[پارت پایانی]

[پارت پایانی]

چند روز بعد...

خونه مثل همیشه آروم بود.

جیمین روی فرش نشسته بود و با یه دسته کارت بازی، برای خودش برج درست می‌کرد.

کوک روی مبل کتاب می‌خوند.

تهیونگ هم کنار پنجره ایستاده بود و به آسمون نگاه می‌کرد.

چند دقیقه سکوت...

بعد جیمین خیلی آروم گفت:

جیمین: بچه‌ها...

کوک بدون اینکه کتابشو ببنده جواب داد:

کوک: هوم؟

جیمین: اگه یه روز پیر بشیم...

بازم کنار هم می‌مونیم؟

کوک کتاب رو بست.

به جیمین نگاه کرد.

بعد لبخند زد.

کوک: معلومه.

تهیونگ هم از کنار پنجره برگشت.

تهیونگ: حتی اگه موهامون سفید بشه...

بازم همین‌جاییم.

جیمین خندید.

جیمین: اون موقع هم باهام کل‌کل می‌کنین؟

کوک گفت:

کوک: صددرصد.

تهیونگ هم با خنده گفت:

تهیونگ: بیشتر از الان.

هر سه خندیدن.

...

جیمین دوباره مشغول ساختن برج کارت‌ها شد.

یه کارت...

دو کارت...

سه کارت...

این دفعه با دقت بیشتری می‌چید.

کوک آروم گفت:

کوک: فکر کنم این یکی بالاخره کامل بشه.

تهیونگ هم سر تکون داد.

تهیونگ: آره...

برج تا طبقه‌ی آخر بالا رفت.

جیمین با ذوق گفت:

جیمین: تموم شد!

درست همون لحظه...

کوک یه عطسه‌ی کوچیک کرد.

«هااااچو!»

باد آرومی به برج خورد.

همه‌ی کارت‌ها روی زمین پخش شدن.

سکوت...

جیمین به کارت‌ها نگاه کرد.

بعد به کوک.

کوک با خنده گفت:

کوک: تقصیر من نبود.

جیمین دست به سینه نشست.

جیمین: قبول...

ولی از فردا عطسه ممنوع.

تهیونگ زد زیر خنده.

تهیونگ: قانون جدید؟

جیمین: آره.

کوک گفت:

کوک: تصویب نشد.

هر سه دوباره خندیدن.

...

غروب شده بود.

نور نارنجی خورشید، کل پذیرایی رو روشن کرده بود.

سه فنجون چای روی میز بود.

سه نفر کنار هم نشسته بودن.

بدون عجله...

بدون نگرانی...

فقط کنار هم.

تهیونگ فنجونش رو بلند کرد.

تهیونگ: برای رفاقت.

کوک هم فنجونش رو بالا آورد.

کوک: برای خونه.

جیمین لبخند زد و فنجونش رو به فنجون اون دوتا زد.

جیمین: برای اینکه...

هیچ‌وقت تنها نباشیم.

صدای برخورد آروم فنجون‌ها توی خونه پیچید.

بیرون، باد ملایمی می‌وزید.

داخل خونه اما...

همه‌چیز سر جای خودش بود.

سه دوست...

سه هم‌خونه...

سه نفر که با وجود تمام سختی‌هایی که پشت سر گذاشته بودن، بالاخره آرامش خودشون رو پیدا کرده بودن.

و خونه، با صدای خنده‌ی همیشگی‌شون، از همیشه گرم‌تر به نظر می‌رسید.

پایان. 🤍

[خب نظرتون چیه که رمان رو ادامه بدیم؟]
[فصل دوم داشته باشه؟]
دیدگاه ها (۳)

ᴘᴀʀᴛ ۲۳ | خونه‌ی جدیدماشین جلوی یه خونه‌ی بزرگ و شیک توقف کر...

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

معاملهp31ویو — یک‌ماهگی کیارشیک ماه از تولد کیارش گذشته بود....

سناریو

نه پارت ۹ | کارمند موردعلاقه؟! 😂ساعت ده و نیم صبح بود.تهیونگ...

شاگرد لوس من

#in_your_eyespart_10۶ویو کایلاچند روز بعد...بچه‌ها خونه‌ی ما...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

🖤 پارت ۲۰ | «مرحله دوم»آژیر عمارت هنوز روشن بود.لانا و تهیون...

dark life = ۳۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط