نیمههای گمشده 🫂🩵
نیمههای گمشده 🫂🩵
پارت ۳۲
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[راهروی عمارت پروانه...🌸]
{مویچیرو و یویچیرو باهم به سمت سالن جلسهی هاشیراها راه میرفتن.🍃}
یویچیرو:*نگاهی به برادرش انداخت.* ...هیجان داری؟
مویچیرو:*آروم جواب داد.* ...یه کم.
یویچیرو:*لبخند زد.* طبیعیه.
{همون لحظه...}
تانجیرو:*از انتهای راهرو به سمتشون اومد.* 🙂
تانجیرو:*با خوشحالی.* مویچیرو-سان! یویچیرو-سان!
مویچیرو:*لبخند کوچیکی زد.* سلام.
یویچیرو:*آروم سرش رو تکون داد.* سلام.
تانجیرو:*با لبخند گفت.* خوشحالم که دوباره شما دوتا رو کنار هم میبینم.
یویچیرو:*نگاهی به مویچیرو کرد.* ...منم.
[داخل آشپزخونه...🍲]
اینوسکه:*کاسهی خالیشو آورد کنار سینک.* 🗿
آئویی:*متعجب نگاهش کرد.* ظرفتو... آوردی؟
اینوسکه:*کاملاً عادی.* آره.
آئویی:*لبخند خیلی آرومی زد.* ممنون.
اینوسکه:*با افتخار.* 🗿✨
زنیتسو:*از در آشپزخونه سرک کشید.*نهههههههه! ظرفشم خودش آورد؟!🗿💥
تانجیرو:*خندهش گرفت.* 😂
اینوسکه:*با تعجب.* خو، باید میاوردم دیگه.🗿
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
[دوباره راهروی عمارت...🌿]
{کلاغ قاصد دوباره بالای سرشون پرواز کرد.🐦}
کلاغ:قار! همهی هاشیراها تا دقایقی دیگر در سالن جلسه حاضر شوند! قار!
مویچیرو:*آروم گفت.* ...بریم.
یویچیرو:*کنار برادرش راه افتاد.* ...این بار، کنار هم.
مویچیرو:*با لبخند خیلی کمرنگی.* ...آره.
{هر دو شونهبهشونه به سمت سالن جلسه حرکت کردن و نور غروب از پنجرههای عمارت روی مسیرشون افتاده بود.🩵🌇}
ادامه دارد...🩵🎀
نویسنده ✍️: خووووووووو🥹🩵 این بار اینوسکه حتی ظرفشم خودش برد کنار سینکککککک🤣🍲✨ آئویی هم رسماً داشت بهش افتخار میکرددددد🥹💖 از اون طرف مویچیرو و یویچیرو هم برای اولین بار بعد از مدتها کنار هم به جلسهی هاشیراها رفتنننن😭🫂🩵 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت ۳۲
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[راهروی عمارت پروانه...🌸]
{مویچیرو و یویچیرو باهم به سمت سالن جلسهی هاشیراها راه میرفتن.🍃}
یویچیرو:*نگاهی به برادرش انداخت.* ...هیجان داری؟
مویچیرو:*آروم جواب داد.* ...یه کم.
یویچیرو:*لبخند زد.* طبیعیه.
{همون لحظه...}
تانجیرو:*از انتهای راهرو به سمتشون اومد.* 🙂
تانجیرو:*با خوشحالی.* مویچیرو-سان! یویچیرو-سان!
مویچیرو:*لبخند کوچیکی زد.* سلام.
یویچیرو:*آروم سرش رو تکون داد.* سلام.
تانجیرو:*با لبخند گفت.* خوشحالم که دوباره شما دوتا رو کنار هم میبینم.
یویچیرو:*نگاهی به مویچیرو کرد.* ...منم.
[داخل آشپزخونه...🍲]
اینوسکه:*کاسهی خالیشو آورد کنار سینک.* 🗿
آئویی:*متعجب نگاهش کرد.* ظرفتو... آوردی؟
اینوسکه:*کاملاً عادی.* آره.
آئویی:*لبخند خیلی آرومی زد.* ممنون.
اینوسکه:*با افتخار.* 🗿✨
زنیتسو:*از در آشپزخونه سرک کشید.*نهههههههه! ظرفشم خودش آورد؟!🗿💥
تانجیرو:*خندهش گرفت.* 😂
اینوسکه:*با تعجب.* خو، باید میاوردم دیگه.🗿
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
[دوباره راهروی عمارت...🌿]
{کلاغ قاصد دوباره بالای سرشون پرواز کرد.🐦}
کلاغ:قار! همهی هاشیراها تا دقایقی دیگر در سالن جلسه حاضر شوند! قار!
مویچیرو:*آروم گفت.* ...بریم.
یویچیرو:*کنار برادرش راه افتاد.* ...این بار، کنار هم.
مویچیرو:*با لبخند خیلی کمرنگی.* ...آره.
{هر دو شونهبهشونه به سمت سالن جلسه حرکت کردن و نور غروب از پنجرههای عمارت روی مسیرشون افتاده بود.🩵🌇}
ادامه دارد...🩵🎀
نویسنده ✍️: خووووووووو🥹🩵 این بار اینوسکه حتی ظرفشم خودش برد کنار سینکککککک🤣🍲✨ آئویی هم رسماً داشت بهش افتخار میکرددددد🥹💖 از اون طرف مویچیرو و یویچیرو هم برای اولین بار بعد از مدتها کنار هم به جلسهی هاشیراها رفتنننن😭🫂🩵 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۳۲۴
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط