compensation of his death Part
compensation of his death __ Part 22
ارون:لباست رو عوض کن چون من با این سر و وضع جایی نمیبرمت، داخل ماشین منظرتم
سپس به سمت در حرکت کرد که با صدای تینا ایستاد.
تینا: ولی بابایی من این لباسم رو خیلی دوس دارم.( عکس لباس داخل هایلایت 'First story' هست و داخل استوری هم میزارمش)
ارون زیر لب جوری که فقط خودش بشنود 'چون جnده ای' گفت و خواست بازم هم چیزی بگوید که فرانک گفت.
فرانک: تینا با همین لباس میاد.
سپس نگاهی به تینا انداخت و گفت.
فرانک: برو
تینا که از خوشحالی بال درآورده بود گفت.
تینا: مرسی ددی (ددی بخوره تو سرت دختره ی کلثوم بدبخت ۱ ریالی💔😍)
ارون با شنیدن حرف فرانک عصبی زبانش را در دهنش چرخاند، دستانش را مشت کرد و بدون توجه به تینا که از صدای کفش هایش معلوم بود دارد به سمت او میاید از خانه خارج شد. پله ها را سریع طی کرد سوار ماشینش شد. بعد از چند ثانیه تینا هم سوار ماشین شد و در را بست. ارون همانطور به روبرویش زل زده بود که تینا گفت.
تینا: چرا حرکت نمیکنی باب...
ارون نزاشت حرف تینا تمامشده و با صدای نسبتا بلندی گفت.
ارون: دیگه اون کلمه رو به زبون نمیاری.
این حرف ارون باعث ساکت شدن تینا شد. سپس ارون ماشین را روشن کرد و به سمت سالن مراسم شرکتش حرکت کرد.
*۱ ساعت بعد*
فاصله ی عمارت فرانک با سالن مراسم به قدری زیاد بود که ۱ ساعت طول کشید، اما این ۱ ساعت برای ارون همانند یک سال بود. ثانیه ای در این ۱ ساعت نبود که تینا نخواهد توجه ارون رو به سمت خودش جلب کند که همین باعث کلافگی او شده بود و فکر کردن به اینکه باید حداقل ۳ ساعت دیگر باز او را تحمل کند، باعث دیوانه شنش میشد. به داخل خیابان پیچید و ماشینش را کنار فرش قرمز متوقف کرد و قبل از اینکه بادیگارد در را برایش باز کند رو به تینا گفت.
ارون: بهتره امشب درست رفتار کنی.
تینا خواست حرفی بزند که در سمت ارون توسط بادیگارد باز شد و ارون از ماشین پیاده شد. سپس به سمت در شاگرد رفت که تینا انجا نشسته بودو در را برایش باز کرد. دستش را برای کمک به تینا دراز نکرد که باعث عصبی شدن تینا و شکه شدن عکاس ها و خبرنگار ها شد. تینا از ماشین پیاده شد، دستش را در دست ارون که همان دست سالمش بود (تینا نمیدونه ارون تیر خورده) گره زد و باهم به سمت پله ها رفتند. در مسیری که به سمت پله ها میرفت تینا خودش را بیشتر به ارون پسباند، وقتی که به پله ها رسیدند به سمت خبرنگار ها و عکاس ها برگشتند و بعد از حدود یک دقیقه با هم به سمت پله ها برگشتند و به سمت در ورودی مراسم حرکت کردند.
*۱ ساعت بعد*
یک ساعت از آمدن آنها به محل مراسم گذشته بود و آشنایی ها هم دیگر تمام شد بود و این باعث خوشحالی ارون بود چون دیگر نمیتوانست تینا را در کنار خودش تحمل کند و از شانس خوبش تینا چند تا از آشناهای را دیده بود و مدتی بود که در کنار آنها مشغول حرف زدن بود. ارون بدون کوچکترین نگرانی از جانب تینا به طبقه ی بالا یا همان طبقه ی VIP رفت. بعد از اینکه پله ها را تمام کرد داشت به سمت یکی از مبل ها میرفت تا کنار رفیق صمیمی اش بنشیند که اریک را دید که (چقدر که که شد😑) به نرده ها تکیه داده و دارد طبقه ی پایین را تماشا میکند و سیگار در دستاش که معلوم بود تازه آن را روشن کرده میکشید.
ارون کنار او ایستاد و به نرده ها تکیه داد و سیگارش را از دستانش بیرون آورد که باعث شد توجه اریک به اون حلب شود.
اریک: چیکار میک...
حرف اریک با کشیده شدن سیگارش توسط ارون نصفه ماند. اریک آهی کشید و با لحنی تقریبا خنثی گفت.
اریک: لعنتی، این آخرین سیگاری بود که داشتم.
ارون پوزخندی زد، از نرده ها فاصله گرفت و به سمت مبل رفت و روی آن نشست خودش را با خوردن وودکا و سیگار کشیدن مشغول کرد.
*ساعت ۳ صبح*
________________________
میدونم خیلی کم شد، شرمنده ولی درس دارم😭💔😍
شب هم ی پارت داریم
لایک و کامنت و بازنشر فراموش نشه.
ارون:لباست رو عوض کن چون من با این سر و وضع جایی نمیبرمت، داخل ماشین منظرتم
سپس به سمت در حرکت کرد که با صدای تینا ایستاد.
تینا: ولی بابایی من این لباسم رو خیلی دوس دارم.( عکس لباس داخل هایلایت 'First story' هست و داخل استوری هم میزارمش)
ارون زیر لب جوری که فقط خودش بشنود 'چون جnده ای' گفت و خواست بازم هم چیزی بگوید که فرانک گفت.
فرانک: تینا با همین لباس میاد.
سپس نگاهی به تینا انداخت و گفت.
فرانک: برو
تینا که از خوشحالی بال درآورده بود گفت.
تینا: مرسی ددی (ددی بخوره تو سرت دختره ی کلثوم بدبخت ۱ ریالی💔😍)
ارون با شنیدن حرف فرانک عصبی زبانش را در دهنش چرخاند، دستانش را مشت کرد و بدون توجه به تینا که از صدای کفش هایش معلوم بود دارد به سمت او میاید از خانه خارج شد. پله ها را سریع طی کرد سوار ماشینش شد. بعد از چند ثانیه تینا هم سوار ماشین شد و در را بست. ارون همانطور به روبرویش زل زده بود که تینا گفت.
تینا: چرا حرکت نمیکنی باب...
ارون نزاشت حرف تینا تمامشده و با صدای نسبتا بلندی گفت.
ارون: دیگه اون کلمه رو به زبون نمیاری.
این حرف ارون باعث ساکت شدن تینا شد. سپس ارون ماشین را روشن کرد و به سمت سالن مراسم شرکتش حرکت کرد.
*۱ ساعت بعد*
فاصله ی عمارت فرانک با سالن مراسم به قدری زیاد بود که ۱ ساعت طول کشید، اما این ۱ ساعت برای ارون همانند یک سال بود. ثانیه ای در این ۱ ساعت نبود که تینا نخواهد توجه ارون رو به سمت خودش جلب کند که همین باعث کلافگی او شده بود و فکر کردن به اینکه باید حداقل ۳ ساعت دیگر باز او را تحمل کند، باعث دیوانه شنش میشد. به داخل خیابان پیچید و ماشینش را کنار فرش قرمز متوقف کرد و قبل از اینکه بادیگارد در را برایش باز کند رو به تینا گفت.
ارون: بهتره امشب درست رفتار کنی.
تینا خواست حرفی بزند که در سمت ارون توسط بادیگارد باز شد و ارون از ماشین پیاده شد. سپس به سمت در شاگرد رفت که تینا انجا نشسته بودو در را برایش باز کرد. دستش را برای کمک به تینا دراز نکرد که باعث عصبی شدن تینا و شکه شدن عکاس ها و خبرنگار ها شد. تینا از ماشین پیاده شد، دستش را در دست ارون که همان دست سالمش بود (تینا نمیدونه ارون تیر خورده) گره زد و باهم به سمت پله ها رفتند. در مسیری که به سمت پله ها میرفت تینا خودش را بیشتر به ارون پسباند، وقتی که به پله ها رسیدند به سمت خبرنگار ها و عکاس ها برگشتند و بعد از حدود یک دقیقه با هم به سمت پله ها برگشتند و به سمت در ورودی مراسم حرکت کردند.
*۱ ساعت بعد*
یک ساعت از آمدن آنها به محل مراسم گذشته بود و آشنایی ها هم دیگر تمام شد بود و این باعث خوشحالی ارون بود چون دیگر نمیتوانست تینا را در کنار خودش تحمل کند و از شانس خوبش تینا چند تا از آشناهای را دیده بود و مدتی بود که در کنار آنها مشغول حرف زدن بود. ارون بدون کوچکترین نگرانی از جانب تینا به طبقه ی بالا یا همان طبقه ی VIP رفت. بعد از اینکه پله ها را تمام کرد داشت به سمت یکی از مبل ها میرفت تا کنار رفیق صمیمی اش بنشیند که اریک را دید که (چقدر که که شد😑) به نرده ها تکیه داده و دارد طبقه ی پایین را تماشا میکند و سیگار در دستاش که معلوم بود تازه آن را روشن کرده میکشید.
ارون کنار او ایستاد و به نرده ها تکیه داد و سیگارش را از دستانش بیرون آورد که باعث شد توجه اریک به اون حلب شود.
اریک: چیکار میک...
حرف اریک با کشیده شدن سیگارش توسط ارون نصفه ماند. اریک آهی کشید و با لحنی تقریبا خنثی گفت.
اریک: لعنتی، این آخرین سیگاری بود که داشتم.
ارون پوزخندی زد، از نرده ها فاصله گرفت و به سمت مبل رفت و روی آن نشست خودش را با خوردن وودکا و سیگار کشیدن مشغول کرد.
*ساعت ۳ صبح*
________________________
میدونم خیلی کم شد، شرمنده ولی درس دارم😭💔😍
شب هم ی پارت داریم
لایک و کامنت و بازنشر فراموش نشه.
- ۳.۳k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط