compensation of his death
compensation of his death 21
ارون: چرا وایسادی؟؟
سلینا نگاهی دقیق تر به دست ارون انداخت و گفت.
سلینا: انگشتا و کلا دستت رو احساس میکنی؟؟
ارون همانطور که لیوان وودکا را با لبش نزدیک میکرد گفت.
ارون: آره.
سپس سلینا روی مبل، کنار ارون نشست و همانطور که سعی داشت نگاهش را از بدن ارون منحرف کند، کارش را شروع کرد.
*۲۰ دقیقه بعد*
کار سلینا تموم شده بود، داشت بخیه ی آخر را میزد که ارون پرسید.
ارون: چرا اون سوال رو ازم پرسیدی؟
سلینا همانطور که مشغول بود گفت.
سلینا: میخواستم ببینم به عصب اصلی دستت خورده یا نه.
و بعد از زدن بخیه ی آخر بلند شد و شروع کرد به جمع کردن وسایلش. در تمام مدت ارون حتی کوچکترین توجهی به او نمیکرد، زیرا تمام فکرش درگیر مراسمی بود تا تا ۱ ساعت دیگه شروع میشد. با بسته شدن در متوجه شد که سلینا از اتاق بیرون رفته است، آهی کشید، سرش را به پشته ی مبل تکیه داد و چشمانش را بست که ناگهان در با شتاب باز شد و صدای اریک در اتاق و گوش هایش پیچید.
اریک: خوبی؟؟
ارون جوابی نداد که باز هم به نشانه ی "آره" بود. اریک ادامه داد.
اریک: داخل جلسه...فرانک گفت که...
ارون نگذاشت حرف اریک تمام شود، زیرا خودش ادامه اش را میدانست. پس گفت.
ارون: میدونم، باید برم دنبال اون دختر احمقش.
اریک کتش را درآورد، آستین هایش را بالا زد و روی مبل کناز ارون نشست و سپس آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشت و سرش را در میان دست هایش.
اریک: تیر خوردگیت...
ارون: میدونم کار کیه.
اریک سرش را از میان دستانش بیرون آورد، به ارون نگاه کرد و گفت.
اریک: اینو که منم میدونم، خواستم بپرسم بهتره یا نه.
ارون نگاهی به اریک انداخت و همانطور که لیوان را نزدیک لبش میکرو گفت.
ارون: اره، بهتره.
و سپس تمام محتویات داخل لیوان را خورد. لیوان را روز نیز روبهرویش گذاشت و از روی مبل بلند شد و به سمت در اتاق نشیمن حرکت کرد که اریک پرسید.
اریک: کجا میری؟
ارون بدون اینکه ثانیه ای بایستد گفت.
ارون: میرم لباسم رو عوض کنم.
ارون حالا دیگر فقط یک پایش داخل اتاق بود که اریک فبل از رفتنش سوال آخرش را پرسید.
اریک: اون دختره کی بود؟؟
ارون با این که شنید تصمیم گرفت جوابی ندهد، از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست. سپس به سمت اتاق لباس هایش که در انتهای راهرو بود رفت و بعد از پوشیدن یک کت و شلوار و پیراهن مشکی به همراه کفش LV مشکی، کلید BMW (ارون من رو به همسری خودت بپذیر🛐😍💔) رو برداشت و به سمت خونه ی دونالد حرکت کرد.
*۲۰ دقیقه بعد*
فاصله ی پنت هاوس او تا عمارت مجلل فرانک ۴۰ دقیقه بود، اما او راه را ۲۰ دقیقه ای طی کرده بود. با سرعت زیادی وارد حیاط عمارت شد و پس از دور زدن حوض تقریبا بزرگ حیاط روبهروی پله ها که دم در عمارت تمام شد ایستاد.
از ماشینش پیاده شد، به سما در رفت و زنگ درب را فشار داد که بعد از حدود چند ثانیه در توسط خدمتکاری باز شد. خدمتکار با دیدن ارون لحظه ای شکه شد اما در کسری از ثانیه سرش را پایین انداخت و در را به طور کانل باز کرد تا ارون بتواند وارد شود. بعد از وارد شدن ارون در را بست و سریع به سمت طبقهی بالا حرکت کرد، جایی که تینا و شایدم فرانک بودند. که با صدایی که از پشتش آمد فهمید که اشتباه میکرده است.
فرانک: اوه ریچی، فکر کردن نمیای.
ارون به سمت صدا برگشت و گفت.
ارون: اگر دست خودم بود نمیومدم.
فرانک همانطور که به سمت مبل های پشت ارون حرکت میکرد با پوزخندی از ارون گذشت و گفت.
فرانک: خوشحالم که به فکر خودش و ARO هستی.
و با صدای پایین رفتن فنر، ارون متوجه شد که فرانک روس پبل نشسته است. آهی کشید، دستی در موهایش کشید و سپس آنها را در جیب شلوارش فرو کرد. حدود ۲ دقیقه بعد صدای کفش های پاشنه بلند او را متوجه آن کرد که تینا دارد به سمت طبقه ی پایین میآید، برگشت و همزمان با برگشتن اون فرانک از روی مبل بلند شد و قامت تینا که از پله ها به سمت پایین میآمد معلوم شد. پله ها پشت مبل ها بودند پس برای اینکه به بغل پدرش برود مجبور شد مبل هارا دور بزند. بعد از اینکه پدرش را بغل کرد با خنده به ارون نگاهی نداخت و با لحنی بچه گانه و صد البته چندش گفت.
تینا: منتظرت بودم بابایی.
بابایی؟؟ کلمه ی 'بابایی' در ذهن ارون تکرار میشد که باعث شد پوزخندی عصبی روی صورتش شکل بگیرد. سپس با نگاهی تحقیر آمیز به سر تا پای تینا نگاهی کرد، لباسش مناسب نبود، اصلا مناسب نبود زیرا لباسش حتی به درد بار هم نمیخورد، چه برسه به مهمونی که داخل اون پای آبرو ی ریچی ها و بخصوص ارون وسطه.
________________________
خدایا تینا رو سوسک کن🙏😍💔
پارت اول👍
ارون: چرا وایسادی؟؟
سلینا نگاهی دقیق تر به دست ارون انداخت و گفت.
سلینا: انگشتا و کلا دستت رو احساس میکنی؟؟
ارون همانطور که لیوان وودکا را با لبش نزدیک میکرد گفت.
ارون: آره.
سپس سلینا روی مبل، کنار ارون نشست و همانطور که سعی داشت نگاهش را از بدن ارون منحرف کند، کارش را شروع کرد.
*۲۰ دقیقه بعد*
کار سلینا تموم شده بود، داشت بخیه ی آخر را میزد که ارون پرسید.
ارون: چرا اون سوال رو ازم پرسیدی؟
سلینا همانطور که مشغول بود گفت.
سلینا: میخواستم ببینم به عصب اصلی دستت خورده یا نه.
و بعد از زدن بخیه ی آخر بلند شد و شروع کرد به جمع کردن وسایلش. در تمام مدت ارون حتی کوچکترین توجهی به او نمیکرد، زیرا تمام فکرش درگیر مراسمی بود تا تا ۱ ساعت دیگه شروع میشد. با بسته شدن در متوجه شد که سلینا از اتاق بیرون رفته است، آهی کشید، سرش را به پشته ی مبل تکیه داد و چشمانش را بست که ناگهان در با شتاب باز شد و صدای اریک در اتاق و گوش هایش پیچید.
اریک: خوبی؟؟
ارون جوابی نداد که باز هم به نشانه ی "آره" بود. اریک ادامه داد.
اریک: داخل جلسه...فرانک گفت که...
ارون نگذاشت حرف اریک تمام شود، زیرا خودش ادامه اش را میدانست. پس گفت.
ارون: میدونم، باید برم دنبال اون دختر احمقش.
اریک کتش را درآورد، آستین هایش را بالا زد و روی مبل کناز ارون نشست و سپس آرنج هایش را روی زانو هایش گذاشت و سرش را در میان دست هایش.
اریک: تیر خوردگیت...
ارون: میدونم کار کیه.
اریک سرش را از میان دستانش بیرون آورد، به ارون نگاه کرد و گفت.
اریک: اینو که منم میدونم، خواستم بپرسم بهتره یا نه.
ارون نگاهی به اریک انداخت و همانطور که لیوان را نزدیک لبش میکرو گفت.
ارون: اره، بهتره.
و سپس تمام محتویات داخل لیوان را خورد. لیوان را روز نیز روبهرویش گذاشت و از روی مبل بلند شد و به سمت در اتاق نشیمن حرکت کرد که اریک پرسید.
اریک: کجا میری؟
ارون بدون اینکه ثانیه ای بایستد گفت.
ارون: میرم لباسم رو عوض کنم.
ارون حالا دیگر فقط یک پایش داخل اتاق بود که اریک فبل از رفتنش سوال آخرش را پرسید.
اریک: اون دختره کی بود؟؟
ارون با این که شنید تصمیم گرفت جوابی ندهد، از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست. سپس به سمت اتاق لباس هایش که در انتهای راهرو بود رفت و بعد از پوشیدن یک کت و شلوار و پیراهن مشکی به همراه کفش LV مشکی، کلید BMW (ارون من رو به همسری خودت بپذیر🛐😍💔) رو برداشت و به سمت خونه ی دونالد حرکت کرد.
*۲۰ دقیقه بعد*
فاصله ی پنت هاوس او تا عمارت مجلل فرانک ۴۰ دقیقه بود، اما او راه را ۲۰ دقیقه ای طی کرده بود. با سرعت زیادی وارد حیاط عمارت شد و پس از دور زدن حوض تقریبا بزرگ حیاط روبهروی پله ها که دم در عمارت تمام شد ایستاد.
از ماشینش پیاده شد، به سما در رفت و زنگ درب را فشار داد که بعد از حدود چند ثانیه در توسط خدمتکاری باز شد. خدمتکار با دیدن ارون لحظه ای شکه شد اما در کسری از ثانیه سرش را پایین انداخت و در را به طور کانل باز کرد تا ارون بتواند وارد شود. بعد از وارد شدن ارون در را بست و سریع به سمت طبقهی بالا حرکت کرد، جایی که تینا و شایدم فرانک بودند. که با صدایی که از پشتش آمد فهمید که اشتباه میکرده است.
فرانک: اوه ریچی، فکر کردن نمیای.
ارون به سمت صدا برگشت و گفت.
ارون: اگر دست خودم بود نمیومدم.
فرانک همانطور که به سمت مبل های پشت ارون حرکت میکرد با پوزخندی از ارون گذشت و گفت.
فرانک: خوشحالم که به فکر خودش و ARO هستی.
و با صدای پایین رفتن فنر، ارون متوجه شد که فرانک روس پبل نشسته است. آهی کشید، دستی در موهایش کشید و سپس آنها را در جیب شلوارش فرو کرد. حدود ۲ دقیقه بعد صدای کفش های پاشنه بلند او را متوجه آن کرد که تینا دارد به سمت طبقه ی پایین میآید، برگشت و همزمان با برگشتن اون فرانک از روی مبل بلند شد و قامت تینا که از پله ها به سمت پایین میآمد معلوم شد. پله ها پشت مبل ها بودند پس برای اینکه به بغل پدرش برود مجبور شد مبل هارا دور بزند. بعد از اینکه پدرش را بغل کرد با خنده به ارون نگاهی نداخت و با لحنی بچه گانه و صد البته چندش گفت.
تینا: منتظرت بودم بابایی.
بابایی؟؟ کلمه ی 'بابایی' در ذهن ارون تکرار میشد که باعث شد پوزخندی عصبی روی صورتش شکل بگیرد. سپس با نگاهی تحقیر آمیز به سر تا پای تینا نگاهی کرد، لباسش مناسب نبود، اصلا مناسب نبود زیرا لباسش حتی به درد بار هم نمیخورد، چه برسه به مهمونی که داخل اون پای آبرو ی ریچی ها و بخصوص ارون وسطه.
________________________
خدایا تینا رو سوسک کن🙏😍💔
پارت اول👍
- ۲.۷k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط