، ولی قدشم نمیرسید و دستم بهش نمی‌رسید.

داشت حرصم درمی‌اومد که یهو جونگ‌کوک از پشت سر بهم نزدیک شد. گرمای تنش رو کاملاً حس کردم و برای یه لحظه نفسم حبس شد. دست دراز و مردونه‌اش از بالای سرم رد شد و خیلی راحت شیشه آبمیوه رو برداشت و گذاشت داخل چرخ‌دستی من.

آروم خم شد کنار گوشم و با صدای بمش گفت: «لازم نیست انقدر خودتو بکشی… فقط کافی بود بگی برات بردارم، خانم وکیلِ قدکوتاه!»

سرعتی برگشتم سمتش، صورتمون فقط چند سانتی‌متر با هم فاصله داشت. با دستپاچگی گفتم: «مـ…ممنون! ولی من قدکوتاه نیستم، قفسه زیادی بلنده!»

کوک خواست چیزی بگه و بیشتر سر به سرم بذاره که یهو صدای زنگ گوشیش بلند شد.


امیدوارم خوشتون اومده باشه 💖
دیدگاه ها (۱)

فقط یک دوست معمولی پارت 6کاغذ رو برداشتم و پشتش نوشتم:«منشی‌...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁶ویو: ویکتورچند لحظه ساکت شدم.بعد...

مهمونی خطرناک پارت=8ادامه ویو جونگ کوک:نگاه ریزی بهم انداخت ...

پارت دوازدهم من رفتم کنار ات دراز کشیده و به صورت زیبا اون ن...

شب تولدم پارت 15ات: هی چیکار میکنی جونگ کوک: خیلی خوشگلی پرن...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 12ویو نامجون:ات روبه‌روم نشسته بود و...

مهمونی خطرناکپارت=22به سمت سالن غذا خوری رفتیم و پشت میز نشس...

رمان :( تا وقتی که عاشقت شدم )

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.43(روایت از زبان ا.ت)بع...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط